قرآن کریمبه زبان فارسی

مقدمه

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

حمد و سپاس بی‬قیاس خداوندی را که اِشراقِ آفتابِ اُلوهیّتِ او، در هر ذرّه صدهزار حکمت نصیب کرد که (وَاِنْ مِنْ شیءٍ اِلّا وَ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلّا بّقَدَرٍ مَعْلوم ۲۱/۱۵) مَلِکی که از یک ذرّۀ صُنعِ او که بتافت در هر جزوی از اجزاءِ کاینات صد هزار عقلِ کُل را به چارْ بالِش بنشاند که (اِنْ مِنْ شَیءٍ اِلّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکنْ لاتَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُم اِنَّهُ کانَ حَلیماً غَفُوراً ۴۴/۱۷) قُدّوسی که صد هزار روح مقدّس که در لشرگاه جُنُودِ مُجَنَّدَه سلاحِ صورت نپوشیده بودند از اَوجِ علو ربّانی به حضیضِ سفلِ عُنصری فرو فرستاد که (لَقَد خَلَقْقَنَا الانْسانَ فی اَحْسَنِ تَقْویمٍ ثُمّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلین ۵/۹۵) حکیمی که صد هزار جانِ مطهر که چون طوطیان سبز جامۀ کرامت دارند ازدام دنیای دنی و قفصِ جسمانی به فضای ذروۀ آشیان ربّانی باز خواند که (یا اَیَّتُها النَّفْسُ المُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعی اِلی رَبِّکَ راضِیَةً مَرْضیّة ۲۸/۸۹) خالقی که از ازدواج کاف و نون صد هزار اشباحِ گوناگون از کتمِ عدم به صحرایِ وجود آورد که (اِذا اَرادَ شَیْئاً اَنْ یَقوُلَ لَهُ کَنْ فَیَکُون ۸۲/۳۶) پروردگاری که چهار خصمِ متضاد را در هشتْ خانۀ ترکیب آمیزش داد و به حدِّ اعتدال رسانید تا به واسطۀ نَفْسِ قُدسی مستعدِّ قبولِ معارف و حقایقِ اشیا توانست شد و به خصومت ظاهر گشت که (خَلَقَ الانسانَ مِنْ نُطْفَةٍ فَاذا هُوَ خَصمٌ مُبین ۴/۱۶) پادشاهی که سفینۀ دوازده هزار قائمۀ عرشِ مجید را بر روی آبِ اِستاده روان کرد که (وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ ۷/۱۱) مُبدعی که قلعّ دوازدۀ بُرجِ افلاک را به هفت کوتوال سپرد و خانه‬های ایشان را از دود کبود برآورد که (ثُمَّ اسْتَوی اِلَی السَّماءِ وَ هیَ دُخانً ۱۱/۴۱) مُوجِدِی که جمشید خورشید را چون در مُعدّلُ النهارِ فلک ملک نیمروز به کمال رسانید افول زوال بدان کمال متصل گردانید که (فَلَمّا اَفَلَتْ قالَ یا قَومِ اِنّی بریءٌ ممّا تُشْرِکوُن ۷۸/۶). قهّاری که کوسِ زرینِ آفتاب را از پشتِ پیلِ سفیدِ روز در گردانیدو سپر زردش به خون شفق بیالود و در روش انداخت که (وَجَدَها تَغْرُبُ فی عَیْنٍ حَمِئَةٍ ۸۶/۱۸) صانعی که به دست صنعت بلال حبشی زنگی دل شب را داغِ هلال بر جبین نهاد که (یَسْئَلوُنَکَ عَنِ الاَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَواقیتُ لِلنّاسِ ۱۸۹/۲). لطیفی که هر بامداد خلعت نورانی روز به دست صبح صادق در گردن شب ظلمانی افکند که (وَاللّیلِ اِذا عَسْعَسَ والصُّبْحِ اذا تَنَفَّسَ ۱۷/۸۱) قادری که صد هزار دُرُستِ مغربی را از طبقِ زرین مشرقی بر سر عالمیان نثار کرد که (وَجَعَلْنا اللّیلَ وَ النَّهارَ آیَتَیْنِ فَمَحوْنا آیَةَ اللَّیْلِ وَجَعَلنا آیَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً ۱۲/۱۷) کریمی که از دریای بی‬نهایت رحمت دُرّی یتیم و برگزیده چون محمد رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم به ساحل وجود آورد و گرسنگان علوی و سفلی و تشنگانِ مشرق و مغرب را به خوانِ انعام او بنشاند که (وَ ما اَرْسَلْناکَ اِلّا رَحْمَةً لِلْعالَمین ۱۰۷/۲۱). خاتم انبیاء و خواجۀ اولیا و زبدۀ اتقیا و قُدوۀ اصفیا مقتداء صد هزار عالم و پیشواء بنین و بناتِ آدم رسول قُرَشی و نبّیِ هاشمی علیه الصّلوة و السّلام و علی آله و اصحابه مِنْ بَعْدِهِ.

امّا بعد، جماعتی از اصدقاءِ محرم و از اجبّاءِ همدم و قرینان دوربین وموافقان هم نشین که چون آفتاب دلی روشن داشتند و چون صبح صادق نَفَس از صدق می‬زدند و چون شمع از سر سوز می‬خندیدند چون آینه روی از صفا بدین ضعیف آورده التماس نمودند که چون سلطنتِ خسرونامه در عالم ظاهر گشت و اسرارِ اسرارنامه منتشر شد و زبانِ مرغانِ طیورنامه ناطقۀ ارواح را به محلّ کشف رسید و سوز مصیبتِ مصیبت نامه از حدّ و غایت درگذشت و دیوانِ دیوانْ ساختن تمام داشته آمد و جواهر نامه و شرح القلب که هر دومنظوم بودند از سرِ سودا نامنظوم ماند که حَرْق و غَسْلی بدان راه یافت؛ رباعیاتی که در دیوان است بسیارست و ضبط آن دشوار و از زیورِ ترتیب عاطل و از خلاصۀ ایجاز ذاهِل اگرچه ترکیبی دارد ترتیبی ندارد و بسیاری از جویندگان از نصیب بی‬بهره می‬مانند و طالبان بی‬مقصود باز می‬گردند، اگر انتخابی کرده شود و اختیاری دست دهد ازنظم و ترتیب، نظام و زینت او بیفزاید و ازحُسنِ ایجاز، رونق او زیاده گردد. پس بنابر حُکم دَواعِیِ اِخوان دین، رباعیاتی که گفته شده شش هزار بیت بود، قریب هزار بیت شسته شد که لایق این عالم نبود و بدان عالم فرستادیم که گفته‬اند: اِحْفِظْ سِرَّکَ وَلَوْ عَنْ زِرِّک. و ناشسته روی و غسل ناکرده بدان عالم نتوان رفت و از پنج هزار دیگر، که باقی ماند، این مقدار، که درین مجموعه است، اختیار کردیم بدین ترتیب و باقی در دیوان گذاشتیم. وَمَنْ طَلَبَ وَجَدَّ وَجَدَ. و نام این مختارنامه نهادیم و گمان آنست، و این یقین است، که هیچ گوینده‬ای را مثلِ این مجموعی دست نداده که اگردست دادی هر آینه روی نمودی و این ابیات از سرّ کارْافتادگی دست داده نه از سرّکارْ ساختگی و از تکلّف مبرّاست. چنانکه آمده است نوشته‬ایم، و در خون می‬گشته، اگر روزی واقعۀ کار افتادگان دامنِ جانت بگیرد و شبی چند سر به گریبان تحیّر فرو بری آن زمان بدانی که این بلبلان نازنین و این طوطیان شکر چین از کدام آشیان بریده‬اند: مَنْ لَمْ یَذُقْ لَمْ یَعْرِف. و نیز ندانم تا درهیچ دیوان مثل این ابیات توان یافت یا چندین لطایف به دست توان آورد؛ از بهر آنکه این گنجیست از معانی قدس که «کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِیّاً فَاَرَدْتُ اَنْ اُعْرَفَ» و خزانه‬ای است از نتایج غیب که (وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لایَعْلَمُها اِلّا هُوَ ۵۹/۶) اگر خواننده به تدبُّر و تأمُّل به سَرِ سِرِّ گنج رسد درهیچ نوع نبود که مقصود او به حصول نپیوندد. اگرچه ابیاتی چند بود كه لایقِ این كتاب نبود بعضی از جهت آنكه هر عقل از ادراكِ آن قاصرست و هر فهم از دریافتِ آن عاجز و بعضی به سبب آنكه از راه ظاهر در لباس زلف و خال و لب ودهان بود و در قالب صورت الفاظ متداول اصطلاح اهل رسم می‌توانست گفت ولیكن چون گفته شده بود همه در یك سلك كشیدیم كه خال بی‌روی و روی بی‌خال دیدن، حالِ كوته نظران باشد. اما قومی كه اهل ذوق و صفتند و از صورت سخن آزاد، جانب معنی می‌روند و روح القدس را در لباس گوناگون مشاهده می‌كنند، ازین مائده بی‌فایده نگردند. بلی چون سخن از همه جنس بود همه مردم را از آن به قدر حوصله نصیب تواند بود. حق تعالی اهل عدل و انصاف و اصحاب ذوق و بصیرت را محفوظ داراد!

سخن عطار را، كه بحقیقت تریاكی‌ست، با سخن دیگران قیاس نباید كرد كه این دو مثلّت كه از عطار در عالم یادگار ماند: یكی خسرونامه و اسرارنامه و مقامات طیور و دوم دیوان و مصیبت نامه و مختارنامه، در مثمّنِ هشت فردوس مُرَبَّع نشینانِ (عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلین ۴۴/۳۷) چون حُجْرۂ مُسدَّسِ نُحْل پر شهد می‌بینند و حال بیننده بالا می‌گیرد (وَالعَمَلُ الصالِحُ یرْفَعُهُ ۱۰/۳۵) بلی مُثَلّثی كه عطار سازد چنین بود و به بوی آن، زهر از تریاك باز توان شناخت و به چاشنی آن نشان آشنائی بازتوان یافت، بیت:

ز جائی می برآید این سخن‌هاكه جای جان و جانان است تنها

این خود فصلی بود از جنس هر فضیلتی كه از هر نوع آدمی صادر گردد. اكنون به انصاف بازآییم و دست امید به دریوزه برهنه كنیم باشد كه اصحابِ ذوق ما را به دعای خیر یاد كنند وبه ذكر حسن مشرّف گردانند تا حق سبحانه و تعالی به واسطۀ دعواتِ صالحۀ بی‌غرض دوستانِ دین خطِ عفو بر جرایدِ جرایم ما كشد، اِنَّهُ وَلِی الاجابَة. و این مجموع بر پنجاه باب نهاده شده بدین ترتیب كه نموده می‌شود و باللّهِ التوفیق:

باب اوّل: در توحید باری عزّ شأنه.

باب دوم: در نعت سید المرسلین صلّی الله علیه و سلم

باب سوم: در فضیلت صحابه رضی الله عنهم اجمعین

باب چهارم: در معانی‌یی كه تعلقّ به توحید دارد

باب پنجم: در بیان توحید به زبان تفرید

باب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفرید

باب هفتم: در بیان آنكه هر چه نه توحید قدم است همه محو و عدم است

باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا

باب نهم: در بیان مقام حیرت و سرگشتگی

باب دهم: درمعانی مختلف كه تعلّق به روح دارد

باب یازدهم: در آنكه سرّ غیب و روح نتوان گفتن ونتوان شناخت

باب دوازدهم: در شكایت از نفس و ذمّ خویش

باب سیزدهم: در ذمّ مردم بی‌حوصله و معانی كه تعلّق به دل دارد

باب چهاردهم: در ذمّ دنیا و شكایت از روزگار و مردم نااهل

باب پانزدهم: درنیازمندی به ملاقات همدمی محرم

باب شانزدهم: در عزلت و اندوه ودرد و صبر گزیدن

باب هفدهم: در بیان خاصیت خموشی گزیدن

باب هشدهم: در همّت بلند داشتن و در كارّ تمام بودن

باب نوزدهم: در ترك تفرقه گفتن و جمعیت جستن

باب بیستم: در ذلّ و باركشیدن و یكرنگی گزیدن

باب بیست ویكم: در كار با حقّ گذاشتن و همه از اودیدن

باب بیست و دوم: در روی به آخرت آوردن و ترك دنیا

باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر

باب بیست و چهارم: در آنكه مگر لازم و روی زمین خاك رفتگانست

باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان

باب بیست و ششم: در صفت گریستن

باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن

باب بیست و هشتم: در بیان امیدواری نمودن

باب بیست و نهم: در شوق نمودن به معشوق

باب سی‌ام: در فراغت نمودن ازمعشوق

باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد

باب سی ودوم: در شكایت كردن از معشوق

باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق

باب سی و چهارم: در صفت آمدن معشوق

باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق

باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق

باب سی و هفتم: در صفت خط و خال معشوق

باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق

باب سی ونهم: در صفت میان و قد معشوق

باب چهلم: در ناز و بی‌وفائی و بیماری معشوق

باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی و عجز عاشق

باب چهل ودوم: در صفت دردمندی عاشق

باب چهل و سوم: در قلندریات و خمریات

باب چهل و چهارم: در معانی كه تعلّق به گل دارد

باب چهل و پنجم: در معانی كه تعلّق به صبح دارد

باب چهل و ششم: در معانی كه تعلّق به شمع دارد

باب چهل و هفتم: در سخن گفتن به زبان پروانه با شمع

باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع

باب چهل و نهم: در صفت پیری و آخر عمر

باب پنجاهم: در ختم كتاب