قرآن کریمبه زبان فارسی

در سوخت و کشتن اهل خلاف درویشی را بجهة ذکر حدیث الولایة افضل من النبوة

مظهر العجایب — فریدالدین عطار نیشابوری
آن دگر گفتا ولایت افضل استز آنکه این قول از کلام مرسل است
آن یکی گفتا ولایت زان کیستآن دگر گفتا که در شأن علیست
حضرت شاه ولایت نام اوستدر جهان جان همه پیغام اوست
شاه دین اسرار حق با من بگفتوین معانی را ز غیر حق نهفت
شاه من با جبرئیل این راز گفتراه معنی را بعرفان باز گفت
شاه من حق را بدید و حق بگفتهم بحق او گفت و هم از حق شنفت
انبیا جانند و شاهم جان جانگر نمی‬دانی بیا مظهر بخوان
شاه من اندر ولایت سرور استهر که این را می نداند کافر است
شاه من دارد ولایت زانمّارو بخوان در نصّ قرآن هل اتی
تا بدانی این ولایت زان کیستاین ثنا از قول حق در شان کیست
حق ترا قفلی عجب بر جان زدهراه دینت بیشکی شیطان زده
بستر مادر تو را خود پاک نیستگر تو را مردود گویم باک نیست
من همی گویم امام حق علیستدردو عالم بیشکی او خود ولیست
چونکه بشنیدند ازو جمع کبارخود زدند او را به زاریهای زار
دست بستند و گرفتندش بزورپیش شیخ وقت بردندش بزور
شیخ گمره گفت ای مردود دیناین سخن هرگز نباشد از یقین
این ولایت را که گفتی نیست آناین ولایت را بگویم از عیان
این ولایت حق پیغمبر بودپیش اهل سنّت آن باور بود
زان نمی‬دانی امام خویش رابیشکی افتادی از مادر خطا
او خلیفه بود کی بود او ولیاین ولایت را نبی دارد جلی
شیخ گفتا میدرم او را زهمتا از این مشت رو افض وارهم
گفت استر را برون آرید زودتا برم او را به پیش شاه خود
شیخ در نزد خلیفه شد رواندر عقب رفتند جمعی مردمان
چونکه در گاه خلیفه شد پدیدگفت حاجب را بگو شیخت رسید
چون شنید او نام شیخ و شاد شدپس بنزد شیخ خود آزاد شد
شیخ گفت ای حاکم امن و اماناین چنین رانده است شخصی بر زبان
پس باو احوال را گفت او تمامدر برون درستاده خاص و عام
پس خلیفه گفت یا شیخ کبارمن ازین مردم بسی کشتم بزار
من ز اولاد علی هم کشته‬امتو نه پنداری که من کم کشته‬ام
من بروی جملگی در بسته‬امتا ازین فتنه بکلّی رسته‬ام
یک امیری بود پیش او بزرگبود اصل او همه از خیل ترک
بود نام او اصیل مزد گیربود اصل او سمرقند ای فقیر
گفت رو او را بکش آنگه بسوزپس ازو چشم محبانش بدوز
این سخنها هر که می‬گوید بکشگر هزارند آن همه ور صد بکش
پس بگفت آن شیخ بامیر این سخنهست درکارت ثوابی جهد کن
گر گناهی باشدت آید ز منوامکن از گردن ایشان رسن
چون بدید آن ناصر خسرو چنانگفت دانائی به پیدا ونهان
یا الهی من فقیر و بی کسمباچنین مشتی منافق چون رسم
یا الهی داد مظلومان بدهشیخ شیطان را چنین نصرت مده
ز آنکه در ظلمش جهان گردد خراباین دل بی‬رحمشان گردد کباب
بعد از آن گفتم که از خون ددانزار نالیدم بخلاق جهان
یک شبی بودم بکنجی دردمندبا دل مجروح و جان مستمند
یک ندا آمد بگوشم کی حکیمخیز و روزین مملکت بیرون سلیم
از خدا آمد عذاب بی‬حساباوّلش رنج آمد و آخر عذاب
چون صباح آمدبرون رفتم ز شهرپس وباافتاد درجانشان چو زهر
زد بلا آن تیر را بر شیخ دونبعد از آن شد میر بی دین سرنگون
بعد از ان آن شاه و آن لشکر تمامجمله مردند و نماند از خاص و عام
این بلا بر جان اهل بغی بودو آنکه در خون محبّش سعی بود
خود همه رفتند اندر قهر اواین چنین هاباشد اندر زهر او
لشکر دنیا ندارد حرمتیراه حق رو تا بیابی عزّتی
عزّت عقبا بمال و جاه نیستراه شه رو تو جز این ره راه نیست
گر تو سرّ شاه ناری بر زبانهیچ عزّت می نیابی در جهان
سر رود گر سر بگوئی فاش توگوش کن دریاب معنیهاش تو
من سخن را راست گویم درجهانز آنکه دارم از ولای او نشان
من نگویم هیچ در عرفان دروغتو همی ریزی به مشگت همچو دوغ
خود مرا از شاعران مشمار توبشنو از من معنی اسرار تو
من نگویم شعر وشاعر نیستمدر میان خلق ظاهر نیستم
این معانی را بخلوت گفته‬امدرّ بالماس معانی سفته‬ام
من بهیچ اشیا ندادم این کتبز آنکه من دارم درو خود لبّ لب
شاه من داند که لبّ لبّ کجاستوینچنین اسرار معنی از که خاست
از زمان آدم آخر زمانکس نبوده همچو من اسرار دان
خود کتبهای همه در پیش گیرتا شود روشن بتو گفتار پیر
بعد از آنی جوهر و مظهر بخوانتا شود این مشکلات تو عیان
هیچ میدانی که حیدر حی دریدهفت ماهه این هدایت را که دید
آن یکی مظهر بد از سرّ الههر که این دانست روشن شد چو ماه
هر که این دانست رویش ماه شداو ز دین مصطفا آگاه شد
چون ندانی مظهرش جان نیستتخود نداری دین و ایمان نیستت
حال شیخ و قاضیت کردم بیانگر نمی‬دانی برو مظهر بخوان
زین جهان نه شیخ و قاضی شاد رفتدین و دنیاشان همه بر باد رفت
این نصیحتها که کردم گوش کنجامی از مظهر بگیر و نوش کن
تا بیابی آنچه مقصودت بودبازیابی آنچه مطلوبت بود
ورنه رو میباش تو با شیخ ناسباش مرد قاضی و قاضی شناس
باش مولانا و فتوی می‬نویسنکتۀ وسواس و سودا می‬نویس
یا برو تو شو مدرّس در علومتا که حاصل گرددت اوقاف روم
یاهنرمندی تو اندر این جهانتا بیابی در میان خلق نان
یا برو دیوانه شو یا میر شویا بری از خلق و عالم گیر شو
یا برو دهقان شو و تخمی بکارتا بآخر آورد آن تخم بار
هرچه کاری خود همان را بدرویبعد از آن در دین احمد بگروی
گر تو شیخ دهر باشی ور بزرگور تو باشی درجهان چو شاه ترک
عاقبت زین عالمت بیرون برندسوی آن عالم که داند چون برند
هست دریائی که خود پایان نداشتفی المثل دروی کسی سامان نداشت
هست دریائی پر از خون موج موجخود فتاده خلق در وی فوج فوج
هست دریائی پر از خون موج زنسالکان بسیار در وی همچو من
من از آن دریا بکلّی رسته‬امهمچو سلمان از نهیبش جسته‬ام
پیشتر زآنکه مرا آنجا برندوین تن زارم بدان مأوی برند
من تن خود را باو انداختمروح خود را من مجرّد ساختم
در درون کاسۀ سر سرنگونهرچه بدبُد جمله را کردم برون
این همه غوغا در این ره ز آن اوستز آنکه خود منزلگه شیطان اوست
ای تو گشته یار شیطان صبح و شاموز بدی کردن برآوردی تو نام
خوب یاری خوب نامی خوب زیستهمچو شخص تو بعالم خود دونیست
وای بر کار تو و بر حال توهیچ نامد از تودر عالم نکو
گر تو می‬خواهی که باشی رستگاردست از دامان حیدر وامدار
رو تودر امر خداتعظیم کنخلق را شنعت مگو تعلیم کن
تا بیابی تو نجات از فعل بدورد خود کن قل هوالله احد
تا شوی واقف ز اسرار کریمبر طریق دین حیدر شو مقیم
غیر از این هر دین که داری محو کنتا بیابی مغز عرفان زین سخن

***

این سخن نقلست از سلطان دیناز امام متقیین ایمان دین
آن امامی کو حقیقت یاب بوددر میان بحر دین گرداب بود
اسم او خواهی که دانی ز اولیاهست نام او علی موسی الرضا
آن امامی کو طریق دید حقجمله اهل الله را داده سبق
آن امامی کو بغیر از حق ندیدعالمی انوار از او آمد پدید
گفت تو خواهی که ایمانت بودانس و جنّ جمله بفرمانت بود
تو ز دین مصطفی جاهل مباشدر طریق مرتضی غافل مباش
در ره دین ذکر حق را کن نثارتخم حبّ مرتضی در دل بکار
هست ذکر حق حصار و شرط آنحبّ آل مصطفی باشد بدان
گفت پیغمبر حدیثی بر ملاهست این معنی خود از پیش خدا
رو تو از عطّار پرس اسرار اوز آنکه دارد مظهر انوار او
من بتو اسرارگویم پایدارگر تو منصوری سخن را پاسدار
ای زانوارت جهان روشن شدهقرص خور، شمعی از آن روزن شده
چند گویم من بتو اسرار راخود ز کل نشناختی انوار را
هست از نور خدا روشن دلمحلّ شده از نور حیدر مشکلم
گشته روشن این ضمیر پاک منشد زیارت گاه مردان خاک من
ز آنکه من عطّار ثانی آمدموز وجود خویش فانی آمدم
خود مرا مولد به نیشابور بودلیک اصل من بکوه طور بود
طور چبود مظهر اسرار اونور چبود واصل انوار او
نور طور خود در اودیدم عیانگر تو می‬بینی بیا نزدیک مان
ز آنکه چون منصور واصل آمدیمنی چو زرّاقان جاهل آمدیم
بیعت ما بیعتی باشد نخستگشته این بیعت بدین ما درست
دین خود را می‬کنم من آشکارگر برندم این زمان در پای دار
دین من دین امیرالمؤمنینراه من راه امام المتقین
ما بدین حیدری داریم رویک جهت باشیم ما در دین او
تو زدین لفظی برآری برزبانخودنمی‬دانی معانی را عیان
رو، ز قرآن مغز گیر و پوست مانپوست را انداز پیش کرکسان
روغن این مغز جان اولیاستاین چنین معنی بیان اولیاست
رو، ز قرآن صورت و معنی ببینتا شود روشن ترا دنیا و دین
خود نمی‬دانی که قرآن نطق راستناطق او را نمی‬دانی کجاست
ناطق او خود امیرمؤمناندر کلام الله نطق او بیان
او بود قرآن ناطق در یقینزانکه او گفته است نطقم را ببین
ناطق من خود محمّد بود شاهرو تو واقف شو ز اسرار اله
جمله اسرار خدا آموختمجامه از انّا عطینا دوختم
گر هزاران سال باشی در طلبور هزاران جام گیری تا به لب
ور بهر روزی گزاری صد نمازور شوی با روزه در عمری دراز
گر شوی غزّالی طوسی به دهرور برون آری بسی درها ز بحر
گر اویس خاص باشی مصطفاور حسن گردی به سیرت با صفا
ور چو مالک تو نۀ دینار جوچون محمد واسعی تو یار جو
گر تو باشی همچو ایشان درروشور بیابی در طریقت پرورش
ور حبیب اعجمی باشی بحالور چو بوخالد شوی در عمروسال
ور شوی تو همچو عتبه ذکر گویور بیابی تو در آن سیر آبروی
ور تو همچون رابعه باشی خموشور فضیلی خود بعالم در خروش
گر چو ابراهیم ادهم در جهانور چو بشر حافی آیی راز دان
گر شوی ذوالنون مصری پرمحنبایزیدی گر شوی بسطام فنّ
ور چو عبدالله مبارک آمدیور چو لقمان نور تارک آمدی
گر شوی داود طائی با وفاور چو حارث شد جنابت باصفا
ور سلیمانی و دارائی بدردور محمد این سمّاکی تو فرد
گر محمد اسلم و اعلم شویاحمد حرب اندرین عالم شوی
گر چو حاتم کو اصم بدعالمیور ابوسهلی و در دین مکرمی
گر شوی معروف کرخی در کرمور چو سرّی سقطی گردی تو هم
گر شوی تو همچو فتح موصلیور شوی چون احمد حواری ولی
گر چو سلطان احمد خضرویه راهیابی و گردی بملک فقر شاه
یا بگردی بوتراب نخشبییا شوی تو همچو شیخ مغربی
یا چو یحیی معاذو شه شجاعکین دوشه کردند عالم را وداع
گر چو یوسف بن حسین راز دانباشی و عبدالله حیری روان
یا تو چون بوحفص حدادی شویاز علوم دین دل آبادی شوی
یا تو چون حمدون قصاری شوییا تو چون منصور عمّاری شوی
گر شوی چو احمد عاصم به علمور شوی همچون جنید محترم
عمر و عبدالله مکّی گر شویبر همه مردان عالم سرشوی
گر تو چون خراز باشی سرّ پوشچون حسین نوری آیی در خروش
یا ابوعثمان حیری در حرمدر طریق عشق باشی محترم
چون محمد گر بود اسمش رویمبر سر ارباب عرفان بود غیم
گر شوی ابن عطا در کار حقور چو ابراهیم رقی یار حق
یوسف اسباط یا یعقوب پیرنهر جوری آنکه بود او بی‬نظیر
چون محمد کو حکیم سرمدی استآنکه او سرور بملک بیخودیست
بوالحسن آن شیخ بوشنجی شوییا تو چون ورّاق راه دین روی
گر چو بوحمزه خراسانی شویور براه حق بآسانی شوی
ور شوی عبدالله ابن الجلاور تو باشی چون علیّ مرحبا
جملگی کردند کار راه حقتو بری در معرفت ز آنها سبق
احمد مسروق اگر باشی بدهرور شوی سمنون مجنون نورشهر
ور شوی در رتبه چون شیخ کبیردر میان اهل عرفان بی نظیر
ور چو بواسحق گردی کاردانبو محمد مرتعش را همزبان
ور تو منصوری و حلاج اسم تستجمله انوار خدا در جسم تست
همچو فضل ار صاحب سیری شویبوسعید بن ابوالخیری شوی
ور چو شیخ مغربی گردی عیانچون ابوالقاسم شوی شیخ کلان
گر شوی تو همچو نجم الدین مااز تو گیرد عالمی نور و صفا
ور چو سیف الدین و مجدالدین شویچون علی لالا توهم ره بین شوی
ور هزاران سال تو شیخی کنیور شوی در ملک عرفان تو غنی
گر کتبهای سماوی بشنویور تو عمری در ره عرفان شوی
راه یک دان نه دو باشد راه حقاین سخن را گوش کن از شاه حق
این جماعت جمله از خورد و کلانراه بین باشند و جمله راه دان
راه این جمله یقین میدان یکیستکور باشد آنکه رادر این شکیست
بود اینها را مسلّم راه شرعباخبر بودند جمله اصل و فرع
همچو ایشان باش در دین پایدارتخم ایمان در زمین دل بکار
تخم ایمان را بعالم زرع دانتا که گردد سیر ایمانت عیان
چونکه گردد سبز باز آرد ثمررو تو این بررا چو جان خود شمر
بعد از آن جان را بجانان وصل کندست و رو از جمله دینها غسل کن
گرچه مردم دین بسی دارند لیکتو نمی‬دانی که این دین نیست نیک
راه دانانی که بر حقّ رفته‬اندراه حقّ را راست مطلق رفته‬اند
جمله یک دینند پیش شاه خودچون بدانستند ایشان راه خود
ای تو گم کرده ز ایمان راه راروشناس آخر چو ایشان شاه را
جمله دانند این جماعت شاه راگم نکردند از حقیقت راه را
هر که در راه ولایت انور استاو بشهر دین احمد چون دراست
هر که در راه علی ره دان شدهدر میان جان ما ایمان شده
هر که در راه علی از جان گذشتتیر او از هفتمین ایمان گذشت
هر که در راه علی دارد قدمهست در دار بهشت او محترم
گر تو مردی سرّ شاه از من شنومظهر حقّ را بدان با او گرو
هست عطّار این زمان خود حیدرییافته در دین حیدر سروری
هست عطار این زمان با شه درستدامن او گیر ای طالب تو چست
ز آنکه همچون او نداری رهبریرهبر عطّار آمد سروری
سرور مردان عالم شاه ماستدر حقیقت دید او همراه ماست
من بدیدم دید او در خویشتنز آن بنالم همچو بلبل در چمن
بلیل طبعم از او گویا شدچشم دید من از او بینا شده
عالمی روشن شده از نور او و آنکه هست انسان کامل پور او
هر که راه او رود فرزند اوسترشتۀ جانهای ما پیوند اوست
گمره است آنکس که غیر او بودوز خدا دور است آنکو بشنود
بشنود هر کس بجان این را ز مادر جهان جان شود انبازما
زو شنیدم نطق و نطقم او بداداین همه اسرار در جانم گشاد
این چنین مظهر همه از غیب دانبعد از این عطّار گشته غیب دان
در میان جان من او بوده استخود همو گفته همو بشنو ده است
من چه گویم من چه دانم من که‬امدر شنیدن در سخن گفتن که‬ام
هست او گویا چو نور اندر تنمکز زبان او حکایت می‬کنم
این سخنها را روایت می‬کنمخلق عالم را هدایت می‬کنم
من ازو گویم ازو دانم از اومی‬کنم دایم ز مظهر گفتگو
بعد از این گویم حقایق بیشمارگر تو ره دانی بسویم گوشدار

من معانی با تو گویم بیشمار

شمّه‌‌ای را ز آن معانی گوشدار