بسم الله الرّحمن الرّحيم الحمد للَّه ربّ العالمين و الصّلاة على محمّد و اله الطّاهرين. الحمد للَّه الّذي نوّر قلوب العارفين بذكره، و قدّس أرواحهم بسرّه و برّه، و طهّر افئدتهم بفكره، و شرح صدورهم بنوره، و أنطقهم ببيانه، و شغلهم بخدمته، و وفّقهم لعبادته، و استعبدهم بالعبادة على مشاهدته، و دعاهم إلى رحمته، و صلّى الله على محمّد امام المتّقين، و قائد الموحّدين، و مونس المقرّبين، و على اله المنتخبين.
امّا بعد: پس مىگويد: اين فقير حقير، محتاج به ربّ خبير قدير، عبد الرّزاق گيلانى، كه اين رسالهاى است مشتمل بر شرح احاديث مشكله مصباح الشريعة، كه از جمله تأليفات عالم ربّانى، عامل حقّانى، مستنبط احكام ايمانى، واقف اسرار قرآنى، متشبّث و متمسّك به الطاف صمدانى، شهيد ثانى طاب ثراه است، به حسب استدعاى بعضى از برادران ايمانى و اخلّاى روحانى، به سمت تحرير در آمده و به قدر فهم، آن چه به خاطر فاتر، به حكم اين اثر دائر و سائر، بين الاكابر «لا يسقط الميسور بالمعسور»، به منصّه ظهور در آورد، توقّع از ساحت ستوده خصال و مرضيّه فعال ارباب دانش و بينش آن كه، اگر بر خللى اطّلاع يابند به شرط رعايت انصاف و اجتناب از اعتساف، به قلم اصلاح، اصلاح نمايند كه «الحقّ بان يتّبع» و از جهت عموم نفع و سهولت فهم، به فارسى نوشته شد «جعله الله ذخيرة ليوم المعاد، و ذريعة لتحصيل رضاه و الوداد، بحقّ من جعل شفيعا يوم التّناد، عليه صلوات ربّ العباد.»
شرح
الحمد للَّه يعنى: شكر و ثنا و ستايش، نيست مگر از براى ذات واجب الوجودي كه، موصوف است به جميع صفات كمال، و منزّه است، از جميع صفات نقص.
«حمد» در لغت به معنى ستودن مطلق است و در اصلاح، ستودن به زبان است كسى را به ازاى صفات كماليّه اختياريّه، خواه آن صفات، متعدّى باشد، به غير، مثل «رحيم» و «كريم» و «رازق»، و خواه متعدّى نباشد، مثل «وحدانيّت» و «وجوب ذاتى»، و «شكر» نيز در لغت ستودن مطلق است، خواه به زبان و خواه به ساير جوارح و اعضا، امّا به ازاى نعمت و به شرط تعدّى، پس «حمد» اخصّ است، از شكر به اعتبار مورد و اعمّ است به اعتبار متعلّق، و «شكر» به عكس، نسبت ميان «حمد» و «مدح» به مذهب صاحب «كشّاف»، ترادف است، به مذهب مشهور، عموم و خصوص مطلق، چرا كه بنا بر مشهور، اختيارى بودن «محمود عليه»، در حمد معتبر است و در مدح معتبر نيست. اركان حمد، چهار است: «حامد و محمود و محمود إليه و محمود له».
«حامد» كسى است كه حمد مىكند، «محمود» كسى است كه او را حمد مىكنند، «محمود عليه» صفات كماليّه محمود است، كه او را به سبب آن صفات حمد مىكنند، و «محمود له» صفاتى است كه محمود را به آن صفات ستايش مىكنند، اگر «محمود عليه» و «محمود له» به سبيل اتّفاق يكى باشد، مثل آن كه هر دو شجاعت باشد، مثلا. در اين صورت هر چند «محمود عليه» و «له»، متّحد هستند به حسب ذات، امّا متعدّدند به حسب اعتبار، «اختصاص كلّ» افراد حمد، به جناب احديّت چنانكه مفاد. «لام» جنس و استغراق «الحمد» است به مذهب اشاعره:
[كه كلّ افعال را خواه خير و خواه شرّ، نسبت به جناب الهى مىدهند، واضح است.] امّا به مذهب معتزله: [كه افعال عباد را مستند به ايشان مىدانند،] سبب اختصاص مدخليّت واجب تعالى است، در اقدار و تمكين افعال ايشان، از اين جهت حمد ايشان نيز راجع به واجب مىشود، پس به كلّ مذاهب، جميع محامد، «من اىّ حامد كان» منحصر است به ذات واجب الوجود.
الّذي نوّر قلوب العارفين بذكره.
آن چنان خداوندى كه، نورانى و مصفّى كرد دلهاى عارفان و شناسايان خود را، از تيرگى ظلمت غفلت، بسبب بودن به ياد خدا، در جميع حالات، چنانكه غفلت از خداوند عالم و ارتكاب فسوق و مجالست و مصاحبت فسّاق، مورث ظلمت و قساوت دل است. ذكر خدا و به ياد او بودن و ملازمت صلاح و صلحا و علما، موجب صفا و جلاى دل است و بحكم «الظّاهر عنوان الباطن» صفاى باطن و تيرگى باطن، به ظاهر نيز سرايت مىكند، از اين جهت است كه از سيماى علما و متهجّدين به مقتضاى كريمه: «سِيماهُمْ في وُجُوهِهِمْ من أَثَرِ السُّجُودِ» (فتح- ۲۹)، نور و صفا مشاهده مىشود و از سيماى جهلا و فسّاق، كدورت و ظلمت معاينه مىگردد و در روز قيامت
نيز، هر كدام از اين دو طايفه، به سيمائى كه در دنيا داشتهاند، محشور خواهند شد. چنانكه منطوق كريمه: «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ» (آل عمران- ۱۰۶)، شاهد بر اين است و معنى عارف و عرفان، عن قريب خواهد آمد.
و قدّس أرواحهم بسرّه و برّه.
آن چنان خداوندى كه منزّه گردانيد، أرواح عارفان را به لطف و مهربانى خود، از كدورات و أوساخ تعلّقات دنيا.
و طهّر افئدتهم بفكره.
و پاكيزه كرد دلهاى ايشان را، از چرك تعلّقات دنيا، به سبب بودن ايشان به فكر خداى تعالى و غافل نبودن از او، چرا كه ذكر الهى و به ياد او بودن، موجب ترك تعلّقات و رفض شهوات است. چنانكه غفلت از او باعث ميل به دنيا و رغبت به لذّات نفسانى است، چنانكه به تفصيل خواهد آمد.
و شرح صدورهم بنوره.
و جا داد در سينههاى ايشان، نور معرفت خود را، اين فقره اشارت است به آيه كريمه: أَ فَمَنْ شَرَحَ الله صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ، فَهُوَ عَلى نُورٍ من رَبِّهِ (زمر- ۲۲)، يعنى: هر كه را خداى وسيع كرد سينه او را، از براى قبول اسلام و توفيق اسلام يافت، پس اين توفيق اسلام او، نيست مگر اثر نورى كه انداخته است خداى تعالى آن نور را در دل او، و آن نور سبب شده است از براى اسلام او، و نيز اشارت است به چيزى كه مروى است از حضرت پيغمبر صلّى الله عليه و آله و مضمون آن اين است كه: نور الهى هر گاه داخل شد در دل مؤمن، دل مؤمن از تنگى و تاريكى بر مىآيد و وسيع و روشن مىشود و نشانه آن نور، پهلو خالى كردن او است از سراى غرور دنيا، يعنى: قطع علاقه از دنيا كردن و رجوع به دار خلود: «كه آخرت باشد» نمودن، و به مقتضاى «موتوا قبل ان تموتوا» پيش از نزول موت، استعداد از براى موت داشتن. تأخير شرح صدر از تطهير قلب، و ذكر كردن شرح صدر بعد از تطهير قلب، اشاره است به مقدّم بودن تخلية بر تحلئة، چه تا دل از ظلمت ذنوب و كدورت تعلّقات دنيا، مجلّى و مصفّى نشود، محلّى به زيور نور معرفت نمىگردد، چنانكه طبيب تا به مريض، جلّاب ندهد و اخلاط فاسده را از او دفع نكند، به اغذيه لايقه و اشربه نافعه، تقويت نمىفرمايد، و تا پارچه سفيد از زنگ چرك پاكيزه نگردد، به حليه رنگ در نمىآيد.
و أنطقهم ببيانه.
يعنى: و گويا گردانيد، علما و عرفا را به بيان كردن ذات و صفات خودش، به دلائل عقليّه و نقليّه، از براى ارباب كفر و طغيان و صاحبان جهل و عصيان، كه راه به حضرت او نبردهاند و به ذات و صفات او به قدر مقدور، شناسائى بهم نرساندهاند، يا به اين معنى كه بيان كنند احكام دين را، از واجبات و مستحبّات و مكروهات و محرّمات، از براى مكلّفين. در بعضى از نسخ «بثنائه» است، بثاى مثلّثه فوقانيّه، بعد از باى موحّده، و معنى اين فقره بنا بر اين نسخه، چنين مىشود كه:
آن چنان خداوندى كه گويا گردانيد، علما و عرفا را به گزاردن و بجا آوردن ثنا و شكر بارى تعالى، و نسخه ثانى به از اوّل است، چه نسخه اولى، في الجملة اشتمال بر تفكيك ضمير دارد و ثانى نه، وجه تخصيص اداى شكر، بنا بر اين نسخه به علما، آن است كه اداى شكر موقوف است به معرفت مشكور، چرا كه معنى شكر، بيان كردن صفات كماليّه مشكور است، اگر مشكور واجب است، فراخور واجب و اگر ممكن است، فراخور ممكن، و اين معرفت و تميز ميسّر نيست مگر به علم، چنانكه مشهور است كه در عهد يكى از انبيا عليهم السّلام عابد جاهلى در دامنه كوهى پر آب و سبزه معبدى داشته و در همه اوقات مشغول عبادت بوده. بر سبيل اتّفاق روزى آن پيغمبر را، گذار به آن جا مىافتد و عابد را اكثر اوقات، مشغول عبادت مىبيند و استعلام مرتبه او را از «علاّم الغيوب» مسألت مىنمايد، از جناب احديّت وحى به او مىرسد كه با او متكلّم شود، تا حال و مرتبه او به تو ظاهر شود، حضرت پيغمبر نزديك او شد و گفت: خوشا حال تو اى عابد، كه از خلق عالم انزوا اختيار كرده و به چنين جائى بسر مىبرى و به عبادت حقّ مشغولى، عابد گفت: آن چه گفتى حقّ است، امّا كاش اينجا حيوانى بود كه از اين علف مىخورد، تا ضايع نمىشد و مدّتى است كه از خداى تعالى در خواست مىكنم كه حمار خود را به اينجا فرستد، تا از اين علف منتفع شود، مستجاب نمىشود. و ندانسته بود كه حضرت بارى، عزّ اسمه، غنىّ مطلق است و احتياج، منافى غناى مطلق است و معلوم است كه چنين شكر، عين كفران است و همچنين عبادت، عين ضلالت و خسران.
و شغلهم بخدمته.
و مشغول گردانيد علما را به خدمت خود، كه هدايت و راهنمائى مكلّفين باشد، يا آن كه مراد از «خدمت» عبادت باشد به قرينه فقره تاليه.
و وفّقهم لعبادته.
و توفيق داد ايشان را براى طاعت و بندگى خود، چرا كه توفيق مهيّا كردن اسباب است به جانب مطلوب خير و اقواى اسباب اطاعت، كه علم است در ايشان موجود است، پس راست است كه ايشان، موفّقند به طاعت و بندگى خداى تعالى و بس.
و استعبدهم بالعبادة على مشاهدته.
و اختيار كرد حضرت بارى عزّ اسمه، علما را از براى بندگى خود به طريق مشاهده، نه مشاهده حسّى، بلكه مشاهده علمى، چنانكه از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مروى است كه در جواب سائلى فرمود كه: «ما اعبد ربّا لم اره»، يعنى: عبادت نمىكنم من خدائى را كه نبينم او را، و مراد آن حضرت از رؤيت، رؤيت علمى است نه رؤيت حسّى بصرى، و في الواقع رؤيت علمى، اتمّ است از حسّى، چه در رؤيت حسّى خطا ممكن است و در رؤيت علمى نه.
و دعاهم إلى رحمته.
و خواند خداوند عالم، علما را به سوى رحمت خودش كه بهشت باشد. چنانكه در قرآن عزيز فرموده كه: «وَ الله يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ» (يونس عليه السّلام- ۲۵)، و دار السّلام به اتّفاق مفسّرين، بهشت است و دعوت به بهشت چنانكه از آيه شريفه مستفاد مىشود، هر چند عامّ است عالم و غير عالم را، امّا چون علما عمدهاند، تخصيص به علما داد، و ممكن است كه مراد از رحمت، معنى ظاهر باشد، يعنى رحمت خود را شامل حال علما كرده است، چه وصول به رحمت الهى، بى سابقه استحقاق و استعداد، ميسّر نيست و استعداد رحمت نيست مگر از براى اهل علم. چون خداوند عالم، در نهايت تنزّه و تجرّد است و بندگان او در نهايت تعلّق و پستى، پس هر گاه ايشان را به جناب احديّت، غرضى و مطلبى باشد، بايد كسانى را كه به جناب او اقرب باشند، واسطه مطلب خود كنند، تا به واسطه ايشان مطلب صاحب غرض، به عرض الهى رسد، چنانكه أطوار ملوك و سلاطين دنيا است و ارباب حاجت تا توسّل به مقرّبان ايشان نجويند و ايشان را شفيع خود نسازند، از ملوك و سلاطين كارها متمشّى نمىشود، از اين جهت است كه در ادعيّه و تصانيف، پيش از عرض حاجات به «قاضى الحاجات»، افتتاح به صلوة بر پيغمبر و آل او عليهم السّلام مقرّر شده و به واسطه همين نيز مؤلّف «عليه الرّحمه»، بعد از حمد الهى، صلوة و تحيّت بر پيغمبر ما صلّى الله عليه و آله و سلّم، كه اكمل افراد بشر و اقرب به جناب احديّت است، فرستاد و گفت:
و صلّى الله على محمّد امام المتّقين.
يعنى: صلوة و رحمت الهى بر محمّد كه امام و پيشواى متّقيان است، باد. تخصيص به متّقيان.
به واسطه زيادتى اهتمام است به شأن ايشان، گويا كه غير متّقى از درجه اعتبار ساقط است.
و قائد الموحّدين.
و كشنده اهل توحيد است به بهشت، به شفاعت خود، از اين فقره استشمام مىشود كه غير اماميّه، از اهل توحيد نيستند.
و مونس المقرّبين.
و مونس و مهربان است بر مقرّبين، يعنى: بر كسانى كه تقرّب به جناب او دارند و در كردار و گفتار، پيروى او مىكنند و از جهت وجه سابق، يا موافقت حديث نبوى كه: «من صلّى علىّ و لم يصلّ على إلى فقد جفاني»، بعد از صلوة بر پيغمبر صلوة بر آل او نيز فرستاد و گفت:
و على اله المنتخبين.
يعنى: صلوة و سلام بر آل او نيز باد كه منتخب و زبده كائناتاند. و در بعضى از نسخ، بعد از تاى مثنّاة فوقانيّة، جيم است، كه از نجابت باشد و در معنى نزديك به همند.