قرآن کریمبه زبان فارسی

باب نود و سوّم در حياء

مصباح الشریعه — منسوب به امام جعفر صادق (ع) — ترجمه عبدالرزاق گیلانی

قال الصّادق عليه السّلام: الحياء نور جوهره صدر الايمان، و تفسيره التّثبّت عند كلّ شي‏ء ينكره التّوحيد و المعرفة، قال النّبيّ صلّى الله عليه و آله: الحياء من الايمان و الايمان بالحياء، و صاحب الحياء خير كلّه، و من حرم الحياء فهو شرّ كلّه و ان تعبّد و تورّع، و انّ خطوة تتخطّى في ساحات هيبة الله بالحياء منه إليه، خير من عبادة سبعين سنة، و الوقاحة صدر النّفاق، و صدر النّفاق الكفر، قال رسول الله صلّى الله عليه و آله: إذا لم تستح فاعمل ما شئت، اى إذا فارقت الحياء فكلّ ما عملت من خير و شرّ فأنت به معاقب، و قوّة الحياء من الحزن و الخوف، و الحياء مسكن الخشية، و الحياء اوّله الهيبة، و صاحب الحياء مشتغل بشأنه، معتزل من النّاس، مزدجر عمّا هم فيه، و لو ترك صاحب الحياء ما جالس أحدا، قال رسول الله صلّى الله عليه و آله: إذا أراد الله بعبد خيرا ألهاه عن محاسنه، و جعل مساويته بين عينيه، و كرّهه مجالسة المعرضين عن ذكر الله تعالى، و الحياء خمسة انواع، حياء ذنب، و حياء تقصير، و حياء كرامة، و حياء حبّ، و حياء هيبة، و لكلّ واحد من ذلك اهل، و لاهله مرتبة على حدّة.

شرح

قال الصّادق عليه السّلام: الحياء نور جوهره صدر الايمان.

حضرت امام صادق عليه السّلام مى‏فرمايد كه: حيا نورى است كه جوهر آن نور و ذات و حقيقت آن، صدر ايمان است. يعنى: عمده اجزاى ايمان حياست و ايمان كامل از او حاصل مى‏شود.

و تفسيره التّثبّت عند كلّ شي‏ء ينكره التّوحيد و المعرفة.

مى‏فرمايد: معنى حيا توقّف كردن است در هر چيزى كه منافى توحيد و معرفت باشد، يعنى: هر كارى كه منافى (كارهاى) اهل توحيد و معرفت باشد، نكند. و بنا بر نسخه «تذويب» به جاى «تثبّت» چنين مى‏شود كه: در هر كارى كه منافى كارهاى اهل توحيد و معرفت باشد، نهايت كراهت داشته باشد و به اختيار ارتكاب او ننمايد و به تقدير ارتكاب چنين كارى، بسيار نادم و پشيمان باشد و هر گاه بخاطر بيايد از خجالت بگدازد و آب شود.

قال النّبيّ صلّى الله عليه و آله: الحياء من الايمان و الايمان بالحياء.

حضرت پيغمبر صلّى الله عليه و آله مى‏فرمايد: حيا جزء ايمان است و هر كه حياى او محكم نيست، ايمان او كامل نيست.

ظاهر كلام، دلالت بر تركيب ايمان مى‏كند. چنانكه مذهب بعضى است و دلالت مى‏كند كه ملكه‏اى كه مانع است از ارتكاب قبايح و حيا عبارت از او است، جزء ايمان باشد، چنانكه مشهور است. مگر آن كه ايمان محمول به ايمان كامل باشد و حديث اوّل نيز دلالت بر تركيب ايمان داشت، چنانكه دانستى.

و صاحب الحياء خير كلّه، و من حرم الحياء فهو شرّ كلّه و ان تعبّد و تورّع.

مى‏فرمايد: هر كه صاحب حيا و آزرم است صاحب همه خوبيها است، و هر كه از حيا محروم است، صاحب همه بديها است، هر چند كه به عبادت و پرهيزكارى باشد.

و انّ خطوة تتخطّى في ساحات هيبة الله بالحياء منه إليه، خير من عبادة سبعين سنة.

مى‏فرمايد: يك گام كه صاحب حيا مى‏گذارد از روى حيا و شرم در فضاى هيبت الهى، عزيزتر است در پيش خداى تعالى از عبادت هفتاد سال كه نه از روى حيا باشد.

ضميرين مجرورين اوّل، راجع است به لفظ «الله». ثانى به صاحب حيا كه دلالت دارد لفظ حيا بر او.

و الوقاحة صدر النّفاق، و صدر النّفاق الكفر.

مى‏فرمايد: بى حيائى كه وقاحت عبارت از او است، اساس و بنيان هر نفاق است، و نفاق اساس كفر است.

قال رسول الله صلّى الله عليه و آله: إذا لم تستح فاعمل ما شئت، اى إذا فارقت الحياء فكلّ ما عملت من خير و شرّ فأنت به معاقب.

چنانكه حضرت پيغمبر صلّى الله عليه و آله فرموده است كه: هر گاه صفت حيا كه مانع است از ارتكاب قبايح، از براى تو نباشد و تو از اين صفت كمال محروم باشى، پس بكن هر چه خواهى كه گويا خود را از جريده بندگى بيرون كرده‏اى و خوبى و بدى از براى تو يكسان شده است. و اين نيست مگر علامت كفر و در اين حالت هر چه مى‏كنى، خواه خوبى و خواه بدى، بكن كه نيست مگر موجب عذاب و عقاب.

و قوّة الحياء من الحزن و الخوف، و الحياء مسكن الخشية، و الحياء اوّله الهيبة.

مى‏فرمايد: هر كه را حزن و خوف بيشتر است، حياى او بيشتر است. يعنى: هر كه صاحب حيا است، صاحب خوف و خشيت است و هر كه حيا ندارد، خوف الهى ندارد. و اوّل حيا هيبت است. يعنى: حيا فراخور هيبت الهى است، هر كه عظمت و هيبت الهى پيش او بيشتر است، حياى او بيشتر است.

چنانكه خداوند عزيز در قرآن مجيد فرموده: وَ ما قَدَرُوا الله حَقَّ قَدْرِهِ (زمر- ۶۷) يعنى: منافقان و كفّار و فسّاق قدر او را عزّ شأنه، چنانكه هست نشناخته‏اند كه اگر كسى شناخت او داشته باشد و به قدر و مرتبه او راه برده باشد، هرگز مرتكب مكروهات نمى‏شود، چه جاى محظورات.

و صاحب الحياء مشتغل بشأنه، معتزل من النّاس، مزدجر عمّا هم فيه، و لو ترك صاحب الحياء ما جالس أحدا.

مى‏فرمايد: هر كه صاحب حيا است به خود و كار خود مشغول است و هرگز از ذكر الهى فارغ نيست و از مردم كناره مى‏جويد و به آن چه مردم مشغول هستند، او نهايت تنفّر از آن دارد. و اگر صاحب حيا گذاشته شود به حال خود، هرگز رغبت همنشينى با كسى نمى‏كند.

قال رسول الله صلّى الله عليه و آله: إذا أراد الله بعبد خيرا ألهاه عن محاسنه، و جعل مساويته بين عينيه، و كرّهه مجالسة المعرضين عن ذكر الله تعالى.

چنانكه حضرت خير البشر عليه و آله التحيّات فرموده است كه: خداى تعالى هر گاه خواهد كه بنده او خوب باشد و خدا ترس باشد، خوبيهاى او را به چشم او پوشيده مى‏كند و بديهاى او را ظاهر مى‏كند و همنشينى مردم اهل غفلت و جهله به نظر او ناپسند مى‏شود.

و الحياء خمسة انواع، حياء ذنب، و حياء تقصير، و حياء كرامة، و حياء حبّ، و حياء هيبة، و لكلّ واحد من ذلك اهل، و لاهله مرتبة على حدّة.

مى‏فرمايد كه: حيا به پنج نوع منقسم مى‏شود:

يكى- حياء از ذنب و گناه است. يعنى: حيا مانع است كه مرتكب كباير شود و اين ادناى مرتبه حيا است، و اين حياى عوام است.

دوم- حياى تقصير است. يعنى: شرمش آيد كه مرتكب كارى شود كه مشتمل بر تقصير باشد، هر چند خلاف اولى باشد و اين مرتبه، فوق مرتبه اوّل است و مخصوص اوليا است.

سوم- حياى كرامت است. يعنى: عزّت و بزرگوارى جناب الهى مانع است كه مرتكب خلاف رضاى او شود، چه هر كه بزرگوارى حضرت بارى عزّ اسمه و قدر و مرتبه او نصب العين او شد، به هيچ وجه متوجّه غير او نمى‏شود، چه جاى محظورات و مكروهات و اين مرتبه، فوق مرتبه اوّل و ثانى است.

چهارم- حياى محبّت است. يعنى: انوار محبّت الهى چنان بر سراسر كشور دلش مى‏تابد كه مجال مخالفتى براى او در هيچ عضوى از اعضاى وى نمى‏ماند، پس از بس كه ممسوس در حبّ الهى و منهمك در محبّت وى مى‏باشد، كه اصلا توجّه به غير او نمى‏كند و التفات به غير او نمى‏نمايد.

پنجم- حياى هيبت است. يعنى: هيبت و سطوت الهى مانع است از ارتكاب خلاف رضاى او، چنانكه در ثالث افراط محبّت كه منشأ رجاء است، مانع است از توجّه به غير. در اين جا افراط هيبت و غضب كه منشأ خوف است مانع است، و اين دو مرتبه از حيا، اعلاى مرتبه حيا است و مرتبه عرفا و اوليا است. «رزقنا الله الوصول إليهما بجوده و كرمه».