ای پاكی تو منزّه از هر پاكیقُدُّوسی تو، مقدّس از ادراكی
در راهِ تو، صد هزار عالم، گردیدر كوی تو، صد هزار آدم، خاكی
در وصفِ تو، عقل، طبعِ دیوانه گرفتجان تن زد و با عجز به هم خانه گرفت
چون شمع تجلّی تو آمد به ظهورطاووسِ فلك، مذهبِ پروانه گرفت
ای هشت بهشت، یك نثارِ درِ تووی هفت سپهر، پرده دارِ درِ تو
رخ زرد و كبود جامه، خورشیدِ منیرسرگشتۀ ذرۀ غبارِ درِتو
وصفت نه به اندازۀ عقلِ كَهُن استكز وصفِ تو هر چه گفته آمد، سَخُن است
در هر دو جهان هر گلِ وصفت كه شكفتدر وادی توحیدِ تو یك خاربُن است
جان، محو شد و به هیچ رویت نشناختدل خون شد و قدرِ خاكِ كویت نشناخت
ای از سرّ موئی دو جهان كرده پدید!كس در دو جهان یك سرّمویت نشناخت
دل زنده شود كز تو حیاتی طلبدجان باز رهد كز تو نجاتی طلبد
گر بر سر ذرّهای فتد سایۀ توخورشید، از آن ذرّه، زكاتی طلبد
عقلی كه جهان كمینه سرمایۀ اوستدر وصفِ تو، عجز،برترین پایۀ اوست
هر ذرّه كه یك لحظه هوای تو گزیدحقّا كه صد آفتاب در سایۀ اوست
وصف تو كه سرگشتۀ او هر فلكی استنه لایق سوز دل هر بی نمكی است
در جنب تو هر دو كون كی سنجد هیچكانجا كه توئی دو كون و یك ذرّه یكی است
بر وصف تو دستِ عقل دانانرسدو ادراكِ ضمیرِ جان بینا نرسد
عرشی كه دو كون پرتوِ عَظْمَتِ اوستموری چه عجب اگر بدانجا نرسد
ای از تو فلك بی خور و بی خواب شدهوز شوق تو سرگشته، چو سیماب، شده
هر دم ز تو صد هزار دل خون گشتهدل كیست كه صد هزار جان، آب شده
خورشید، كه او زیر و زبر میگردداز تو،به امید یك نظر میگردد
ذوقِ شكَرِ شُكْرِ تو طوطی فلك تا یافت، از آن وقت، به سر میگردد
عالم كه فنای محض، سرمایۀ اوستچون شش روزهست، لطف تو، دایۀ اوست
هر ذرّه كه در سایۀ لطف تو نشستبر هشت بهشت، تا ابد، سایۀ اوست
هر دل كه ز لطف تو نشان یابد بازسر رشتۀ خوددر دوجهان یابد باز
در راه تو هر كه نیم جانی بدهداز لطف تو صد هزار جان یابد باز
هر نقطه كه در دایرۀ قسمت تستبر حاشیۀ مائدۀ نعمت تست
در سینه ذرّهای اگر بشكافنددریا دریا، جهان جهان، رحمت تست
هم گوهر بحر لطف بیپایانیهم گنج طلسم پردۀ دوجْهانی
بس پیدایی از آنكه بس پنهانیبیرونِ جهانی و درونِ جانی
نه عقل به كُنْهِ لایزال تو رسدنه فكر به غایت جمال تو رسد
در كُنْهِ كمالت نرسد هیچ كسیكوغیر تو كس تا به كمال تو رسد
نه عقل، بدان حضرت جاوید رسدنه جان به سراچۀ جلال تو رسد
گر میجنبد سایه و گر اِستادستممكن نبود كه درجمال تو رسد
آنجا كه تویی هیچ مبارز نرسدپیك نظر و عقل مُجاهِز نرسد
فی الجمله، به كنه تو كه كس را ره نیستنه هیچ كسی رسید و هرگز نرسد
نه لایق كوی تست سیری كه بودنه نیز موافقست خیری كه بود
یك ذرّه خیال غیر، هرگز مگذاركافسوس بود خیال غیری كه بود
گر با تو به هم دگر نباشد چه بودیك ذرّه به سایه در نباشد چه بود
جائی كه هزار عرش یك سارَخْك استمشتی سارَخْك اگرنباشد چه بود
ای غیر تو درهمه جهان موئی نهجز روی تو در همه جهان روئی نه
از هر سوئی كه بنگرم، در دو جهانآن سوی توئی ولیكن آن سوئی نه
كس نیست كه در دو كون ما دون تونیستمستغرق آن حضرت بی چون تو نیست
نی نی تا كی ز كون و حضرت گفتنبیرون تو هرچه هست بیرون تو نیست
ای پیش تو صد هزار جان يك سرِمویدر قرب تو هفت آسمان یك سرِ موی
چون یك سرِ موی از دو جهان نیست پدیدجز تو نبود در دو جهان یك سرِ موی
در وصف تو عقل و دانش مانرسدیك قطره به گرد هفت دریا نرسد
چون هژده هزار عالم آنجا كه توئیپَرِّ مگسی بود، كس آنجانرسد
در معرفت تو دم زدن نقصان استزیراكه ترا هم به تو بتوان دانست
خورشید كه روشن است بینائی اودر ذات تو چون صبحدمش تاوان است
گردون زتو، بی سر و بنی بیش نبودوین هر دو جهان، از تو،تنی بیش نبود
گفتند بسی از تو بزرگان جهاناما همه بیشك سخنی بیش نبود
یك لحظه كه در گفت و شنید آئی توصد عالم بسته را كلید آئی تو
چیزی كه پدید نیست،آن پنهان استپیداتر از آنی كه پدید آئی تو
بی تو به وجود آرمیدن نتوانبا تو بجز از عدم گزیدن نتوان
كاریست عجب، در تو رسیدن نتوانوانگه ز تو یك لحظه بریدن نتوان
از بس كه در انتظار تو گردون گشتتا روز همه شب،ز شفق، در خون گشت
چون راه نیافت از پس و پیش به تودر خویش به صد هزار قرن افزون گشت
در مُلكتِ تو نیست دويی، ای همه توملك تو یكی است معنوی،ای همه تو
در سِرُّ السِّرِ جان ما میدانیكان كُنْه كه جان راست تويی، ای همه تو
یا رب! همه اسرار، تو میدانی تواندازۀ هر كار، تو میدانی تو
زین سِرّ كه در نهاد ما میگرددكس نیست خبردار،تو میدانی تو
ذاتت ز ازل تا به ابد قائم بسبیرون زتو جاهلند، تو عالم بس
گر دستِ طلب به حضرتت مینرسداز حضرتِ تو تعجیم دایم بس
كو عقل كه در ره تو پوید آخركو جان كه زعزّت تو گوید آخر
پندار نگر! كه ما ترا میجوییمچون جمله توئی ترا كه جوید آخر
ای عین بقا! در چه بقائی كه نهایدر جای نه و كدام جانی كه نهای
ای جان تو از جا و جهت مستغنیآخر تو كجائی و كجائی كه نهای
در ذات تو سالها سخن راندهایمبسیار كتاب دیده و خواندهایم
هم با سخنِ پیرزنان آمدهایمكای تو همه تو! جمله فرو ماندهایم
در راه تو معرفت خطا دانستیمچه راه و چه معرفت كرا دانستیم
یك یافتن تو بود و فریاد دو كونكاین نیست ازان دست كه ما دانستیم
كو چشم كه ذرّهای جمالت بیندكو عقل كه سُدَّۀ كمالت بیند
گر جملۀ ذرّات جهان دیده شودممكن نبود كه در وصالت بیند
اسرار تو در حروف نتواند بودو اعداد تو در اُلوف نتواند بود
جاوید همی هیچ كسی را هرگزبرحكمت تو وقوف نتواند بود
ای آن كه ز كفر، دین، تو بیرون آریوز خار، ترنجبین، تو بیرون آری
از گل، گل نازنین تو بیرون آریوز كوه و كمر، نگین، تو بیرون آری
عالم كه پر از حكمتِ تو میبینمیك دایره پر نعمتِ تو میبینم
بر یكْ یك ذرّه وقف كرده همه عمردریا دریا قدرتِ تو میبینم
ای رحمت و جودِ بینهایت از تودر هر جزوی هزار آیت از تو
گر جملۀ آفاق، ضلالت گیردممكن نبود بجز هدایت از تو
ای شمّۀ لطف تو بهشت افروزیدوزخ ز تف آتش قهرت سوزی
گرنامۀ دردِ تو فرو باید خواندپنجاه هزار ساله دارم روزی
هم بر كف ودود، مُلْك بتوانی راندهم با همه، هم بی همه، بتوانی ماند
گر مُهر نهادم ازخموشی بر لبتو نامۀ سر به مُهر بتوانی خواند
ای آن كه كمال خرده دانان دانیخاصیتِ پیران و جوانان دانی
گردر وصفت زبانم از كار بشددانم كه زبان بی زبانان دانی
ای آن كه به حكم، ملك میرانی تووز دل، خطِ نانوشته، میخوانی تو
گر باتو نگویم كه چگویم در دلنا گفته وناشنیده میدانی تو
جان حمد تو از میانِ جان میگویدمستغرق تو هر دو جهان میگوید
گر شكرِ تو این زبان نمیداند گفتیك یك مویم به صد زبان میگوید
گر دست دهد غم تو یك دم، آن بهآن دم چو بود به ز دو عالم، آن به
چون نیست ستایش ترا هیچ زبانهم با تو گذاشتم ترا، هم آن به
هم در بر خود خواندگان داری توهم از درِ خود راندگان داری تو
هم خوانده و هم رانده فرو ماندهاندای بس كه فرو ماندگان داری تو
ای گم شده دیوانه وعاقل، در توسر رشتۀ ذرّه ذرّه حاصل،در تو
تادر دل من صبح وصال تو دمیدگم شد دو جهان دردلم ودل در تو
هم عقل ز كُنْه تو نشان میجویدهم فهم ترا گرد جهان میجوید
ای راحت جان ودل! عجب ماندهامتو در دل ودل ترا به جان میجوید
چون نیست كسی در دو جهان دمسازتكس نتواند شناخت هرگز رازت
در حاضریت ز خویش غایب شدهامای حاضر غایب! ز كه جویم بازت
چون حاضر غایبی فغان بر چه نهمچون از تو نشان نیست نشان بر چه نهم
آخر چو تو با منی و من با تو به هم،این درد فراق جاودان بر چه نهم
ای خلق دو كون ذكر گویندۀ توای جملۀ كاینات پویندۀ تو
هرچند به كوشش نتوان در تو رسیدتو با همهای و همه جویندۀ تو
ای آن كه چنانكه مصلحت میدانیكاركِهْ و مِهْ به مصلحت میرانی
رزّاق و نگاهدار هر حیوانیسازندۀ كار خلق سرگردانی
چون ذُلِّ من از من است و چون عزّ از توعزْ چون طلبد این دل عاجز از تو
چون هر چه كه داری تو سرش پیدا نیستقانع نشوم به هیچ هرگز از تو
گه تحفه به نالۀ سحرگاه دهیگه تشریفم برای یك آه دهی
زان میخواهم بیخودی خویش كه توبیخود كنی آنگاه بخود راه دهی
در ملك دو كون پادشاهی میكنجان و دل ما وقف الهی میكن
چون مینتوان گفت كه تو زان منیمن زان توام تو هرچه خواهی میكن
ای در دلِ من نشسته جانی یا نهاز پیدایی چنین نهانی یا نه
آن چیز كه هرگز بنخواهم دانستبا بنده بگو كه تا تو آنی یا نه
ملكِ غم تو هر دو جهان بیش ارزددردِ تو شفاء جاودان بیش ارزد
من خاكِ دَرِ توام، كه خاكِ درِ تویك ذره به صد هزار جان بیش ارزد
جانا دایم میان جان بودی توبر خلق نه پیدا نه نهان بودی تو
دو كون بسوختیم و خاكستر آندادیم به باد ودرمیان بودی تو
هر قطره به كُنْهِ دُرِّ دریا نرسدهر ذرّه به آفتاب والا نرسد
در راه تو جملۀ قدمها برسیدتا هیچكسی در تو رسید یا نرسد
سی سال به صد هزار تك بدویدیمتا از ره تو به درگهت برسیدیم
سی سال دگر گرد درت گردیدیمچوبك زنِ بام و عسسِ در، دیدیم
كردم تك و پوی بی عدد بسیاریوز گرد رهت نیافتم آثاری
گیرم كه ترا مینتوان دانستنبا بنده بگو كه كیستم من باری
ای خورده غم تو یك به یك چندینیدر شوق تو مَردُم و مَلَك چندینی
چون درتو نمیرسد فلك یك ذرهچه سود ز گشتن فلك چندینی
جانها چو ز شوق تو بسوزند همهاز هستی خود دیده بدوزند همه
در حضرت تو كه آفتاب قدم استجانها چو ستارگان به روزند همه
جان از طلب روی تو آبی گرددبیداری دل پیش توخوابی گردد
گر روی تو از حجاب بیرون آیدهر ذره، به قطع، آفتابی گردد
دل خون كن اگر سَرِ بلای تو نداشتجان بر هم سوز اگر وفای تو نداشت
گرچه دل و جان هیچ سزای تو نداشتكفرست همی هرچه برای تو نداشت
كاری كه ورای كفر و دین میدانمآن دوستی تست، یقین میدانم
در جانِ من، آن سلسله كانداختهایهرگز نشود گُسسته، این میدانم
هرجان كه طریق پردۀ راز نیافتاز پرده اگر یافت، جز آواز نیافت
كور است كسی كه نسخۀ یك یك چیزدر آینۀ جمالِ تو باز نیافت
از سرِّ تو هر كه با نشان خواهد بودمشغول حضور جاودان خواهد بود
گر بی تو دمی برآید از دل امروزفردا غم آن دوزخ جان خواهد بود
گم گشتن خود، از تونشان بس بودمسودای توام ازتو زیان بس بودم
چند از دو جهان كز دو جهان بس بودماندیشۀ تو قبلۀ جان بس بودم
بی یادِ تو دل چو سایه در خورشید استبا یادِ تو در نهایتِ امید است
هر تخم كه در زمین دل كاشتهامجز یاد تو تخمِ حسرتِ جاوید است
چون مونسِ من ز عالم اندوه تو بودشادی دلم به هر غم اندوه تو بود
درد دلِ اندوهگِنَم در همه عمرگر بود مُفرِّحی، هم اندوه تو بود
ای عقل شده در صفت ذات تو پستاز حد بگذشت این همه تقصیر كه هست
چبود چو به دست تست كز روی كرممشتی سرو پا برهنه را گیری دست
چون عفو تو میتوان مسلم كردنتا كی ز غمِ گناه،ماتم كردن
دانی كه تمام است ز بحر كرمتیك قطره نثارِ هر دو عالم كردن
گر فضلِ تو عقل را یقین مینشودزانست كه تیز چشم دین مینشود
گر جملۀ خلق را بیامرزی تودانم كه ترا هیچ درین مینشود
یك ذره هدایتِ تو میباید و بسیك لحظه حمایتِ تو میباید و بس
تر دامنی این همه سرگردان رابارانِ عنایتِ تو میبایدو بس
چون دردِ تو چاره ساز آمد جان رادردِ تو بس است این دلِ بیدرمان را
چون از سرِ فضل، ره نمایی همه راراهی بنما اینهمه سرگردان را
جانا كه به جای تو تواند بودندل را چه به جای تو تواند بودن
در هر دو جهان نیست كسی را ممكنچیزی كه سزای تو تواند بودن
من بی تو دمی قرار نتوانم كردو احسانِ تو را شمار نتوانم كرد
گر بر تنِ من زبان شود هر مویییك شكرِ تو از هزار نتوانم كرد
چون بیخبرم كه چیست تقدیر مرادیوانگی آورد به زنجیر مرا
چون كار به علّت نكنی با بد و نیكتركِ بد و نیك گیر و بپذیر مرا
نه در صفِ صادقان قراری دارمنه در رهِ عاشقان شماری دارم
آن در كه بجز تو كس نداند بگشودبگشای كه سخت بسته كاری دارم
یا رب ما را راندۀ درگاه مكنحیران و فروماندۀ این راه مكن
دانم كه دمی چنانكه باید نزدیمخواهی تو كنون حساب كن خواه مكن
روئی كه به روز پنج ره میشوئیموز خون دو دیده گه به گه میشوئیم
زاتش بمسوز،تا به آبِ حسرتبر روی تو نامۀ گنه میشوئیم
زان روز كه از عدم پدید آمدهایمبر بیهده درگفت و شنید آمدهایم
گفتی: «جمع آی!» بس پریشان شدهایمگفتی: «پاك آی!» بس پلید آمدهایم
یا رب چو به صد زاری زار آمدهایمگر عفو كنی امیدوار آمدهایم
وز بی شرمی خویشتن پیش درتتشویرْ خوران و شرمسار آمدهایم
ای دایرۀ حكم تو سرگردانیوی بادیۀ قضای تو حیرانی
دست آلاید به خون من چون تو كسیآخر تو توئی و من منم، میدانی
ای آن كه همه گشایش بندِ منییاری دهِ جانِ آرزومندِ منی
گر نیكم و گرنه، بندۀ حكمِ توامگر فضل كنی ورنه خداوندِ منی
سیر این دل خسته كی شود ازتو مراره سوی تو بسته كی شود از تو مرا
گر زانكه كشی به قهر بندم از بندامید گسسته كی شود ازتو مرا
ای جانِ من سوخته دل زندۀ تووز خجلت فعل خود سرافكندۀ تو
بپذیر مرا كه جزتو كس نیست مراگر نپذیری كجا رود بندۀ تو
یا رب تو مرا مدد كن از یارِی خویشخط برگنهم كش از نكوكاری خویش
گر برگیری دستِ كرم از سر منهرگز نرهم ز سر نگونساری خویش
از هیبت تو این دل غم خواره بسوختدل خود كه بود كه جان بیچاره بسوخت
یا رب بمسوز این تن سرگردان راكز آتش تشویر تو صد باره بسوخت
ای یادِ تو مرهم دل خستۀ منهردم غم تو همدم پیوستۀ من
گر تونكنی یاد به لطفی كه تراستكه بازگشاید این درِ بستۀ من
یا رب غم تو چگونه تقدیر كنماز دست بشد عمر، چه تدبیر كنم
از جرمِ من و عفوِ تو شرمم بگرفتدر بندگی تو چند تقصیر كنم
هم حلۀ فضل در برم میداریهر افسرِ حفظ بر سرم میداری
هر چند زمن بیش بدی میبینیهر دم به كرم نكوترم میداری
ای بندگی تو پادشاهی كردنكارت همه انعام الهی كردن
من، در غفلت، عمر به پایان بردممن این كردم، تا تو چه خواهی كردن
یا رب جان را بیم گنه كاران هستدل را شب و روز ماتم یاران هست
گفتی كه به بیچارگی و عجز درآیبیچارگی و عجز به خرواران هست
گر من به هزار اهرمن مانم بازبه زانكه به نفس خویشتن مانم باز
از من برهان مرا كه درماندهاممگذار مرا كه من به من مانم باز
ای در هر دم دو صد جهان پر چارهدر وادی جست و جوی تو آواره
آتشكدۀ دلِ مرا باز رهاناز صحبتِ نفسِ گبرِ آتش خواره
جان دردو جهان كسی بجای تو نداشتدل دیده براه، جز برای تو نداشت
یا رب سگ نفس را به صد درد بسوزكاین ناكس بیوفا وفای تو نداشت
هم درد توام مایۀ درمان بودستهم شوق توام زندگی جان بودست
تعظیم تو در دلم فراوان بودستاما سگِ نفسم نه بفرمان بودست
یا رب! برهان زنفس دشمن صفتمره بیرون ده زین تن گلخن صفتم
دل خستگیم نگر كه بس خسته دلممردانگیم ده كه بسی زن صفتم
تا چند تنم پردۀ بیچارگیمتا كی نوشم شربت غمخوارگیم
وقت است كه دست گیریم تا برهمكز پای درافتادۀ یكبارگیم
چون جملۀ راه، كاروان من و تستهر جا كه سیاهیییست زان من و تست
پس پردۀ من مدر كه هر جرم كه رفتسرّیست كه در پرده میان من و تست
كو دل كه بلای روزگارِ تو كشدكو جان كه عقوبتِ شمارِ تو كشد
من ننگِ زنان مستحاضه شدهامكو گردنِ امردان كه بارِ تو كشد
یا رب به حجاب زین جهانم نبریجز با ایمان به مرگ جانم نبری
جاروبِ درِ تو از محاسن كردمتا دردوزخ موی كشانم نبری
میآیم و با دلی سیه میآیمسرگشته و افتاده ز ره میآیم
ای پاك! ز آلودگیم پاكی ده!كالوده به انواع گنه میآیم
یا رب چو مرا ز نفسِ خود سود نبودو او نیز ز من به هیچ خشنود نبود
زین سگ برهان مرا درین عمرِ درازیك دم كه رضای تو در آن بود نبود
ای هفت زمین و آسمانها ز تو پُرچون مینشود كام و زبانها ز تو پُر
ای زندگی دلم روا میداریمن دست تهی، هر دو جهانها ز تو پُر
گر من زگنه توبه كنم بسیاریتا تو ندهی توبه، نیم بر كاری
گر نیكم و گر بدم مسلمان تواماز كافرِ نفسم برهان یكباری
نه در بتری نه در بهی میمیرمنه مبتدی ونه منتهی میمیرم
در من نگر،ای هر دو جهان خاكِ درتكز هر دوجهان، دست تهی میمیرم