«بيان» در اصل، قدرت و توانايى داشتن است بر اظهار ما في الضمير، يعنى: هر چه در خاطر كسى باشد، تفهيم غير تواند كرد و خاطرنشان ديگرى تواند نمود. و نعمت بيان چون از معظم نعمتهاى الهى است بر بندگان، از اين جهت حضرت بارى «عزّ اسمه»، در قرآن مجيد، بعد از ذكر نعمت خلق و آفرينش، ذكر نعمت بيان كرد كه:
«خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ» يعنى: كه خداوند عالم، به حكمت كامله خود، آفريد انسان را و تعليم داد به او نعمت بيان را و توانا كرد او را به اظهار كردن حاجت خود به ديگران، و مثل حيوانات عجم، گنگ و بسته زبان نيافريد، چون در اين باب، احوال عرفا و علما مذكور مىشود و سزاوارتر به بيان كردن، بيان كردن اصول و فروع أطوار ايشان است، أبواب اين كتاب را مصدّر كرد به باب بيان و گفت:
قال الصّادق عليه السّلام: نجوى العارفين تدور على ثلاثة اصول، الخوف و الرّجاء، و الحبّ، فالخوف فرع العلم، و الرّجاء فرع اليقين، و الحبّ فرع المعرفة، فدليل الخوف الهرب، و دليل الرّجاء الطّلب، و دليل الحبّ ايثار المحبوب على ما سواه، فإذا تحقّق العلم في الصّدر خاف، و إذا صحّ الخوف هرب، و إذا هرب نجا، و إذا أشرق نور اليقين في القلب شاهد الفضل، و إذا تمكّن منه رجا، و إذا وجد حلاوة الرّجاء طلب، و إذا وفّق للطّلب وجد، و إذا تجلّى ضياء المعرفة في الفؤاد، هاج ريح المحبّة، و إذا هاج ريح المحبّة استأنس (في) ظلال المحبوب، و اثر المحبوب على ما سواه، و باشر أوامره و اجتنب نواهيه، و إذا استقام على بساط الانس بالمحبوب مع اداء أوامره و اجتناب نواهيه، وصل إلى روح المناجاة، و مثال هذه الأصول الثّلاثة: كالحرم و المسجد و الكعبة، فمن دخل الحرم أمن من الخلق، و من دخل المسجد امنت جوارحه ان يستعملها في المعصية، و من دخل الكعبة أمن قلبه من ان يشغله بغير ذكر الله، فانظر ايّها المؤمن فان كانت حالتك حالة ترضاها لحلول الموت، فاشكر الله على توفيقه و عصمته، و ان تكن الأخرى فانتقل عنها بصحّة العزيمة، و اندم على ما سلف من عمرك في الغفلة، و استعن باللّه على تطهير الظّاهر من الذّنوب، و تنظيف الباطن من العيوب، و اقطع زيادة الغفلة من قلبك، و اطف نار الشّهوة من نفسك،
شرح
قال الصّادق عليه السّلام: نجوى العارفين تدور على ثلاثة اصول، الخوف و الرّجاء، و الحبّ.
حضرت امام به حق ناطق، جعفر بن محمّد الصّادق عليه السّلام مىفرمايد كه: أطوار و احوال عرفا و اهل سلوك و رياضت دائر است بر سه اصل: كه خوف است و رجاء و حبّ، يعنى: هر عارفى بايد ملازم اين سه اصل باشد و از اينها منفكّ نباشد.
«عارف» به اصطلاح حكما كسى است كه، كامل كرده باشد نفس خود را به حسب قوّت نظريّه، و علم به حقايق أشياء، به قدر مقدور بهم رسانيده باشد و از صفات رذيله و اعتقادات خبيثه، مخلّى و به اعتقادات حقّه و كمالات ستوده، محلّى باشد.
و «عامل» كسى است كه با وجود علم به حقايق أشياء به قدر مقدور، كامل كرده باشد نفس را به حسب قوّت عمليّه، و به مأمورات ممتثل و از منهيّات مجتنب باشد.
و به واسطه امتثال و اجتناب مذكورين، به نتيجه قوّت عملى كه حصول علوم مصون از شكوك و شبهات است، فائز گشته و به اصطلاح صوفيّه و ارباب ذوق، «عارف» كسى است كه با وجود كمال قوّت نظريّه و علم به حقايق أشياء و كمال قوّت عمليّه، جميع حواسّ و قوى و اعضا و جوارح او، متوجّه حضرت بارى «عزّ اسمه»، باشد، غير او نبيند و غير او نگويد و غير او نشنود، و فناى في الله، از لوازم اين مرتبه، بلكه عين اين مرتبه است، و محمول به اين مرتبه است كلام حضرت بارى «عزّ اسمه»، كه فرموده: «ما تقرّب العبد إلىّ الاّ بالنّوافل، فاحبّه، فإذا أحببته كنت سمعه الّذي به يسمع، و بصره الّذي به يبصر، و رجله الّذي بها يمشى»، يعنى:
نزديك نمىشود بنده به سوى من، كه خداوندم، مگر به جا آوردن اعمال سنّتى و هر گاه سنّتىها را به جا آورد، پس به شرف دوستى من مشرّف مىشود و محبوب من مىشود و هر گاه محبوب من شد و به قيد محبّت من در آمد، مىگردم من اعضا و جوارح او، يعنى: ديگر غير من نمىبيند و غير من نمىشنود و غير من نمىخواهد و به غير من، ميل نمىكند. مشهور است كه دو نفر با هم حسابى در ميان داشتهاند و در تنقيح حساب خود، به معاونى محتاج بودهاند. يكى از عرفا به ايشان مىرسد و به حسب استدعاى ايشان، معيّن ايشان مىشود و ايشان هر چند مراتب عدد به او عرض مىكردند، او غير يكى نمىگفت گفتند: اى مرد بگو تو ديوانهاى؟! كه ما هر چند مراتب متعدّده به تو مىخوانيم، غير يكى نمىگوئى و از يكى نمىگذرى؟
گفت: چه كنم غير يكى نمىدانم و جز يكى به خاطرم نمىگذرد. و وجه تخصيص حضرت عزّت، قرب خود را در اين حديث شريف به نوافل آن است كه، اخلاص كه مناط اعتبار عبادات است، در عمل سنّتى بيشتر است، چرا كه بنده در امتثال
واجبات و اجتناب از محظورات، در حكم مجبور است و نهايت اخلاص و غايت اختصاص، در مندوبات ظاهر مىشود. چنانكه حديث است كه هر گاه بنده مؤمن، نماز سنّتى گزارد (خواه ادا و خواه قضا)، خداوند عالم ندا مىكند به ملايكه، كه ببينيد اين بنده مؤمن را عملى كه من به او واجب نكردهام و در ترك او وعيد نفرمودهام، از براى محض تقرّب من بجا مىآورد، من نيز به ازاى اين عمل، چاشنى محبّت خود به او كرامت فرمودم و جاى او را در بهشت برتر از ديگران مقرّر نمودم.
رفتيم بر سر شرح حديث مذكور يكى از آن سه اصل كه عرفا و اهل سلوك ملازم او هستند و از او جدا نيستند، خوف الهى است. يعنى: بيم و ترسناك بودن از عذاب وى، و از جمله فروع اين اصل است، اجتناب از معاصى و اتيان به اوامر.
دوم- رجاء است. يعنى: حسن ظنّ به خدا داشتن و در هر مرتبه متوقّع رحمت او بودن، و به مضمون «لا تقنطوا» إذعان نمودن، و بر اين اصل متفرّع است، عدم يأس از رحمت الهى.
سوم- حبّ الهى است و آن عبارت از رضا دادن است به قضاى وى و در همه حال به صبر و شكر بودن، در مراتب دنيا از فقر و فاقه و صحّت و مرض، از خود بدترى ديدن و شكر كردن، در مراتب آخرت از صلاح و تقوى به، به از خود نظر كردن و ترقّى نمودن، و اين اصول ثلاثة هر چند نظر به فروع خود، اصول هستند، امّا نظر به اسباب و علل خود، فروع هستند و به اصول ايشان اشاره كرده، مىفرمايد كه: فالخوف فرع العلم.
يعنى خوف الهى فرع علم است و هر كه را علم نيست، خوف نيست. چه، هر گاه كسى خدا را شناخت و راه به عظمت و بزرگوارى او برد، عبادت خود را در جنب بزرگوارى او حقير و سهل مىشمارد. و اين، سبب خوف او مىشود از حضرت بارى. و ديگر آن كه از راه علم، راه به كيفيّت علم واجب خواهد برد و خواهد
دانست كه علم او محيط است به جميع چيزها و هيچ ذرّهاى از ذرّات عالم، از علم او بيرون نيست. پس به خود فكر مىكند و مىگويد كه: شايد در عمل من نقصى و قصورى مىباشد، كه من راه به او نبرده باشم و از آن جهت عمل من مرضىّ خدا نباشد و نابود و ناچيز باشد و از اين راه، خائف و ترسان مىشود و اين خوف حاصل نشود، مگر به سبب علم. باز به وسيله علم راه مىتواند برد به احوال انبيا و اوليا و عبّاد ما سلف، كه ايشان با وجود مناعت شأن، به ارتكاب خلاف اولايى و تقصير سهلى، چه قدر گريه و استغاثه مىكردهاند. مثل آدم عليه السّلام كه به سبب تناول شجره منهيّه، دويست سال گريه كرد، تا توبهاش قبول شد. و حضرت نوح عليه السّلام كه شيخ الانبيا است، به محض گفتن: «إِنَّ ابْنِي من أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ» (هود- ۴۵)، معاتب شد به عتاب: «فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ به عِلْمٌ» (هود- ۴۶)، و بعد از ورود اين عتاب، حضرت نوح عليه السّلام از خجالت تا چهل سال سر بالا نكرد. حضرت إبراهيم عليه السّلام نيز به سبب سهوى كه از او سر زد، تضرّع و زارى بسيار كرد و مىگفت:
«أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي يَوْمَ الدِّينِ» (شعراء- ۸۲)، و گريه بسيار مىكرد، تا حضرت بارى «عزّ اسمه» به او وحى كرد كه: «يا إبراهيم هل رأيت خليلا يعذّب خليله بالنّار؟» جواب گفت: «يا جبرئيل إذا رأيت خطيئتي نسيت خلّته». باعور كه در زمان حضرت موسى عليه السّلام بود و از كثرت عبادت به مرتبهاى رسيده بود كه عرش را مىديد و از هزار متجاوز تلامذه، هر كدام با محبره، در مجلس درس او حاضر مىشدند و از او استفاده مىكردند، به محض عدم رعايت شخصى «كما ينبغي» مبغوض الهى شد. و حضرت پيغمبر آخر الزّمان، كه اكمل و اشرف خلق است مىفرمود: «شيّبتنى سوره هود»، يعنى: پير و ناتوان كرد مرا سوره هود، زيرا كه آيه: فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ (هود- ۱۱۲) در آن است.
هر گاه اين چنين أكابر، اين چنين خوف داشته باشند و به اندك تقصيرى معاتب و مجرم باشند، ما چطور خواهيم بود؟! و خوف ما به چه طريق مىبايد باشد؟! پس معلوم شد كه مناط خوف الهى علم است و هر كه را علم بيشتر، خوف بيشتر است، و اعدل شاهد بر اين است كريمه: «إِنَّما يَخْشَى الله من عِبادِهِ الْعُلَماءُ» (فاطر- ۲۸)، و
ترجمه اين آيه در جاى خود خواهد آمد.
و الرّجاء فرع اليقين.
يعنى: اميدوارى به رحمت الهى متفرّع و زاينده مىشود از يقين، يعنى: به قدر يقين و راه بردن آدمى به وسعت لطف و مهربانى حضرت پروردگار به بنده، بنده را اميد رحمت و مغفرت حاصل مىشود و راه بردن مذكور، به دو طريق متصوّر است:
يكى- به تتبّع كردن أطوار سلوك الهى به بندگان خود. مثل اينكه كافرى كه هفتاد سال مثلا عمر او به كفر گذشته باشد، به ايمان يك لحظه، مىآمرزد و به حكم: «الإسلام يجب ما قبله»، از همه تقصيرات سابقه او مىگذرد، چنانكه فرموده است: «قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ» (انفال- ۳۸) و همچنين سحره فرعون، به محض گفتن: «إنّا آمنّا»، از جميع گناهان ايشان گذشت. و اصحاب كهف را با وجود سابقه كفر و تمادى عمر در شقاوت، به محض گفتن:
«رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (كهف- ۱۴)، قبول ايمان ايشان كرد و انواع كرامتها و عزّتها به ايشان نمود، حتّى سگى كه از جمله أراذل خلق است، به محض رفاقت ايشان، با ايشان محشور كرد. و طريق ديگر- به تتبّع اخبارى است كه در اين باب وارد شده و ان شاء الله در باب حسن ظنّ خواهد آمد.
و الحبّ فرع المعرفة.
يعنى: دوستى الهى فرع معرفت است و به قدر معرفت و شناسائى به حضرت بارى، دوستى وى حاصل است و شيوه اطاعت و بندگى كه از فروع محبّت است به قدر محبّت به عمل مىآيد.
فدليل الخوف الهرب، و دليل الرّجاء الطّلب.
يعنى: نشانه خوف الهى دورى كردن است از معاصى، و اجتناب نمودن از مناهى، و تحصيل ربط به بارى، و نشانه رجا و اميدوارى به رحمت الهى، طلبيدن مغفرت و آمرزش است از جانب او، به وسيله عبادت و بندگى.
و دليل الحبّ ايثار المحبوب على ما سواه.
و نشانه دوستى، اختيار كردن رضاى محبوب است بر هر چه غير او است. پس دليل دوستى خدا، بر گزيدن دوستى او است بر همه كاينات و قطع كردن ميل و خواهش از غير او، هر چه باشد. پس با ميل به دنيا و خواهش دنيا و علاقه به آن، دعوى دوستى الهى از قبيل جمع بين الضدّين است و محال.
فإذا تحقّق العلم في الصّدر خاف.
چون معلوم شد كه خوف الهى به قدر علم و دانش است، پس هر گاه ثابت شد در سينه مؤمن، علم به بزرگوارى خداى تعالى، و مراتب حشر و نشر و ثواب و عقاب، در دل وى جا كرد به سبب اين علم، حاصل مىشود في الجملة، ترس و بيم الهى در دل وى.
و إذا صحّ الخوف هرب.
و هر گاه صحيح شد ترس الهى در دل او، گريزان مىشود از غير خدا و از مردم تنفّر مىكند و به مقتضاى: «فرّ من النّاس فرارك من الأسد»، عمل خواهد كرد، يا مىگريزد از ارتكاب گناه و نافرمانى الهى، چرا كه ارتكاب معصيت از عدم خوف ناشى مىشود، چنانچه گذشت.
و إذا هرب نجا.
يعنى: هر گاه گريخت از هر چه موجب دورى است از خداى تعالى، نجات يافت از مهالك دنيا و آخرت.
و إذا أشرق نور اليقين في القلب شاهد الفضل.
يعنى: هر گاه از مرتبه علم، ترقّى كرد و به مرتبه يقين رسيد و نور يقين در دل او تابيد و ثابت و راسخ شد، در اين حالت مىيابد در خود فضيلتى و نورى كه پيشتر
نبود و به حكم: «من تقرّب إلىّ بشبر تقرّبت إليه بشبرين»، به سبب تحصيل يقين زيادة از اوّل، مشمول عواطف الهى خواهد شد.
و إذا تمكّن منه رجا.
و هر گاه صفت يقين، متمكّن و راسخ شد در قلب مؤمن، حاصل مىشود از براى او، اميد رسيدن به مطلوب حقيقى و قرب به جناب او.
و إذا وجد حلاوة الرّجاء طلب.
و هر گاه يافت حلاوت رسيدن به مطلوب را، طلب مىكند مطلوب خود را كه قرب الهى باشد، از سر شوق و جدّ تمام، و به حكم: «من طلب شيئا و جدّ وجد، و من قرع بابا و لجّ ولج»، به اميد رسيدن به مطلوب «آنا فآنا»، سعى او زياد مىشود.
وعده وصل، چون شود نزديك آتش شوق تيزتر گردد
و إذا وفّق للطّلب وجد.
و هر گاه توفيق طلب مطلوب، او را حاصل شد و خود را در بحر مبادى حصول مطلوب، كه رياضات و مجاهدات نفس است انداخت و از سر لذّات جسمانى و كدورات هيولانى بر خاست، دريافته است مطلوب خود را، و به دست آورده است، محبوب خود را.
و إذا تجلّى ضياء المعرفة في الفؤاد هاج ريح المحبّة.
يعنى: هر گاه عارف، حجب ظلمانى را از لوح نفس خود، محو كرد و نور معرفت الهى در دل او متجلّى شد، به حركت مىآيد نسيم محبّت الهى، و نفحات الطاف ربّانى در دل او، وزيدن مىگيرد.
و إذا هاج ريح المحبّة استأنس «في» ظلال المحبوب.
و هر گاه وزيدن گرفت نسيم محبّت الهى در دل عارف، حاصل مىشود انس به جناب احديّت، و از غير او متوحّش مىشود و در سايه عطوفت محبوب حقيقى و معشوق تحقيقي و همنشين بى آزار و مونس بى نفاق بى شوب آلام، فرحناك و شادان خواهد زيست و در ميان مردم از بابت حيوان وحشى متنفّر و گريزان خواهد شد. «رزقنا الله هذه المرتبة، بحقّ النّبيّ و الائمّة».
و اثر المحبوب على ما سواه.
و اختيار خواهد كرد محبوب حقيقى را كه محبّت الهى باشد و قرب به جناب او، بر هر چه غير او است.
و باشر أوامره و اجتنب نواهيه.
و هر گاه به مرتبه قرب رسيد و لذّت آن را ادراك كرد، ديگر چه احتمال دارد كه سر از اطاعت او بپيچد و در امتثال اوامر و نواهى او، انحراف جايز داند. بلكه از روى شوق و رغبت تمام، امتثال جميع اوامر و اجتناب از جميع مناهى خواهد كرد، اوامر خواه واجب باشد و خواه سنّت، نواهى خواه حرام باشد و خواه مكروه، عموم مستفاد است از جمع مضاف، كه به اتّفاق اهل عربيّت، جمع مضاف مفيد عموم است، بلكه اعمّ از اين نيز مىتوان فهميد كه عموم توجّه باشد به جناب احديّت و عدم غفلت از او مطلقا، و دوام ذكر و مراقبه كه از اواسط احوال سالك است، عبارت از اين مرتبه است.
و إذا استقام على بساط الانس بالمحبوب مع اداء أوامره و اجتناب نواهيه، وصل إلى روح المناجاة.
و هر گاه متمكّن شد عارف، بر بساط انس با محبوب حقيقى، و اوامر و نواهى او را به عمل آورد، رسيده است به كيفيّت مناجات الهى، و لذّت مناجات او را ادراك كرده است و رسيده است به مرتبهاى كه ترك عبادت از براى او، از قبيل جدا شدن ماهى است از آب. و از اين كلام مستفاد شد كه كسالت و كاهلى در عبادت، دليل دورى است از جناب احديّت، و ميل و رغبت به آن، دليل قرب و علامت توجّه. چنانكه از حضرت ختمى پناه (عليه و آله صلوات الله) مروى است
كه در وقت دخول اوقات نماز، به بلال مىفرموده است كه: «أرحنا يا بلال»، يعنى:
به راحت انداز ما را اى بلال، يعنى: اذان گو تا ما به عبادت حقّ كه راحت و لذّت ما در او است، مشغول شويم. از براى زيادتى توضيح، از براى هر كدام از اصول ثلاثه، مثالى ذكر كرد و گفت: و مثال هذه الأصول الثّلاثة: كالحرم و المسجد و الكعبة.
يعنى اصول ثلاثه كه ذكر شد، مانند حرم (كعبه) و مسجد الحرام و كعبهاند.
فمن دخل الحرم امن من الخلق.
يعنى: هر كه خوف الهى دارد، مانند كسى است كه داخل حرم كعبه شده باشد، چنانكه او از آزار مردم ايمن است، صاحب خوف الهى هم به سبب خوف الهى و به سبب اتيان به اوامر و نواهى، از عذاب الهى ايمن است.
و من دخل المسجد امنت جوارحه ان يستعملها في المعصية.
يعنى: چنانكه هر كه داخل مسجد الحرام مىشود، ايمن است اعضا و جوارح او از ارتكاب معصيت، همچنين كسى كه صاحب رجا و حسن ظنّ است به حضرت بارى (عزّ اسمه)، ايمن است اعضا و جوارح او، از ارتكاب معصيت، چرا كه رجائى كه ممدوح است، رجائى است كه از خوف الهى خالى نباشد و خوف الهى مانع است از ارتكاب قبايح و مناهى، اين شرح بنا بر آن است كه: لفّ و نشر مرتّب باشد و فقره اوّل از براى خوف باشد و ثانى از براى رجا و ثالث از براى حبّ، هر چند كه ثانى از براى ثالث مناسبتر است، و ممكن است كه مجموع سه چيز، از براى هر كدام از خوف و رجا و محبّت باشد و اين احتمال ظاهرتر است، چنانكه معلوم است.
و من دخل الكعبة امن قلبه من ان يشغله بغير ذكر الله.
يعنى: چنانكه هر كه داخل كعبه مشرّفه مىشود، ايمن است دل او از توجّه كردن به غير خدا، به غير ذكر خدا، متوجّه هيچ چيز نمىشود. همچنين هر كه حبّ حبّ خدا را در مزرعه دل خود كاشت، البتّه هرگز از ذكر خدا غافل نمىشود.
فانظر ايّها المؤمن فإن كانت حالتك حالة ترضاها لحلول الموت، فاشكر الله على توفيقه و عصمته.
پس نظر كن تو اى مؤمن به نفس خود، اگر مىبينى خود را به حالتى كه راضى توانى شد به موت و نزول موت به تو، و از أهوال آخرت و از عذاب و عقاب آن روز، في الجملة خاطرت جمع است، پس خوشا حال تو كه اين علامت قوّت ايمان است و نشانه اجتناب از معاصى است، شكر كن خدا را كه تو را از ارتكاب قبايح محافظت كرده و به اتيان اوامر، توفيق داده، چرا كه تمنّاى موت و رضا به آن، نشانه سعادت و نيكبختى است، چنانكه از أبو ذر رحمه الله پرسيدند كه: چرا چنين است كه بعضى از مرگ و مردن مىترسند و از حلول آن خائف و هراسان هستند، و بعضى راضىاند، بلكه آرزو دارند؟ جواب گفت كه: آنان كه از مرگ مىترسند.
كسانىاند كه دنياى ايشان معمور است و آخرت ايشان خراب، و معلوم است كه انتقال از معموره به خرابه، موجب خوف و ترس است و آنان كه از موت راضىاند و آرزوى آن دارند، آخرت ايشان معمور است و دنياى ايشان خراب، و از اين جهت حيات ايشان در موت است و موت ايشان در حيات. و حديث: «الدّنيا سجن المؤمن و جنّة الكافر»، شاهد بر اين است. منقول است كه حضرت امير مؤمنان، (عليه و آله صلوات الرّحمن)، بعد از ضرب ابن ملجم، (عليه قعر دركات النّيران)، فرمودند كه: «فزت بربّ الكعبة»، يعنى: خلاص شدم و نجات يافتم از زحمت دنيا، قسم به ربّ كعبه، حاصل تمنّاى موت و عدم خوف از آن، دليل قوّت ايمان است و خوف علامت ضعف. آن چه از حضرت امام زين العابدين عليه السّلام مروى است كه:
هر گاه جنازهاى مىديدهاند، مىگفتهاند: «الحمد للَّه الّذي لم يجعلني من السّواد المخترم»، يعنى: شكر خداى را كه نگردانيد مرا مرده، به حسب ظاهر منافات دارد با احاديث مذكوره، و دفع منافات ممكن است به اين طريق باشد كه، دنيا چون دار تكليف است و مخلوط و مشوب است به آلام و كدورات، و هميشه بايد آدمى در دنيا در مقام منع و زجر نفس باشد از ارتكاب مناهى، از اين حيث مىتواند كه حيات مرغوب نباشد، بلكه مرجوح باشد، و موت به واسطه اشتمال بر خلاصى از اين كدورات، مرغوب و راجح باشد، و از اين حيثيّت كه حيات دنيا سبب تحصيل استعداد كمالات باقيه اخروى است و باعث ادراك درجات بهشت است، حيات دنيا مرغوب باشد، و موت به واسطه اشتمال بر عقبات و أهوال عظيمه قبل از موت و بعد از موت، مرغوب نباشد بلكه مرجوح باشد، چنانكه حديث است كه حضرت امام حسن عليه السّلام در مرض موت بسيار مىگريسته است و اضطراب مىنمودهاند. از او سؤال كردند كه شما را با وجود قرب و منزلت نزد خدا و پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم، اين همه استغاثه از بهر چيست؟ حضرت فرمود كه: اضطراب من از دو چيز است، يكى فراق احبّه، و ديگرى هول مطّلع، يعنى رستخيز و روز محشر.
و ان تكن الأخرى فانتقل عنها بصحّة العزيمة، و اندم على ما سلف من عمرك في الغفلة.
و اگر بعد از رجوع به نفس خود، حال خود را نه چنان بينى كه در آن حالت، راضى به موت توانى بود، پس از اين حالت بد، نقل كن و از اعمال و افعال قبيحه خود، توبه كن، و هر چه را كه تدارك ممكن است، مثل حقّ النّاس، تدارك كن، و از هر چه ممكن نيست، نادم و پشيمان باش، كه عدم خواهش موت، نشانه آلودگى و قساوت قلب است.
و استعن باللّه على تطهير الظّاهر من الذّنوب، و تنظيف الباطن من العيوب.
و مدد و يارى خواه از حضرت بارى تعالى، كه تا پاك گرداند ظاهر تو را از ارتكاب آثام، و پاكيزه دارد باطن تو را از عيب قساوت و آلودگى.
و اقطع زيادة الغفلة من قلبك.
و قطع كن زيادت غفلت را از دل خود، و هرگز از ياد موت غافل مباش، قيد «زيادة» در متن، اشاره به آن است كه بعضى از غفلتها از لوازم بشريّت است و احتراز از آنها ممكن نيست، مثل غفلتى كه سانح شود از ارتكاب مباحات، مثل اكل و شرب و جماع و امثال اينها، پس غفلتى كه امر كرده است به قطع از آن، غفلتى خواهد بود كه زايد بر اين و غير اين باشد و آن نيست مگر مسامحه در واجبات و منهيّات، و ممكن است كه اضافه بيانى باشد.
و اطف نار الشّهوة من نفسك.
و خاموش كن، آتش شهوت را از نفس خود و در پى لذّات نفسانى مباش.