قرآن کریمبه زبان فارسی

در پند پدر فرزند را

مظهر العجایب — فریدالدین عطار نیشابوری
ای پسر این پند از من گوش کنفرد شوپس جام وحدت نوش کن
هرکه پندم را درون جان نهدپای خود را برتر از کیوان نهد
هرکه پندم را بداند چون حکیمکار او گردد بعالم مستقیم
اولا حق را بدان چون مصطفیغیر حق را تو مدان در هیچ جا
غیر حقّ را ازدل خود دور کنباطن از ذکر خدا معمور کن
پند دویم خویش را آگاه کننفس را بشناس و عزم راه کن
چونکه بشناسی تو نفس خویش رابا خدای خویش گردی آشنا
پند سیم در طریقت خود بکوشدر حقیقت جام وحدت را بنوش
در حقیقت سرّ حقّ را فهم کندم نگهدار و ازو خود وهم کن
سر نگهدار وز معنی دم مزنکاروان عشق را بر هم مزن
هرکه او سر معانی را نهفتغیر حقّ را از درون خویش رفت
پند چارم هرچه گوئی نیک گویتا بری از اهل معنی زود گوی
گوی معنی مرد نیکو گوی بردزآنکه در ذات خدا او بوی برد
هرکه او را گفت نیکو آمدهخود زبان او سخنگو آمده
پند پنجم در نصیحت کوش و علمتا برندت جانب جنّت بعلم
هرکه او علم نصیحت گوش کردخویشتن را او ز اهل هوش کرد
علم باید همچو منصور ای پسرتا بیابی از وجود خود خبر
پند سادس آنکه قدر خویش دانتا نیابی اندر این دنیا زيان
قدر مردم نیز هم باید شناختمردمان را بایدازپرسش نواخت
قدر درویشان دین واجب شمرتانیفتی همچو بی دین در سقر
روز اهل الله این اسرار پرسبعد از آنی کلبۀ عطّار پرس
پند هفتم راز خود با کس مگوتا که سرگشته نگردی همچو گو
وآنکه راز خویش را کرد آشکارپا و سر ببرید او را مرد کار
چونکه بی پا گشت و بی سر در جهانمی‬کند اسرار معنی را بیان
داغها بر جان او از نازششمرد و زن نالیده‬اند از نالشش
من فغان دارم ز داغش در جهانچند گویم من بتو ای بی‬زبان
تو چه دانی حال اهل درد رازانکه بی دردی ندیدی مرد را
مرد حق آنست کو با درد زادسوزش اسرار او درمی‬فتاد
بعد از آن عارف چو آن می نوش کردهمچو نی او عالمی پرجوش کرد
پند هشتم باش با دانا قرینتا بنام نیک باشی همنشین
هرکه با انسان کامل همره استحق تعالی ازوجودش آگه است
هرکه با دانا بود دانا شوداو بقرب سرّ او ادنی شود
هر که با اهل دلی دارد نشستتیر او از چرخ چاهی در گذشت
رو تو کنجی گیر با اهل دلیتا نیابی از دو عالم حاصلی
رو تو انسان باش و از حیوان گریزتا بیابی هول روز رستخیز
هر که او در صحبت نیکان نشستعلم معنی را درآورد او بشست
هر که او شد همنشین اهل رازدایم او باشد بمعنی در نماز
آن نماز او بود در شرع راستدیدۀ توحید خود نور خداست
پند تاسع رو ز بد کن احترازهست این معنی به پیش اهل راز
از بدان بگریز و با نیکان نشینتو ایاز خاص باش و شاه بین
هر که بد کرد و بدان را بد نگفتگشت شیطان خود باو صد بار جفت
گر همی خواهی که رحمت باشدتبر سرت خود تاج عصمت باشدت
منع بد کن در جهان و راست باشبندۀ حق را بحق درخواست باش
پند عاشر زود جهد خیر کنبعد از آن در ملک معنی سیر کن
هست خیر افزودن عمر عزیزخیر باشد پیش بعضی از تمیز
خیر باشد خود ستون دین توخیر باشد در جهان تلقین تو
خیر باشد شاهی دنیا و دینخیر باشد با شریعت همنشین
خیر باشد در طریقت راهبرخیر باشد در حقیقت تاج سر
خیر باشد همنشین مرد حقخیر برده از سلاطین‬ها سبق
یازده پندم مکن از کف رهاتاخلاصی یابی از نفس و هوا
یک ببین و یک بگونه بیش و کمتا نباشی پیش دانا متهّم
مغتنم دان خدمت یاران دوستاین روش از مردم دانا نکوست
خدمت مهمان تو واجب دان چو منخود عزیزش دار چون جان در بدن
در ده و دو هست پند من همینزینهار از دشمنان دوری گزین
دیو صورت دشمن جاهل بودصحبت او مرد را مشکل بود
سیزده پند من این باشد عیانغیر حق چیزی نبینی در جهان
رو تو حق را از کمال حق شناسز آنکه حق را می نیابی در لباس
در درون خانۀ دل کن نظرتا ببینی نور او را چون قمر
جمله عالم نور او بگرفته استزاهد خود بین چه غافل رفته است
چارده پند آنکه چون داری بقاتو غنیمت دار عمر خویش را
عمر خود در کسب معنی صرف کنتا بماند در جهان از تو سخن
گر تو عمر خویش را ضایع کنیپس کجا تو خدمت صانع کنی
چون جوانی ای پسر کاری بکنپیر چون گشتی شود سردت سخن
در جوانی کار این دنیا بسازتا برون آیی ز کفر و جهل باز
هرکه او اندر جوانی کار کردنفس شوم خویش را رهوار کرد
پانزده پندم بیا بشنو ز مناعتماد خود مکن بر مرد و زن
خود عوام الناس در دین جاهلندزآنکه ایشان در طریقت غافلند
صد زن نیکو بیک ارزن فروشکاربند این قول و از من دار گوش
راز هر کس را که زن دارد نگاهکار خود را سازد او بیشک تباه
گر کنی تو اعتماد در جهانهم بخود کن تا نیفتی در زیان
رو تو سررادر گریبان کش چو منپیش خود مگذار هرگز مرد و زن
شانزده پندم بجو بیرنج و غمتو تن خود پاک دار و جامه هم
در شب تاریک ای یار نکوزینهاری تو سخن آهسته گو
کم خور و کم خفت و کم آزار باشدر شب تاریک خود بیدار باش
زر بیاران خور بمسکینان بدهصرف کن چون جاهلان آنرا منه
از برای اهل علم و فضل دارتا بگیری آخرت را در کنار
هفدهم پندم بدان ای محتجبدایماً از اهل دل جانب طلب
اهل دل باشند نعمتهای حقّتو ز درس اهل دل میخوان سبق
تو مده سررشتۀ ایمان ز دستتا نیفتی تو از این بالا به پست
هجدهم پندم بخلقان نیک باشرو بایشان تو بصورت کن معاش
صورت خوبان بود پیشم نکوهر که این مذهب ندارد وای او
صورت نیکوزکلک و دست کیستسورۀ یوسف نمی‬دانی که چیست
جان من همراه خوبان می‬رودهمره خوبست آسان می‬رود
خوب آن باشدکه با غیرت بودبعد از آنش صورت وسیرت بود
صورت و معنی بود یار وحبیباو بود درد نهانی را طبیب
نوزده پندم بیا در جان نشانباب و امّت را تو خدمت کن بجان
هر که خدمت کرد باب خویش راحوریان گشتند با او آشنا
هرکه امّ خویش را بر سرنشانداسم نیکوئیّ او جاوید ماند
هرکه باشد با ادب همراه اوبرفراز عرش باشد جاه او
هر که دارد پرورش از مرد غیباو ندارد در نهاد خویش عیب
هرکه را باشد ادب همراه اوبر فراز عرش زن خرگاه او
هرکه او در اصل معنی راه یافتهمچو سلمان و ابوذر شاه یافت
هر که او وصلت باهل راز کردحق ز بهرش باب جنّت باز کرد
هر کرا اقبال و نصرت یار شداو زعمر خویش برخوردار شد
بیستم پندم اینکه دایم بی سخنخدمت استاد را شایسته کن
هرکه او اندر جهان استاد دیدکار خود را جمله با بنیاد دید
هر که استادی ندارد مرده استاو بگور تن چو یخ افسرده است
هر که او استاد یا پیری نداشتاو بعالم تخم نیکوئی نکاشت
هر که خواهد در جهان کردی کنددر نهانی خدمت مردی کند
بیست و یک پندم بدان تو ای پدرخرج خود را در خور دخلت شمر
چونکه علمت نیست کمتر گو سخنخرج خود در خورد دخل خویش کن
هرکه دخل از خرج خود کمتر کندخادمان خویش را ابتر کند
هرچه دانا گفت باید خواندنتهر چه نادان گفت باید ماندنت
دانش دانا ز دنیا برتر استبلکه از عرش و ملک فاضلتر است
بیست و دوم پند چون پندت دهماز معانی شربت قندت دهم
هرچه نپسندی بخود ای راز دانخود بدیگر مردمان مپسند آن
هرکه بشنید این ز غم آزاد شدخود نبیّ المرسلین زو شاد شد
من سخن را ازکلام حق کنممهر غیرش را ز دل مطلق کنم
گفته است حق در کلام خویش اینرو تو «فی النّار یقولون» را ببین
یا برو یالیتنا از پیش گیرتا نگرداند ترا شیطان اسیر
چون اطعناالله را دانسته‬ایپس چرا در راه او آهسته‬ای
اصل این آنست نیکوئی کنیطاعت حق را بجان خوئی کنی
هرکه حق را با رسول او شناختغیر را از باطن خود دور ساخت
تخم نیکی کار تا یابی ثمرطاعتت کم بين بلطف حق نگر
اصل این آنست با خلق خدایباطن خود را کنی خوش آشنای
خلق را از خود میازار و بروجان جانان دار و با جان در گرو
صدهزاران شمع باشد در جهانجمله یک باشد بمعنی این بدان
لیک در معنی بزرگ و خرده هستآن یکی خورشید و آن یک ذرّه است
قطره و دریا همین حکم وی استتو همی گوئی که این قطره کی است
تو نه دریا دیدی و نه قطره رابلکه گم کردی تو خود آن ذرّه را
حال آنکس چون بود بنگر تو هیچهیچ بر هیچ است آخر هیچ هیچ
حیف باشد که کشی شمع خودیبر طریق ظلم باشی و بدی
بیست و سیم پند را از من شناساندر آن معنی بکن حق را سپاس
چونکه داده حق ترا وقت خوشیهمدم تو کرده یار بی غشی
تن درستی و حضور خاطریهمزبانت نکته دانی حاضری
گوشه‬ای و گوشه‬ای و گوشه‬ایتوشه‬ای و توشه‬ای و توشه‬ای
این چنین دولت غنیمت دار توروز و شب پیوسته حق را شکر گو
بیست و چارم پند من بشنو بجانپس بود پند تو پند دیگران
پند اگر گوید کسی را واعظیآن بر احوال تو باشد حافظی
حرف راز خویش و کار خود عیانبر زنان و بنده و کودک مخوان
تانگردی خوار و مسکین و حقیربعد از آن جوئی زاحمق دستگیر
بیست و پنجم پند درویشان خوش استخود مقام صلح با خویشان خوش است
دیگری از جمع بی اصلان وفازینهاری تو مجو در ملک ما
خود وفا بد اصل را نبود بدانهست پیش اهل دل این خود عیان
شد وفا پیش محقّق ای پسررو وفا از او بجان خود بخر
یار ما باشد وفا دارم هلهاز وفاداران نباشد خود گله
هرچه آید بر سرت رو صبر کنخود گله نبود ز یار خوش سخن
خود درخت اصل دارد بارهاخود بموسی گفته او اسرارها
کمتر از چوبی نه‬ای ای روح پاکمن ز دست تو کنم این جامه چاک
جنگ با ارباب ایمان نیک نیستساختن ایوان و کیوان نیک نیست
جنگ باید بهر بی دینان دینخود مسلمان را نباشد هیچ کین
جنگ را بگذارو خوش کن آشتینیک بین چون تخم نیکی کاشتی
اصل ایمان آنکه بی آزار باشدایم از آزار جو بیزار باش
بیست و شش پندم شنو آزاد باشدر مقام تنگنائی شاد باش
کدخدا در خانۀ مردم مروکشتزار خویش را خود کن درو
هیچکس از خویش و ازبیگانه‬اتخود نسازی کدخدای خانه‬ات
هست اینها بهر فرزند ای پسرچونکه پیدا شد غم ایشان بخور
ورکنی فرزند خود را کدخدادر شریعت شو تو او را رهنما
تا سلوک او همه نیکو بودبا عیال خویشتن خوشخو بود
بیست و هفتم پند بشنو بی‬قصوربدمکن با کس که تا بینی حضور
بدمکن زنهار در نزدیک خلقتا نیفتد رشتۀ قهرت بحلق
کذب را اندر زبان خود میارتا نیگرد دیدۀ صدقت غبار
غیبت کس را برون کن از دلتتا درآید رحمت حق از گلت
رو تو در راه شریعت فرد شوطالب مردان کوی درد شو
چند باشی همچو زن نادان بیاخود زبان بد برون کن همچو ما
از زبان بی‬زبانان گو سخنوآن سخن را رو تو نیکو فهم کن
راز را در شرع مبهم گفته‬انددُر باسرار حقیقت سفته‬اند
ز آنکه قدر دُر چه داند مفلسیباید آن را عارفی نه هر کسی
خر چه داند قدر زر را ای پسرعام داند مهره خر را ای پسر
بیست و هشتم پند برگویم تراکز پی دنیا مدو تو جابجا
چند زر پیدا کنی از بهر جاهجان و جسمت در طلب گشته تباه
عاقبت در صد پشیمان آردتبلکه خود در پیش شیطان آردت
گویدت ای وای بر احوال توحال تو از حبّ زر شد نانکو
من ز فرمانش چو سر بر تافتماین همه گنج فراغت یافتم
کار آن باشدکه برخوانی کلامکاندر آن باشد رضای حق تمام
در عبادت کوش و در کار خداپیشۀ خودساز شرع مصطفی
بیست و نه پندم بیا بشنو تمامپیش بداصلان مکن هرگز مقام
خود بایشان ای پسر خویشی مکنرخنه در اطوار درویشی مکن
بیخ دین خشکست خود بد اصل رادان که او قابل نباشد وصل را
هر که دارد اصل او قابل بوددر مقام نیستی واصل بود
هرکه او را اصل ایمان همره استاو زاصل کارخانه آگه است
تو ز بد اصلان ببُر پیوند رادور گردان از بر خود گند را
پند سی‬ام گوش کن فرزند منکرده‌ای از مهر چون پیوند من
پند دارم من ز گفت اولیابا تو گویم تا بگوئیم دعا
زآنکه پند از جان مشفق دادمتسی پیام از علم ناطق دادمت

***

تو خدا را از یقین خود شناسباش از قهرش همیشه در هراس
بعد از آن خود را شناس و اصل خویشگرچه پیداگشتۀ ای پاک کیش
هرچه گوئی و کنی تو در جهانعاقبت گردد به پیش تو عیان
هرچه تو از دید آن نقصان کنیعاقبت بین شو نباید آن کنی
هرچه گوئی در نصیحت ای پسراولّا تو در درون خود نگر
رو توقدر مردمان نیک داندوست را کن تو بسودا امتحان
تو بکن دانای نیکو اختیاریک چله در پیش آن دانا برآر
تا مسیح روح تو دانا شودچون کلیم دل بجان بینا شود
چون سخن گوئی تو نیکو گو سخناین معانی نکو را ورد کن
تو زبخل و از تکبّر دور باشاز صفای علم همچون نور باش
جهد کن علم معانی را شناستا بکی باشی ز شیطان در هراس
ای پسر در گوش گیر این پندهاتو مده سر رشته را از کف رها
از صفای علم لطف محض باشداردایم حضرت حق را سپاس
روز بهر حق تو جان خویش بازباش منصور و بحق میدار راز
رو تو اهل دل طلب نه اهل کلزانکه اهل دل نباشد منفعل
اهل دل آنست عشق یار داشتدر الم نشرح بسی اذکار داشت
در الم نشرح چه گفته رو بدانزانکه با او سرّها بوده عیان
هرکه از قرآن حق بیدار شدوالضحی وهل اتایش یار شد
هرکه با قرآن رود قرآن شودهمنشین رحمت رحمن شود
هر که او در مغز قرآن راز یافتدیدۀ خورشید را چون ماه یافت
هرکه او با فقر باشد همنشینمی‬نهم بر خاک پایش من جبین
هر که دارد این مراتب یار ماستدر خور سودای این بازار ماست
ای پسر در گوش گیر این پند منتا که باشی در جهان پیوند من
هرکه پیوندی بود اصلی بودزانکه او را با خدا وصلی بود
ای پسر میدان که غیر دوست نیستدر نهان و آشکارا ظاهریست
ای پسر گر بشنوی پند پدرعاقبت سلطان شوی بی سیم و زر
چون پسر بشنید این پند از پدربر درون صومعه بنهادسر
گفت بد کردم ز لطف ای رهنماعفو فرما جرم این بیچاره را
من بدم چون طفل نادان درجهانحال من بد همچو حال آن ددان
من از این کیش بدان برخاستمدل بشرع مصطفی آراستم
بعد از این حکم شما بر جان ماستراه شرع احمدی ایمان ماست
هرچه فرمائی تو ای پیر طریقمن بجان گردم ورا یار و رفیق
پند پیران بهتر از عمر دراززآنکه ایشانند خود در عین راز
پند پیران بهتر از بخت جوانبشنو این معنی ز پیر غیب دان
پند پیران همچو اسم اعظم استبر جراحتها مثال مرهم است
پند پیران مرهم جانی بودپند پیران راز پنهانی بود
پند پیران باشدت چون پیشواپند پیران باشدت خود مقتدا
پند پیران آفتاب بی زوالپند پیرانست ماه عمر وسال
پند پیرانست فتح الباب دینپند پیرانت کند با دین قرین
پند پیرانست بحر موج زنپند پیرانست چون درّ عدن
پند پیرانست خود اسرار فاشدر معانی واقف عطّار باش
گفت عطّارت که بیخوای گزینباش دایم با دل شب همنشین
هر که با شب همنشین شد نور شداو بپاکی بهتر از صد حور شد
هر که با شب همنشین شد روز شدهست چون شمعی که او پر سوز شد
هر که با شب همنشین شد یار دیداو چو منصور زمان دیدار دید
هر که با شب همنشین شد او ولی استدر میان مؤمنان نور علی است
رو تو روز و شب توکّل آر پیشتا بیابی در حقیقت کام خویش
تو توکّل کن بدرگاه الاهتا بمانی تو ز شیطان در پناه
نفس شوم تو بود شیطان توهست این خود آیتی در شأن تو
رو ز نفس شوم بگذر ای پسرتا بیابی از همه معنی خبر
جملۀ مردان که دین دار آمدنداز هوای نفس بیزار آمدند
از سر نفس و هوا برخاستندخانۀ ایمان خود آراستند
هرکه از نفس و هوا بیزار شداو به اولادعلی خود یار شد
هرکه او از دین بدین محکم ستادمهر او در جان انسان اوفتاد
هرکه رفت او راه ایشان راه یافتاین حقیقت از دل آگاه یافت
از وفا گردی تو از اهل صفاراه ایشان رو اگر داری وفا
این وفا خود خاص خاصان خداستدر وفاداری چو عطّاری کجاست
این وفا جبریل و احمد را بودیا معانی دان ابجد را بود
بوی این معنی ز خاک من شنواز درون چاک چاک من شنو
یا شنو از مظهر معجز نماتا شوی واقف ز اسرار خدا
در وفا حبّ علی دارم بدلگشته حبّ او بجان من سجلّ
جوهر ذاتم ز مشکلهای اوستدر درون مظهرم خود جای اوست
گر بدانی شد وفای تو درستورنه هستی دروفای ما تو سست
این وفا هرکس ندارد خارجی استاو و پیرش را بدوزخ ملتجی است
ناصبی چون خارجی بی‬دین شدهاو زسر تا پای خود سرگین شده
این جماعت دشمنان حیدرندپیش ما لایق به تیغ و خنجرند
تیغ لعنت بر سر دشمن بزنتا نباشی پیش مردان کم ز زن
چون تو در راه وفا ارزنده‌ایپند ما را یاد گیر ارزنده‌ای

پند ما را یاد گیر ای پور تو

دین و دنیا را بکن معمور تو