قرآن کریمبه زبان فارسی

قصه شیخ شقیق بلخی و هارون الرشید، و بیان نمودن ربقه امام معصوم موسی کاظم علیه السلام و منصور حلاج و تمثیل آنکه آشنا بیگانه را راه بآشنائی می‬نماید و بیگانه آشنا نمی‬شود

مظهر العجایب — فریدالدین عطار نیشابوری
بود شیخی عابد و بس پارسابود او مشهور از اهل صفا
داده اور ا معرفت یزدان پاکغیر حق را رفته بود از جان پاک
نام او را با تو گویم ای رفیقخوانده اندش اولیای حق شقیق
بود او در عصر هارون الرّشیدشرع احمد را نهان از خلق دید
رفت روزی نزد هارون در خلاتا بگوید سرّ اسرار خدا
در خلاف و آشکارا و نهانآنچه دیده بود خود گوید عیان
چون بدید او را خلیفه عذر خواستگفت هستی در زمانه مرد راست
زاهدی مثلت ندانم در جهاننیست زهدتو به پیش من نهان
شیخ با او گفت زاهد نیستممن بزهد خویش عابد نیستم
زاهد است آنکو قناعت باشدشزهد هم از دید طاعت باشدش
من بترک دید دنیا کرده‬امآخرت را جسته پیدا کرده‬ام
زاهد دنیا توئی ای ملک بینزآنکه داری ملک دنیا در نگین
خود باین دنیا قناعت کرده‌ایآبروی آخرت را برده‌ای
من بهردو کی قناعت میکنموصل او خواهم که طاعت می‬کنم
چونکه هارون این سخن بشنید از اوآه سردی خوش برآورد از گلو
گفت پس ای شیخ پندی ده مراتا شوم دل سرد از این محنت سرا
شیخ گفتا حق ترا با خویش خواندبعد از آن برجای صدّیقان نشاند
تا بیاری صدق بر گفتار حقاز کلام مصطفی خوانی ورق
هرچه حق فرموده باشد آن کنیغیر حق را در جهان ویران کنی
دیگر آنکه عدل کن تو در جهانگو تو داری از علوم دین نشان
ورنه عمر خویش ضایع میکنیخویش را از خلد مانع میکنی
دیگر آنکه جای حیدر جای تستمسند عزّت بزیر پای تست
بود علم و فضل در ذات علیخود حیا و جود ظاهر ز آن ولی
او دل از شرع نبی پر نور کردوز شجاعت کفر را مقهور کرد
حق تعالی ذوالفقارش چون بدادوهم او در جان بی دینان فتاد
شرع احمد را رواج از تیغ دادپیش تیغ او خوارج سر نهاد
تو مخالف را چو آن شه منع کناصل ایشان را بکن از بیخ و بن
داد مظلومان ز ظالم واستانغیر را محرم مکن در این و آن
خلق عالم شادمان از عدل توبر جمیع پادشاهان فضل تو
ورنه باشی حاکمی غافل بدهرعاقبت ظلمت بگیرد شهر شهر
حق تعالی سرنگون اندازدتخود چه میدانی که چون اندازدت
تو طریق عدل را بنیاد کنعالمی از عدل خود آباد کن
رو تو بنیادی بمان از عدل خویشرو فرست اسباب عقبایت ز پیش
رو تو راهی ساز همچون راه حجزآنکه بنیادی ندارد خشت و کج
رو تو راهی ساز از علم طریقگر تو هستی با من مسکین رفیق
رو تو راهی ساز از شرع نبیتا ببینی روز روشن در شبی
رو تو با ارباب دین همّت بدارزآنکه این دنیا نباشد پایدار
رو به پیش موسی کاظم بحلمزآنکه او باشد بمعنی کان علم
رو به پیش موسی کاظم بحرفجان خود را در ره او ساز صرف
رو به پیش موسی کاظم که اوهست نقد احمد و حیدر نکو
رو به پیش موسی کاظم ببیندر جمالش نوری از حق الیقین
رو بر موسیّ کاظم عذر خواهزآنکه تو منصور را کردی تباه
تو به پیش کاظم از منصور پرسحالت مستان حق از طور پرس
رو تو از آل نبی همّت طلبزآنکه ایشانند در دنیا سبب
رو تو کفر خویش ار خود دور کندر محبّت جان خود پرنور کن
رو بفریاد دل درویش رستا شود راضی خداوند از تو بس
رو حذر از آه مسکینان حذرورنه افتی تو بدنیا در بدر
رو حذر از آه خلقان خدایورنه آویزند در نارت ز پای
رو حذر از سوز مسکین الحذرتا نیاویزندت از دنیا بسر
رو مکن ظلم و ز خود ظلمت مرانزآنکه ظالم نیست گردد در جهان
تو بدرویشان تکبّر کفر دانزآنکه ایشانند شاه و شه نشان
رو تو پند من بجان خود نشانتا دهندت خود بمعنیها نشان
تو کناره گیر از راه بدانریز در آتش علوم جاهلان
رو کناره کن از این مشتی حمارزآنکه فضل و علم ایشان شد فشار
رو ببین شان در قطار نحو صرفخود ندانند علم معنی نیم حرف
رو تو پندم را میان جان نشاناین همه معنی کلام حق بدان
پندهای من بمعنی گوش کنلب ز ذکر غیر حق خاموش کن
چونکه هارون این سخنها را شنیدنعره‌ای زد گفت باخود کای رشید
در جهان این تخم را کی کاشتیحیف اوقاتی که ضایع داشتی
حیف اوقات تو و حالات توبر بساط نرد حق شهمات تو
حیف رفتی از جهان نادیده سیرحکمها راندی نکردی هیچ خیر
حیف کردی کُشتی این منصور راگوش کردی حرف اهل زور را
ظلم کردی بر چنان سلطان دینگوش کردی گفت این مشتی لعین
از چنین حالت بسی بیدل شد اواز سرشک دیده اندر گل شد او
بعد از آن نزدیک کاظم شد بشبگفت از من هرچه می‬خواهی طلب
من در این مدّت ز تو غافل بُدمبلکه خود در علم دین جاهل بُدم
من ترا دانم خلیفه از یقینزآنکه هستی نقد خیر المرسلین
من ترا دانم امام هر انامزآنکه داری شربت کوثر بجام
من ترا دانم ولیّ حق یقینزآنکه با تو همرهست اسرار دین
من ترا دانم بمعنی پیشوازآنکه هستی در هدایت مقتدا
مردمان جمله بقصد تو بدنددشمن منصور بهر تو شدند
زآنکه منصور از محبّان تو بودبود او را پیش درگاهت سجود
پنج سال است اینکه غیبت می‬کنندبر سر منصور خودبدعت زنند
پیش من گویند هر شب تا سحرپیش کاظم می‬نهد حلاج سر
دیگر آنکه چون برون آید به پیشسر نهد بر آستان صد بار بیش
روی و موی خود بمالد بر زمینسجده باید کرد حق را این چنین
من بایشان گفتم این خود باک نیستاین خلاف شرع و از ادراک نیست
من شنیدم یک سخن از باب خویشگفته‬ام صد بار با اصحاب خویش
گفت در ایّام صادق روز عیدشیخ بسطامی به پیش او دوید
چند جا برآستانش سرنهاداین حکایت از پدر دارم بیاد
من چگویم خود بحلاّج این زمانزآنکه این کردند مردان در جهان
صدق او از آستان او بجوزآنکه بوده آستانش آبرو
من ندارم کار با حلاج هیچگر توداری مردکی پوچی و گیج
بود این معنی میان ما و خلقبعد از آن می‬زد اناالحق زیر دلق
از فقیهان مجمعی حاضر بُدندبر حدیث و قول او ناظر بُدند
جمله فتواها بخونش داشتندخود ز خون او گلستان کاشتند
اندر این معنی گناه من نبوداز چنین کشتن نیامد هیچ سود
من بعذر استاده‬ام در پیش توخود نکردم من بمعنی این نکو
از سر این جرم شاها در گذارعفو فرما بر من مسکین زار
پس زبان بگشاد آن سلطان دینگفت در باطن توئی با من بکین
لیک این دم عفو کردم جرم توز آنکه این اقرار می‬باشد نکو
بعد از این با اهل دین دمساز باشاهل دل را همچو من همراز باش
گفت با هارون که بین منصور راگشته او در پیش حقّ محو لقا
دید هارونش بکنجی دم زدهاو به پیش شاه خود محرم شده
نعره زد هارون و رفت از خویشتنگفت موسااش بیا بنگر بمن
پیش ما درویش باشد پادشاهپیش ما دلریش باشد در پناه
پیش ما مرهم بود دلریش راپیش ما خود کس بود بیخویش را
پیش ما نبود عذاب و کینه‌ایپیش ما کینه مدان در سینه‌ای
پیش ما باشد معانی در بیانپیش ما باشد نهانی در عیان
پیش ما انعام باشد صد هزارپیش ما اکرام باشد بیشمار
پیش ما باشد ملایک صبح و شامپیش ما باشد معانی کلام
پیش ما باشد همه اسرار غیبپیش ما باشد همه انوار غیب
پیش ما باشد کتاب انبیاپیش ما باشد مقام اولیا
پیش ما شد تاج شاهان سرنگونپیش ما باشد همه شیران زبون
پیش ما باشد همه اسرار حقّپیش ما باشد همه دیدار حقّ
پیش ما باشد زمین و آسمانپیش ما باشد همه رفتار جان
پیش ما باشد دلی پر خون بسیپیش ما باشد ز کاف و نون بسی
پیش ما باشد همه اسرار عشقپیش ما باشد همه گفتار عشق
پیش ما باشد بمعنی شیخ و شابپیش ما باشد عذاب و هم عقاب
پیش ما باشد صلاح پارساپیش ما باشد مقام التجا
پیش ما باشد جحیم و خلد همپیش ما باشد معانی جام و جم
پیش ما جوهر چه باشد در جهانپیش ما آن آشکار او نهان
پیش ما باشد شراب کوثریپیش ما باشد طریق رهبری
پیش ما باشد مقامات ولیپیش ما باشد کرامات ولی
پیش ما باشد ریاضتهای عشقپیش ما باشد فراغتهای عشق
پیش ما باشد ملایک صف زدهپیش ما باشند حوران کف زده
پیش ما باشد کرام الکاتبینپیش ما جا کرده جبریل امین
چونکه هارون این معانی را شنیدپیش آن شه خویش را بی‬خویش دید
چشم خود را بر زمین او دوختههستی خودرا به پیشش سوخته
خود ز چشم او همه خون می‬چکیدزآنکه او منصور را کرده شهید
او به پیش شاه از خود رفته بودزآنکه با منصور او بدکرده بود
بعد از آن گفتا که یا خیرالاممدر دو عالم بوده‬ای تو محترم
یک توقّع دارم از تو یا امامآنکه از این بنده مستان انتقام
دیگری آنکه بگو منصور راتا کند روحش دگر با من صفا
من همی ترسم که ویرانم کندبی نجاح و نسل و بیجانم کند
من همی ترسم که ازتختم کشندبر سر دار بلا سختم کشند
یا امام دین بده امّید منرحم کن بر محنت جاوید من
پس امام آنگه نظر بروی فکندگفت او افکنده بودت در کمند
این زمان گشتی خلاص از بند اوعاقبت خواهی شدن خرسند او
گر باخلاص آوری روئی بمادر عذاب آخر نگردی مبتلا
ور همیشه تو بکین باشی چنینمرتد روی زمینی در یقین
گر شوی پیوند ما در رشته‌ایبعد از این پیدا کنی سررشته‌ای
رشتۀ ما از معانی تافته استزانجهت سرّ لدنّی یافته است
رشتۀ ما کارگاه انس و جانبافته دان پیش بازار جهان
رشتۀ ما سلسله در سلسله استرشتۀ ما قافله در قافله است
رشتۀ ما این جهان و آن جهانرشتۀ ما کار گاه لامکان
رشتۀ ما آدم و نوح است و هودرشتۀ ما نسل ابراهیم بود
رشتۀ ما رشتۀ جانها شدهبعد از آندر قرب او ادنا شده
رشتۀ ما بارگاه اولیاسترشتۀ ما در مقام قل کفی است
رشتۀ ما از نبیّ الله بوداز ولایش جان و دل آگاه بود
رشتۀ ما رشته‌ای ز الله بودزآن درون ما ز حق آگاه بود
رشتۀ ما گیر و آنگه خوش بروتا بیابی خود حیات خویش نو
رشتۀ ما را محبّان داشتنددر میان جان جانان کاشتند
رشتۀ ما دان صراط مستقیمپیش ما آن رشته می‬باشد مقیم
رشتۀ ما دان ردای صالحانرشتۀ ما خرقۀ کروّبین
رشتۀ ما جامۀ آدم شدهرشتۀ ما تار و پود دم شده
رشتۀ ما با علی پیوند شدرشتۀ ما با ولی در بند شد
رشتۀ ما دان حسن آنگه حسینرشتۀ ما دان علی آن نور عین
رشتۀ ما باقی و صادق بودآنکه او در ملک دین حاذق بود
رشتۀ ما داده عالم را نظامختم این رشته بمهدی شد تمام
گر تو میخواهی که گردی رستگاردر ولایتهای ما تو شک میار
زآنکه ما هستیم بی روی و ریانخل باغ مصطفی و مرتضی
هرکه با ما نیک شد نیکو شوددر میان حور عین دلجو شود
وآنکه با ما از حسد گردید بدمالک دوزخ سوی خویشش کشد
گفت هارون یا امام المتّقینچند جانم را بسوزی این چنین
بستم آخر با شما ز آنگونه عهدکه كنم در دوستی بسیار جهد
در حق تو قول دشمن نشنومخصم را از بیخ و از بن برکنم
گفت امامش گر چنین باشی مقیمایمنی از محنت قعر جحیم
به بقول خصم خواهی کرد بیمکی دهندت جا بجنات النعیم
من گرفتم بر تو حجت این زمانگر شنودی هستی آخر در امان
ور بقول دیگران کردی تو کاردر سقر باشد مقامت پایدار

از می دنیا نگردی مست تو

دین و دنیا را مده از دست تو