قرآن کریمبه زبان فارسی

باب صدم در حقيقت عبوديّت

مصباح الشریعه — منسوب به امام جعفر صادق (ع) — ترجمه عبدالرزاق گیلانی

قال الصّادق عليه السّلام: العبوديّة جوهرة كنهها الرّبوبيّة، فما فقد في العبوديّة وجد في الرّبوبيّة، و ما خفى عن الرّبوبيّة أصيب في العبوديّة، قال الله تعالى: (سَنُرِيهِمْ آياتِنا في الْآفاقِ وَ في أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ، أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ). اى موجود في غيبتك و حضورك، و تفسير العبوديّة بذل الكلّيّة، و سبب ذلك منع النّفس عمّا تهوى، و حملها على ما تكره، و مفتاح ذلك ترك الرّاحة، و حبّ العزلة، و طريقه الافتقار إلى الله تعالى، قال رسول الله صلّى الله عليه و آله: اعبد الله كانّك تراه فان لم تكن تراه فانّه يراك، و حروف العبد ثلاثة، العين و الباء و الدّال، فالعين علمه باللّه تعالى، و الباء بونه عمّن سواء، و الدّال دنوّه من الله تعالى بلا كيف و لا حجاب، و اصول المعاملات تقع على أربعة أوجه، معاملة الله، و معاملة النّفس، و معاملة الخلق، و معاملة الدّنيا، امّا اصول معاملة الله فبسبعة أشياء، اداء حقّه، و حفظ حدّه، و شكر عطائه، و الرّضا بقضائه، و الصّبر على بلائه، و تعظيم حرمته، و الشّوق إليه، و اصول معاملة النّفس سبعة، الجهد، و الخوف، و حمل الاذى، و الرّياضة، و طلب الصّدق، و الاخلاص، و إخراجها من محبوبها و ربطها في الفقه، و اصول معاملة الخلق سبعة، الحلم، و العفو، و التّواضع، و السّخاء، و الشّفقة، و النّصح، و العدل و الانصات (او الانصاف)، و اصول معاملة الدّنيا سبعة، الرّضا بالدّون، و الايثار بالموجود، و ترك طلب المفقود، و بغض الكثرة، و اختيار الزّهد، و معرفة افاتها، و رفض شهواتها، مع رفض الرّئاسة، فإذا حصلت هذه الخصال بحقّها في نفس، فهو من خاصّة الله تعالى، و عباده المقرّبين، و أوليائه حقّا.

شرح

قال الصّادق عليه السّلام: العبوديّة جوهرة كنهها الرّبوبيّة، فما فقد في العبوديّة وجد في الرّبوبيّة، و ما خفى عن الرّبوبيّة أصيب في العبوديّة.

حضرت امام صادق عليه السّلام مى‏فرمايد: چون حضرت عزّت عزّ شأنه، به حكمت كامله خود، به حكم كلام معجز نظام: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»، از هر صفات كماليّه خود: از علم و قدرت و ساير صفات، نمونه‏اى در انسان وديعه گذاشت، تا انسان به وسيله آن صفات، راه به صفات حقيقى واجب، تواند برد، مثل آن كه از علم خود منتقل شوند، به علم الهى و سلب جهل از او كنند، هر چند به كنه علم او نتوان رسيد، و از قدرت و توانايى خود، منتقل شوند به قدرت واجب، و سلب عجز از او كنند، و از ادراك خود، به ادراك او، و همچنين ساير صفات، پس رسيد كه، ربوبيّت كنه عبوديّت است، چه كنه شي‏ء، چيزى است كه آن شي‏ء به او شناخته شود.

فما فقد في العبوديّة، وجد في الرّبوبيّة.

يعنى: هر صفتى كه در حضرت عزّت باشد و در انسان نباشد، مثل وجوب ذاتى، راه به او مى‏توان برد در حضرت ربوبيّت، به دلايل عقلى و نقلى.

و ما خفى عن الرّبوبيّة، أصيب في العبوديّة.

و هر صفتى كه مخفى است در ربوبيّت و در بدايت نظر، عقل راه به او ندارد، راه به او مى‏توان برد در عبوديّت، يعنى: به وساطت صفات انسان، راه به صفات واجب مى‏توان برد چنانكه دانستى.

و چون هر كدام از صفات كماليّه انسان كه به وسيله او راه مى‏بريم به صفات كماليّه واجب، در واجب به مرتبه كمال است و در انسان به مرتبه نقص و به منزله شبح و مثال صفات كماليّه واجبى است. حضرت فرمود كه: ربوبيّت كنه عبوديّت است، و به عكس نگفت.

و ديگر آن كه چون بعضى از صفات كماليّه، مثل وجوب بالذّات در انسان معدوم است، به خلاف صفات كماليّه انسان كه در واجب مخفى است نه معدوم، در اوّل فقدان گفت و در ثانى خفا كما لا يخفى، بنا بر اين، حلّ جمله «فما فقد، تا آخر» بيان جمله «العبوديّة تا آخر» است. چنانكه معلوم است، اين حلّى است كه به خاطر اين ضعيف خطور كرده و به كلّ فقرات حديث چنانكه دانستى مطابقه دارد و احتياج به تكلّف ندارد.

بعضى از علما، «ما»، را در هر كدام، از دو فقره مذكور «ما» ى «نافيه» مى‏گيرند و فاعل «خفى» و «فقد» را محذوف مى‏دانند و تقدير كلام چنين مى‏شود كه: «فما فقد في العبوديّة شي‏ء وجد في الرّبوبيّة و ما خفى عن الرّبوبيّة شي‏ء (الى أخر العبارة)». و معنى حديث بنا بر اين احتمال چنين مى‏شود كه: چون معنى عبوديّت به شرايط بندگى عمل كردن است و شرايط بندگى چنانكه از جوهر حروف «عبد» مستفاد مى‏شود، چنانكه خواهد آمد سه چيز است:

يكى- علم به ذات واجب و صفات وى، به قدر امكان كه مفاد لفظ عين است و مقدّم است بر كلّ تكاليف شرعيّه.

دوم- بينونت و قطع نظر از غير او كردن، و جميع كارهاى خود به او گذاشتن كه مفاد لفظ باء است.

سوم- تحصيل قرب الهى نمودن، كه مفاد لفظ دال است، كه اشاره است بدنوّ كه به معنى قرب است و به وسيله اتيان به مأمورات و اجتناب از منهيّات به مرتبه قرب الهى كه اقصاى مقاصد و انجح مآرب است رسيدن. و هر گاه بنده به شرايط بندگى عمل كرد و در صدد اين شد كه مفاد لفظ «عبد» را به عمل آورد، پس به مقتضاى تربيت و مقتضاى كريمه: وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا (عنكبوت- ۶۹)، بر حضرت او عزّ شأنه، لازم است كه او را در اين اراده مدد و اعانت نموده، اسباب وصول به خود را كه عبارت از توفيق است، از براى او مهيّا كند و به اين مقصد عالى رساند. پس بنا بر اين مقدّمات، معنى حديث شريف (و الله اعلم) اين است كه: عبوديت جوهرى است كه كنه او ربوبيّت است. چرا كه از مقدمات مذكوره معلوم شد كه عبوديّت از ربوبيّت منفكّ نيست و ربوبيّت از عبوديّت منفكّ نه، چه هر گاه بنده ضعيف، آن چه لازمه بندگى و شرايط عبوديّت است بجا آورد، به حضرت بارى تعالى هم به مقتضاى عدالت يا تفضّل، لازم است كه آن چه لازمه ربوبيّت است نسبت به او به عمل آرد. پس بنا بر اين حلّ مراد از «بودن ربوبيّت كنه عبوديّت» عدم انفكاك أحدهما است از ديگرى.

و اين حلّ خالى از بعد نيست، چرا كه اطلاق «كنه» بر «عدم انفكاك» بسيار بعيد است. و ديگر آن كه متبادر از لفظ «ما» موصوله است نه نافيه، و حمل بر نافيه بسيار بعيد است.

و نيز به تقدير بودن لفظ «ما» موصوله، احتمال حلّ ديگر دارد، غير حلّ اوّل، و مراد اين باشد كه: عبوديّت جوهرى است كه حقيقت او ربوبيّت است، چرا كه عبوديّت به مذهب اهل ذوق و تصوّف، مركّب است از امكان و وجوب امكان كه امر اعتبارى است، دخل در حقيقت ممكن ندارد. پس حقيقت ممكن، نيست مگر واجب، چنانكه عارف قيّومى شيخ محمود شبسترى (ره)، فرموده:

چو ممكن گرد امكان برفشاند بجز واجب دگر چيزى نماند

چرا كه همه موجودات، به مذهب ايشان مظاهر و شئونات وجود واجب هستند و به محض انتساب و ارتباط به وجود حقيقى، موجودند. چنانكه بعضى از اهل اشراق، أجسام صيقليّه مثل آب و آتش و آينه را مظاهر صور مثاليّه مى‏دانند، و بعضى از حكما، مثل افلاطونى را عبارت از اين صور مى‏دانند. بنا بر اين مسلك، معنى حديث چنين مى‏شود كه: عبوديّت جوهرى است كه حقيقت او ربوبيّت است، و آن چه مفقود است در عبوديّت كه وجود معرّا از جميع تقييدات است كه وجود صرف است، مى‏توان يافت در ربوبيّت، و آن چه مخفى است در ربوبيّت كه وجود مطلق است و هستى بحت است، ظاهر مى‏شود در عبوديّت كه موجودات و ممكنات باشد.

و تخصيص به عبوديّت يا به اعتبار عموم عبوديّت است چنانكه ظاهر كريمه:

وَ إِنْ من شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ (إسراء- ۴۴)، دلالت بر او دارد، و يا به اعتبار شرافت اين جنس.

و ممكن است كه فقره اولى، اشاره باشد به برهان «انّ» از براى معرفت بارى تعالى، كه استدلال از معلول است به علّت، مثل استدلال از مصنوعات به وجود صانع، و فقره ثانيه، اشاره باشد به برهان «لم»، كه استدلال از علّت است به معلول و مؤيّد اين است، اين آيه:

قال الله تعالى: سَنُرِيهِمْ آياتِنا في الْآفاقِ وَ في أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ. (فصلت- ۵۳)

يعنى: نموديم ما كفّار مكّه را نشانهاى قدرت خود را در كنارهاى عالم و در نفسهاى ايشان، تا روشن گردد ايشان را كه خالق ايشان حقّ و قادر است، و اين آيه شريفه اشاره است به برهان «انّ».

أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ. (فصلت- ۵۳)

يعنى: آيا نيست كافى پروردگار تو؟! بلكه او كافى است و گواه است بر همه چيز، و از جمله چيزها اثبات ذات اقدس خود است. پس خود دليل و گواه بر وجود خودش مى‏تواند شد.

و علما را در تفسير آفاق و انفس اختلاف است:

يكى- آن كه مراد از «آفاق»، كنارهاى جهان باشد و مراد به «انفس» نفسهاى اهل مكّه يعنى: كه ما در معجزات پيغمبر صلّى الله عليه و آله اكتفا به شقّ قمر نمى‏كنيم، بلكه مى‏نمائيم در نفس اهل مكّه و در آفاق ايشان و نواحى ايشان آيات و معجزات، تا روشن شود به ايشان كه رسول ما صلّى الله عليه و آله حقّ است. بنا بر اين تفسير، ضمير «انّه» راجع به پيغمبر صلّى الله عليه و آله است.

دوم- آن كه مى‏نمائيم ما به مردمان حجج و دلايل توحيد و قدرت خود را، در آفاق عالم و أقطار آسمان، از شمس و قمر و نباتات و اشجار و بحار و جبال، و در نفسهاى ايشان از لطايف صنع و بدايع حكمت و حسن صورت و احكام خلقت به اعصاب و رباطات و عروق ظاهره و باطنه، تا ظاهر شود مر ايشان را، كه خالق آفاق و انفس، معبود به حقّ است و در الوهيّت يكتا است و در علم و قدرت و ساير صفات بى همتا، و بنا بر اين تفسير، ضمير مذكور راجع است به خداى تعالى.

سوم- مى‏نمائيم به ايشان دلايل خود را بر صحّت نبوّت محمّد صلّى الله عليه و آله در آفاق، يعنى: أقطار مكّه، به فتح قرى و حصون و قلاع و بلاد از براى محمّد صلّى الله عليه و آله، به نصرت و معاونت احبّاى أخيار كه كرّار غير فرّار بودند و بعد از آن، از براى جميع اهل اسلام، چون غالب شدن ايشان بر بلاد روم و يمن و فارس و شرق و غرب، و تسلّط ايشان بر جميع أكاسرة و قياصره، و غالب شدن قليل ايشان بر كثير، و ضعفاى ايشان بر اقويا، و انتشار دعوت اسلام وصيت دولت دين محمّدى صلّى الله عليه و آله، در أقطار معموره و ادانى و اقاصى نواحى، بر وجهى كه خارق عادت است و بيرون از دايره معهود است و اين فتح و نصرت آفاق و انفس، به جهت آن است كه تا ظاهر شود بر ساكنان مكّه و أقطار آن، كه قرآن حقّ است و از نزد خدائى است كه معبود مطلق است، چه ايشان به سبب غالبيّت و تسلّط آن حضرت بر مكّه و أقطار آن، بعد از آن كه هيچ ناصرى و معاونى نداشت، عارف شدند كه او «مؤيّد من عند الله» است.

اى موجود في غيبتك و حضورك.

اين تفسير جزء اخير آيه است، يعنى: خداى تعالى با همه موجود است و در همه جا حاضر است و حضور و غيبت چيزها نزد او مساوى است.

و تفسير العبوديّة بذل الكلّيّة، و سبب ذلك منع النّفس عمّا تهوى، و حملها على ما تكره، و مفتاح ذلك ترك الرّاحة، و حبّ العزلة، و طريقه الافتقار إلى الله تعالى.

مى‏فرمايد: معنى عبوديّت، دست برداشتن است از هر چه خاطر به او متعلّق باشد و صرف كردن همه در راه خدا. و رسيدن به اين مرتبه عليا، و وصول به اين درجه قصوى، ميسّر نمى‏شود مگر به منع كردن نفس از خواهشها و واداشتن او بر مكروهات، و كليد ترك خواهشهاى نفسانى و حمل او بر مكاره، ترك راحت است و اختيار نمودن عزلت، و رسيدن به ترك راحت و اختيار عزلت، ميسّر نمى‏شود مگر به راه بردن به احتياج خود در جميع امور به جناب عزّت عزّ سبحانه و افتقار و احتياج به او را در كلّ مهمّات، نصب العين خود كردن و از غير او قطع نظر نمودن.

قال رسول الله صلّى الله عليه و آله: اعبد الله كانّك تراه فان لم تكن تراه فانّه يراك.

حضرت رسالت پناه صلّى الله عليه و آله فرموده است كه: بندگى كن خداى را چنانكه گويا مى‏بينى او را، و اگر تو نبينى او را، او تو را مى‏بيند. و هر گاه در عبادت، حالى خود كردى كه او تو را مى‏بيند و به ظاهر و باطن تو اطّلاع دارد، خوب نباشد كه بندگى او را به نحوى كنى كه موافق رضاى او نباشد و از روى كسالت و غفلت باشد.

و حروف العبد ثلاثة، العين و الباء و الدّال، فالعين علمه باللّه تعالى، و الباء بونه عمّن سواء، و الدّال دنوّه من الله تعالى بلا كيف و لا حجاب.

مى‏فرمايد كه: حروف عبد سه است، «عين» است و «باء» و «دال»، و هر كدام از اين سه حرف، اشاره است به فايده‏اى:

حرف اوّل- كه عين است، اشاره است به آن كه اوّل چيزى كه واجب است بر مكلّف و مقدّم است بر همه واجبات، معرفت خداوند عالم است.

حرف ثانى- كه باء است، اشاره است به بعد و دورى از غير حق، هر چه باشد.

حرف ثالث- كه دال است، اشاره است به قرب الهى كه مترتّب است بر مفاد حرف اوّل و ثانى.

و اصول المعاملات تقع على أربعة أوجه، معاملة الله، و معاملة النّفس، و معاملة الخلق، و معاملة الدّنيا.

مى‏فرمايد كه: كلّ معاملات دنيا واقع مى‏شود بر چهار قسم:

يكى- معامله خلايق است با خالق.

دوم- معامله ايشان است با نفس خود.

سوم- معامله خلايق است با يك ديگر.

چهارم- معامله هر كدام است با دنيا.

امّا اصول معاملة الله فبسبعة أشياء، اداء حقّه، و حفظ حدّه، و شكر عطائه، و الرّضا بقضائه، و الصّبر على بلائه، و تعظيم حرمته، و الشّوق إليه.

مى‏فرمايد كه اما اركان معامله خلايق با خالق به هفت چيز است:

يكى- ادا كردن حقوق الهى است، از نماز و روزه و حجّ و جهاد و ساير فروع دين.

دوم- حفظ كردن حدود الهى است، و از حدود شرع تجاوز نكردن، و از وسط كه مرتبه عدل است به جانب افراط و تفريط مايل نشدن.

سوم- در همه حال راضى و شاكر بودن.

چهارم- راضى بودن به قضاى الهى و به كرده او از فقر و غنا و صحّت و مرض و ساير احوالات، رضا دادن و گردن تسليم نهادن.

پنجم- صبر كردن بر بلايا و شدايد، و سختيها را به خود گوارا كردن و جزع ننمودن و شكوه به كس نكردن.

ششم- بزرگ داشتن حرمت الهى، و در جميع حالات، بزرگى و عظمت او را متذكّر بودن.

هفتم- شوق لقاى الهى داشتن، و آرزومند لقاى رحمت او بودن.

و اصول معاملة النّفس سبعة، الجهد، و الخوف، و حمل الاذى، و الرّياضة، و طلب الصّدق، و الاخلاص، و إخراجها من محبوبها و ربطها في الفقه.

مى‏فرمايد كه: اصول معامله آدمى با نفس خود نيز هفت است:

يكى- جهاد با نفس و هميشه او را مقهور و مغلوب خود داشتن و نگذاشتن كه بر عقل مسلّط شود.

دوم- هميشه از نفس هراسان بودن، كه مبادا به فريب و خدعه او ارتكاب محظورى يا ترك مأمورى نمايد.

سوم- متحمّل آزار و رياضت بودن و نفس را به رياضت و آزار عادت دادن.

چهارم- ملازم صدق و راستى بودن، و از كذب و كجى و غدر و خدعه و حيله محترز بودن.

پنجم- در افعال و اعمال خالص بودن، و گفتار و كردار را به أغراض دنيّه دنيويّه، ملوّث نساختن.

ششم- دور داشتن نفس از لذّات و خواهشها، چه استراحت و تنعّم و انهماك در لذّات دنيا و انغمار در مرغّبات هوى، موجب طغيان نفس است.

هفتم- بستن نفس به تحصيل كمالات علمى و عملى، و از بر اكتساب اينها بذل جهد كردن، و به مضمون: «اطلبوا العلم من المهد إلى اللّحد»، عمل نمودن.

و اصول معاملة الخلق سبعة، الحلم، و العفو، و التّواضع، و السّخاء، و الشّفقة، و النّصح، و العدل و الانصات (او الانصاف).

مى‏فرمايد كه اصول معامله خلايق با يك ديگر نيز هفت چيز است:

يكى- حلم، كه در هنگام صدور ناملايم از كسى، حلم به كار برد و از شيوه قهر و غضب، محترز و مجتنب باشد و به تذكار مكارم اخلاق سادات دين و هاديان راه يقين، آتش غضب را به آب حلم فرو نشاند، و در مقام انتقام با كسى نباشد، و بد كار و ضايع روزگار را به منتقم حقيقى گذارد.

دوم- به فروتنى و تواضع با مردم سر كردن، و از شيمه كبر و عجب محترز بودن.

سوم- به كرم و سخا بودن و از شريطه توسّط و اقتصاد منحرف نشدن.

چهارم- با همه خلايق مهربان بودن و از عداوت و كينه و بغض، مجتنب بودن.

پنجم- معاشرت و اختلاط را از غبار نفاق و لوث تصنّع، خالص داشتن.

ششم- به صفت عدل موصوف بودن و از رذيله ظلم و ستم، تنحّى نمودن.

هفتم- ملازم خاموشى يا نصفت بودن (على اختلاف النّسخ) و به مضمون بلاغت مشحون، «من كثر كلامه كثر خطاؤه»، عمل نمودن.

و اصول معاملة الدّنيا سبعة، الرّضا بالدّون، و الايثار بالموجود، و ترك طلب المفقود، و بغض الكثرة، و اختيار الزّهد، و معرفة افاتها، و رفض شهواتها، مع رفض الرّئاسة، فإذا حصلت هذه الخصال بحقّها في نفس، فهو من خاصّة الله تعالى، و عباده المقرّبين، و أوليائه حقّا.

مى‏فرمايد كه: اصول معامله هر شخص با دنيا نيز هفت است:

يكى- به اندك از دنيا راضى بودن و در پى بسيار نبودن.

دوم- آن چه باشد از دنيا، صرف كردن و به مصارف خير رساندن و به اهل حاجت و فقر مدد و اعانت كردن.

سوم- آن چه نباشد طلب نكردن و در پى او نرفتن، و عمر عزيز كه سرمايه تحصيل كمالات است، در تحصيل او نباختن و به قدر ضرورت راضى شدن.

چهارم- مال بسيار و اقبال دنيا را مبغوض داشتن، و ادبار او را دوست داشتن، و به قليل او اكتفا نمودن، و شكر الهى بجا آوردن.

پنجم- به زهد و ترك دنيا و لذّات دنيا، رغبت داشتن و از حرام و شبهه مجتنب بودن.

ششم- از آفات دنيا و مهالك وى غافل نبودن.

هفتم- طبق مضمون: «كن ذنبا و لا تكن رأسا»، دنبال رياست نرفتن و ترك رياست و مقامات و مناصب دنيوى نمودن.

پس هر گاه حاصل شد اين خصال آن چنان كه بايد و شايد در نفس مؤمن، پس آن مؤمن به يقين از خواصّ جناب الهى است و از بندگان مقرّب او است، چرا كه دوست الهى، كسى است كه محبّ محبوب الهى باشد و مبغض مبغوض او، و دنيا و علاقه به دنيا كه مبغوض الهى است، مبغوض او باشد و ترك دنيا و اختيار زهد و قناعت كه محبوب الهى است، محبوب او باشد و «ذلِكَ فَضْلُ الله يُؤْتِيهِ من يَشاءُ وَ الله ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ». (جمعه- ۴)

قد فرغ من ترجمة هذا المتن المتين، و البحر العميق و الدّرّ المكين، المشتمل لاسباب البعد من الهوى و القرب إلى الاله، المنطوى لعلل الفوز و النّجاح، و التّجنّب من الشّرور و الوقاح، المحتاج إلى ربّه الفتّاح المرتاح، عبد الرّزّاق، يوم الجمعة منتصف شهر جمادى الاوّل، سنة سبع و ثمانين بعد الالف.

طوبى لمن عمل بما فيه، فانّه نافع لنشاتيه، و موصل إلى سعادة داريه.

و الحمد للَّه ربّ العالمين، و الصّلاة و السّلام على محمّد و اله الطيّبين الطّاهرين.