قرآن کریمبه زبان فارسی

باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
آن راه كه راه عالم عرفان استبر هر گامی هزار دل حیران است
تا پیش نیایدت بنتوان دانستبر هر قدمی هزار سرگردان است
هر ذات كه در تصرّف دوران استاندر طلب نور یقین حیران است
هر ذره كه در سطح هوا گردان استسرگشتۀ این وادی بی‌پایان است
چندان كه نگاه می‌كنم حیرانی استسرگشتگی و بی سر و بی سامانی است
در بادیه‌ای كه دانشش نادانی استگردون را بین كه جمله سرگردانی است
بنشین كه اگر بسی گذر خواهی كردهم بر سر خویش خاك بر خواهی كرد
چندان كه درین پرده سفر خواهی كردحیرانی خویش بیشتر خواهی كرد
بر بوی یقین درین بیابان رفتیموز عالم تن به عالم جان رفتیم
عمری شب و روز در تفكر بودیمسرگشته درآمدیم و حیران رفتیم
گر عقل مرا مصلحت اندیش آمدتا این چه طریقی​ست كه در پیش آمد
روزی صد رَه دلم بجان بیش آمدآخر متحیر شد و بی​خویش آمد
احوالِ جهان سخت عجیب افتاده​ستزیرك​تر عقل بی​نصیب افتاده​ست
چون نیست بجز تحیرِ آخر كاربیمارترین كسی طبیب افتاده​ست
مائیم و نصیب جز جگر خواری نهوز هیچ كسی به ذره‌ای یاری نه
از مستی جهل امید هشیاری نهوز رفتن و آمدن خبرداری نه
دانی كه چه‌ایم نه بزرگیم نه خُرددانی كه چه می‌خوریم نه صاف نه دُرد
نه می‌بتوان ماند نه می‌بتوان بُردنه می‌بتوان زیست نه می‌بتوان مُرد
مائیم در اوفتاده چون مرغ به دامدلخستۀ روزگار و آشفته مدام
سرگشته درین دایرۀ بی در وبامناآمده برقرار و نارفته به كام
از آرزوی یقین چو می‌نتوان زیستبر خلق بباید ای خردمند! گریست
كاینجا كه بود هیچ نمی‌داند كیستوانجا كه رود حال نمی‌داند چیست
ای دل هر دم غم دگرگون می‌خوركم می‌زن و درد درد افزون می‌خور
سِرّی كه ز ذرّهَ ذرّه می‌جوئی بازچون بازنیابی چه كنی خون می‌خور
این درد چه دردی​ست كه درمانش نیستوین راه چه راهی​ست كه پایانش نیست
هان ای دل سرگشته بدین وادی صعبتا چند فرو روی كه پایانش نیست
حالِ دلِ باژگونه می‌نتوان گفتوصفی به هزار گونه می‌نتوان گفت
گفتم:«ای دل!‌چه گونه‌ای»گفت:«خموش!كاین حال مرا، چه گونه، می‌نتوان گفت»
دل از همه عالم به كنار آمد بازبگریخت زلشكر به حصار آمد باز
با این همه درد و رنج آگاه نیمتا آمدن من به چه كار آمد باز
دردا كه بجز درد مرا كار نبودوز مِهْ دِه و ده كسی خبردار نبود
عمری رفتم چو راه بردم به دهیخود در همه ده نشان دیار نبود
آن می‌خواهم كه جایگاهی گیرمدر سایۀ دولتی پناهی گیرم
صد راه ز هر ذرّه چو بر می‌خیزدپس من چه كنم كدام راهی گیرم
هر روز غمی به امتحانم آمدوز حیرت دل كار به جانم آمد
از بس كه وجوه می‌نماید جان رابر هیچ فرو نمی‌توانم آمد
دردا كه ز خود بی‌خبرم باید مردآغشته به خونِ جگرم باید مرد
چون زندگی خویش نمی‌یابم بازهر روز به نوعی دگرم باید مرد
زانگه كه بقا روی نمودست مراهر لحظه تحیری فزودست مرا
از بود و نبود من چه سودست مراچون می‌بندانم كه چه بودست مرا
امروز منم ذوقِ خرد نادیدهانسی ز وجودِ نیك و بد نادیده
در واقعه‌ای كه شرح می‌نتوان دادهرگز متحیری چو خود نادیده
آگاه نیم از دل و جانم كه چه بودپی می‌نبرم علم و عیانم كه چه بود
این می‌بینم كه می‌نبینم كه چه رفتاین می‌دانم كه می‌ندانم كه چه بود
چون عمر بشد زادِ رهم از «چه كنم»تدبیر گشادِ گرهم از «چه كنم»
چون از «چه كنم» هیچ نخواهد آمدآخر چه كنم تا برهم از «چه كنم»
بس رنج كشم طرب نمی‌دانم چیسترنجوری را سبب نمی‌دانم چیست
پیش و پس و روز و شب نمی‌دانم چیستكاری‌ست عجب عجب نمی‌دانم چیست
چون چارۀ خویش می‌ندانم چه كنممویی كم و بیش می‌ندانم چه كنم
در بادیه‌ای فتاده‌ام بی سر و پایراه از پس و پیش می‌ندانم چه كنم
دل نیست مرا، یكی مصیبت خانه‌ستجان نیز یكی سوختۀ دیوانه‌ست
در دارِ فنا چون خبرم نیست ز هیچكارم همه یا نظاره یا افسانه‌ست
سرگردانی بسوخت جانم چه كنمسرگشته‌تر از همه جهانم چه كنم
می‌سوزم و می‌پیچم و می‌اندیشمجز نادانی می‌بندانم چه كنم
سبحان الله! بر صفتی حیرانمكز حیرت خویش می‌بسوزد جانم
حال دل شوریدۀ خود می‌دانمكس را چه خبر ز درد بی‌درمانم
از پای در آمدم ز سرگردانیوز دست شدم ز غایت حیرانی
از ملك دو كون سوزنی بود مرادر دریائی فكندم از نادانی
از دنیی فانیم جوی نیست پدیدوز عقبی نیز پرتوی نیست پدید
دردا كه برفت جان شیرین از دستوز این شورش برون شوی نیست پدید
نه در سفرم یك دم و نی در حضرمنه خواب و خورم هست و نه بی‌خواب و خورم
نه باخبرم ز خویش و نه بی‌خبرمچون حیرانی نشسته‌ام می‌نگرم
چندان كه بدین قصه فرو می‌نگرمیك ذرّه نمی‌رسد ز جائی دگرم
هرچند كه شایسته و زیبا پسرمنه كار من است این و نه كار پدرم
امروز منم شیفته‌ای حیرانینه دین و نه دل نه كفر و نه ایمانی
از دست شده بی سر و بی سامانیاز پای در اوفتاده سرگردانی
امروز منم ز خان و از مان بیرونچه خان و چه مان از دل و از جان بیرون
چندان كه چو گوی می‌دوم از هر سویمی‌نتوان شد از خم چوگان بیرون
گه چون مه از آرزوی حق كاسته‌ایمگه كلبۀ‌‌ دل به باطل آراسته‌ایم
از باطل و حق سیر نمی گردد دلصد ره زین خوان گرسنه برخاسته‌ایم
گر بركشم از سینۀ پرخون آهیآتش گیرد جملۀ عالم ماهی
زین حیرت اگر ز دل برآرم نفسیبر هم سوزم همه جهان ناگاهی
از هم نفسانم اثری نیست امروزوز كار جهانم خبری نیست امروز
یك خوشدلیم بی‌جگری نیست امروزسرگشته‌تر از من دگری نیست امروز
دل هرچه كه دید خشك لب دید همهذرّات دو كون در طلب دید همه
بسیار به خون بگشت تا آخر كاراز بس كه عجب دید عجب دید همه
چندان كه مرا عقل و بصر خواهد بوددر تیهِ تحیرم سفر خواهد بود
امروز درین شیوه كه من می‌بینمگر قند خورم خون جگر خواهد بود
چندان كه مرا عقل به تن خواهد بوددر بحر تحسّرم وطن خواهد بود
گر همچو فلك بسی به سر خواهم گشتسرگردانی نصیب من خواهد بود
چون بی‌خبرم از آنكه تقدیرم چیستاندیشۀ شام و فكر شبگیرم چیست
مغزم همه در آتش اندیشه بسوختاندیشه مرا بكشت تدبیرم چیست
نی كس خبری می‌دهد از پیشانمنه یك نفس آگهی است از پایانم
چون زیستنی به جهل می‌نتوانمروزی صد بار می‌بسوزد جانم
هر لحظه تحیر به شبیخون آیدتا جان پس ازین كجا شود، چون آید
می​سوزم از آن پرده كه چون برخیزدچه كار ز زیرِ پرده بیرون آید
چندان كه ز هر شیوه سخن می‌گویممی‌ننماید كنه معانی رویم
و امروز اگر چه عمر در علم گذشتتقلید نخست روزه وا می‌جویم
در بادیۀ جهان دری بنماییدوین بادیه را پا و سری بنمایید
ای خلق! درین دایرۀ سرگردانسرگشته‌تر از من دگری بنمایید
یك بی‌دل و بی‌رأی چو من بنماییدنه جامه و نه جای چو من بنمایید
در گردش این دایرۀ بی سر و پاییك بی سر و بی پای چو من بنمایید
دل رفت و جگر با دل ریش آمد بازكی مرغِ ز دام جسته پیش آمد باز
هر گوی كه او در خمِ چوگان افتادهرگز نتواند كه به خویش آمد باز
من زین دل بی‌خبر بجان آمده‌اموز جان ستم كش به فغان آمده‌ام
چون كار جهان با من و بی من یك سانسْتپس من به چه كاردر جهان آمده‌ام