قرآن کریمبه زبان فارسی

باب هشتاد و هشتم در خوف و رجاء

مصباح الشریعه — منسوب به امام جعفر صادق (ع) — ترجمه عبدالرزاق گیلانی

قال الصّادق عليه السّلام: الخوف رقيب القلب، و الرّجاء شفيع النّفس، و من كان باللّه عارفا كان من الله خائفا، و هما جناحا الايمان يطير بهما العبد المحقّق إلى رضوان الله تعالى، و عينا عقله يبصر بهما إلى وعد الله تعالى و وعيده، و الخوف طالع عدل الله باتّقاء وعيده. و الرّجاء داعى فضل الله و هو يحيى القلب، و الخوف يميت النّفس، قال النّبيّ صلّى الله عليه و آله: المؤمن بين خوفين، خوف ما مضى و خوف ما بقي، و بموت النّفس تكون حياة القلب، و بحياة القلب البلوغ إلى الاستقامة، و من عبد الله على ميزان الخوف و الرّجاء لا يضلّ، و يصل إلى ماموله، و كيف لا يخاف العبد و هو غير عالم بما يختم، صحيفته و لا له عمل يتوصّل به استحقاقا و لا قدرة له على شي‏ء و لا مفرّ، و كيف لا يرجو و هو يعرف نفسه بالعجز، و هو غريق في بحر آلاء الله و نعمائه من حيث لا تحصى و لا تعدّ، فالمحبّ يعبد ربّه على الرّجاء بمشاهدة أحواله بغير متّهم، و الزّاهد يعبد على الخوف، قال اويس لهرم بن حبّان: قد عمل النّاس على الرّجاء، تعال: نعمل على الخوف، و الخوف خوفان، ثابت و معارض، فالثّابت من الخوف يورث الرّجاء، و المعارض منه يورث خوفا ثابتا، و الرّجاء رجاء ان، عاكف و باد، فالعاكف منه يقوّى نسبة المحبّة، و البادي منه يصحّح اصل العجز و التّقصير و الحياء.

شرح

قال الصّادق عليه السّلام: الخوف رقيب القلب، و الرّجاء شفيع النّفس.

حضرت امام صادق عليه السّلام مى‏فرمايد كه: خوف الهى رقيب دل و ديدبان دل است و محافظت مى‏كند و نگاه مى‏دارد نفس را از افعال و اعمال بد، و رجا و اميدوارى رحمت حقّ، شفيع نفس است و به نفس مى‏گويد: هر چند مخالفت حكم الهى موجب خسران و بعد از رحمت است، امّا خداوند تعالى كريم است و در اعلاى مرتبه كرم و رحم است و گناه تو در جنب رحمت او قدرى ندارد، خاطر جمع دار.

حاصل آن كه حقّ سبحانه و تعالى، به وفور عفو و رحمت و شمول لطف و مكرمت كه مثمر رجا و اميد است، موصوف است. همچنين بارگاه كبريا و جلال او به جنود قهر و سطوت، كه مورث خوف و بيم است، محفوف است.

پس بايد كه در بندگان اميد و بيم يكسان باشد، هيچ يك بر ديگرى زياد نبوده باشد. چنانكه از حضرت باقر عليه السّلام مروى است كه آن حضرت فرمود كه: «ليس من عبد مؤمن الاّ و في قلبه نوران، نور خيفة و نور رجاء، لو وزن هذا لم يزد على هذا».

يعنى: نيست هيچ بنده‏اى مؤمن، مگر آن كه در دل او دو نور است: يكى نور بيم و يكى نور اميد. كه اگر وزن كرده شود، هيچ يك از آنها را بر ديگرى زيادتى نباشد.

از جمله وصاياي لقمان است كه: بترس از خداى، ترسيدنى كه چنين پندارى كه اگر نزد او آئى، به نيكى جنّ و انس هر آينه عذاب كند تو را. و اميدوار باش به رحمت او، اميدواريى كه گمان برى كه اگر نزد او آئى، به گناهان جنّ و انس هر آينه بخشد و بيامرزد تو را.

و من كان باللّه عارفا كان من الله خائفا، و هما جناحا الايمان يطير بهما العبد المحقّق إلى رضوان الله تعالى، و عينا عقله و يبصر بهما إلى وعد الله تعالى و وعيده، و الخوف طالع عدل الله باتّقاء وعيده. و الرّجاء داعى فضل الله و هو يحيى القلب، و الخوف يميت النّفس.

مى‏فرمايد كه: هر كه شناساتر است به پروردگار خود، خوف او بيشتر است و ترس خدا بيشتر دارد، و خوف و رجا، دو بال ايمان هستند كه مى‏پرد مؤمن به اين دو بال، به سوى رضوان الهى. و باز اميد و ترس دو چشم عقل هستند، كه عقل به اين دو چشم، مى‏بيند وعد و وعيد الهى را.

بايد دانست كه نظر خوف به عدل است يعنى: مى‏گويد كه: خداى تعالى عادل است و ثواب و عقاب، فراخور عدالت مى‏دهد و به قدر عمل خير ثواب مى‏دهد و به قدر عمل بد عقاب، و از اين راه، خوف و بيم در او بهم مى‏رسد.

بنا بر اين ترجمه به جاى «وعد» مى‏بايد «عدل» باشد، چنانكه در بعضى از نسخ واقع است و به جاى «ناهى وعيده»، «ناهى وعده». مگر آن كه در «ناهى» ارتكاب تجريد كنيم و از او ميل مطلق اراده نمائيم، و «تجريد» در كلام فصحا شايع است. و رجا مى‏خواند بنده را به جانب فضل و كرم الهى و مى‏گويد: خداوند عالم كريم است و مقتضاى كرم عفو است و از تقصير بندگان مى‏گذرد. و رجا باعث حيات قلب است كه قلب به سبب او تازه مى‏شود و از كدورت بر مى‏آيد، و خوف، باعث هلاكت و مردن نفس است كه نفس به سبب او افسرده مى‏شود.

قال النّبيّ صلّى الله عليه و آله: المؤمن بين خوفين، خوف ما مضى و خوف ما بقي، و بموت النّفس تكون حياة القلب، و بحياة القلب البلوغ إلى الاستقامة، و من عبد الله على ميزان الخوف و الرّجاء لا يضلّ، و يصل إلى ماموله.

حضرت سيّد المرسلين، عليه و اله صلوة ربّ العالمين، مى‏فرمايد كه: مؤمن واقع شده است در ميان دو خوف:

يكى- خوف گذشته كه مبادا عمر گذشته و تلف شده، موافق رضاى الهى نباشد.

دوم- خوف آينده كه مبادا در حين صحّت يا مرض يا وقت احتضار، به اغواى شيطان لعين، انحرافى در اعتقاد او بهم رسد، يا به فريب او، ارتكاب نامشروعى رو دهد. و به موت نفس امّاره، دل زنده مى‏شود و زندگى دل، سبب است از براى استقامت اعمال و افعال، چنانكه زندگى نفس امّاره، سبب است از براى كجى و بدى افعال و اعمال، و هر كه بندگى كند خدا را به ترازوى خوف و رجا، كه هر دو نزد وى مساوى باشند، به نحوى كه اگر سنجيده شوند هيچكدام بر ديگرى راجح نباشد، هرگز گمراه نمى‏شود و به اميدى كه دارد كه رحمت الهى باشد، مى‏رسد.

چرا كه اگر رجا غالب باشد بر خوف و خوف كم باشد؟ رفته رفته رجا مى‏كشد به امن و امن از عذاب الهى، عين خسران آخرت است. چنانكه فرموده: فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ الله إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ (اعراف- ۹۹)، و اگر خوف غالب باشد بر رجا و رجا كم باشد، اين مى‏كشد به يأس. و يأس از رحمت الهى، عين كفر است. چنانكه فرموده: إِنَّهُ لا يَيْأَسُ من رَوْحِ الله إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ (يوسف- ۸۷)، پس رسيد كه مى‏بايد خوف و رجا مساوى باشد، تا لازم نيايد، نه خسران آخرت و نه كفر.

و كيف لا يخاف العبد و هو غير عالم بما يختم صحيفته، و لا له عمل يتوصّل به استحقاقا، و لا قدرة له على شي‏ء و لا مفرّ، و كيف لا يرجو و هو يعرف نفسه بالعجز، و هو غريق في بحر آلاء الله و نعمائه من حيث لا تحصى و لا تعدّ.

و چون خوف و ترس نباشد از براى بنده؟! در حالتى كه نداند عاقبت خود را كه سعيد است يا شقىّ؟ و صحيفه عملش مشحون به سيّئات خواهد بود، يا به حسنات؟

و نظر به عمل خود كه مى‏كند نمى‏يابد عملى كه به آن خرسند توان بود و به سبب

آن عمل، استحقاق اجرى تواند داشت و چون رجا نداشته باشد؟! و اميدوار به رحمت و مغفرت الهى نباشد؟! در حالتى كه خداى تعالى بنده خود را مى‏شناسد و مى‏داند كه در نهايت عجز و ناتوانى است و در دنيا هميشه مستغرق نعمتهاى او بوده و در هيچ وقت و هيچ لمحه از نعمتهاى او خالى نبوده، پس به حكم: «الظّاهر عنوان الباطن»، از حكيم على الاطلاق و كريم بالاستحقاق، مستبعد است كه به اعتبار اختلاف نشأه، با وجود اتّحاد فاعل و قابل، تغيير سلوك نمايد.

فالمحبّ يعبد ربّه على الرّجاء بمشاهدة أحواله بغير متّهم، و الزّاهد يعبد على الخوف.

مى‏فرمايد كه: خوف و رجا هر كدام مسلك خاصّى هستند و به كسى منسوبند، امّا رجا، مسلك محبّ است كه مولاى خود را به سمت محبوبيّت، ملاحظه مى‏كند و محبوب كى هرگز به آزار محبّ راضى است؟ و به عذاب و عقاب او دل مى‏تواند داد؟! و خوف، مسلك زاهد است كه مولاى خود را به عنوان قهّاريّت، أخذ كرده است و از اين جهت در جميع حركات و سكنات از او خائف و هراسان است كه مبادا خلاف رضاى او واقع شود و از ذات احدى به نيابت صفت قهّاريّت، كه مناط غضب و ايلام است، مستحقّ عقاب گردد.

قال اويس لهرم بن حبّان: قد عمل النّاس على الرّجاء، تعال: نعمل على الخوف.

اويس قرنى كه يكى از كمّل صوفيّه است و بسيار بزرگ است، به هرم بن حبّان مى‏گفته كه: مردمان كار به خود آسان كرده‏اند و بندگى خدا را از روى رجا مى‏كنند، بيا تا ما عمل به خوف كنيم و آن چه مقتضاى خوف است به عمل آريم كه احتياط مقتضى اين است.

و الخوف خوفان، ثابت و معارض، فالثّابت من الخوف يورث الرّجاء، و المعارض منه يورث خوفا ثابتا.

مى‏فرمايد كه: خوف الهى منقسم مى‏شود به دو قسم: يكى خوف ثابت و يكى خوف معارض.

امّا خوف ثابت، خوفى است كه مركوز است در طبع، و خائف به مقتضاى اين خوف كه اتيان به اوامر و اجتناب از مناهى است، عمل مى‏كند و مسامحه كه از توابع رجاء است از او ناشى نمى‏شود و به سبب عدم معارضه خوف با رجا، تزلزل و اضطراب بهم نمى‏رساند. اين چنين خوف بلا شكّ منتج مغفرت است.

و امّا خوف معارض هر چند گاهى معارضه با رجا مى‏كند و به سبب معارضه در اساس خوف، تزلزل بهم مى‏رسد. امّا به ملاحظه مرجّحات خوف، خوف معارض هم راجع به خوف ثابت مى‏شود و مثل او مورث نجات مى‏شود.

و در بعضى از نسخه‏ها، به جاى «ثابت»، «ثانى» است و بنا بر اين نسخه، معنى چنين مى‏شود كه: خوف معارض، در هر معارضه مورث خوف ديگر است و چون صرفه و غبطه در رعايت خوف، بيشتر است و احتياط نيز با او است، در هر مرتبه‏اى از مراتب معارضه خوف با رجا، گويا خوف ديگر بهم مى‏رسد. و «ثانى» را بايد حمل كرد بر برابر اوّل، تا با ثالث و رابع و فوق جمع تواند شد.

و الرّجاء رجاءان، عاكف و باد، فالعاكف منه يقوّى نسبة المحبّة، و البادي منه يصحّح اصل العجز و التّقصير و الحياء.

مى‏فرمايد كه: رجا هم مثل خوف، منقسم است به دو قسم: يكى رجاى عاكف، دوم رجاى بادى.

رجاى عاكف، رجايى است كه صفت رجا از براى صاحب رجا، ملكه و جبلّى باشد و اين صفت در او راسخ باشد. مثل رسوخ بديهيّات اوّليّه، و چون دانستى كه بناى صفت رجا بر صفت محبوبيّت است، چنانكه بناى خوف بر صفت قهّاريّت است. پس قوّت رجا موجب قوّت نسبت محبّت است.

و رجاى بادى، رجايى است كه در مرتبه حال است و به مرتبه ملكه نرسيده و مصحّح رجايش غير اظهار عجز و تقصير نيست، يعنى: راه به عجز و تقصير خود برده است و دانسته است كه كفايت كلّ مهمّات از جناب احديّت است جلّ جلاله و نسبت دنيا و آخرت به او مساوى است. پس هر گاه در دنيا سلوكش با بنده در نهايت مهربانى و اشفاق باشد، معلوم است كه در آخرت نيز چنين خواهد بود.