قرآن کریمبه زبان فارسی

باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
ای بلبلِ روح مبتلا مانده‌ایكاندر پی این دام بلا مانده‌ای
خوكرده‌ای اندر قفس خانۀ تنگواگاه نه‌ای كز كه جدا مانده‌ای
ای روح! تویی به عقل موصوف آخرعارف شو و ره طلب به معروف آخر
چون باز سفید دست سلطانی توویرانه چه می‌كنی تو چون كوف آخر
ای مرغ عجب! ستارگان چینۀ تستاز روز الست عهد دیرینۀ تست
گر جام جهان نمای می‌جویی تودر صندوقی نهاده در سینۀ تست
گه در غم روزگار و گه در قهریاز هرچه در اوفتاده‌ای بی‌بهری
ای طوطی جان! چه می‌كنی در شهریكانجا ندهندت شكری بی‌زهری
ای جان! چو تو از عالم بیچون آییدر حسن ز هرچه هست افزون آیی
در پردۀ نفس مانده‌ای صبرم نیستتا آنچه توئی ز پرده بیرون آیی
ای روح! درین عالم غربت چونیبی‌آنهمه پایگاه و رتبت چونی
سلطانِ جهانِ قدس بودی، اكنوندر صحبتِ نفس شوم صحبت چونی
ای باز خرد! مباش گمراه آخربازآی به سوی ساعدِ شاه آخر
تو یوسفِ مصرِ قدسی ای جان عزیز!تا كی باشی در بن این چاه آخر
ای جانِ شریف! ترك این دنیی گیروز جسم ره عالم پر معنی گیر
ای جوهر پاك! قیمت خود بشناسبگذر ز ملا و ملأِ اعلی گیر
ای بلبل روح چند باشی مگسیپَر باز كُن و به عرش رو در نَفَسی
تا كی بستۀ پالان آخرپالان نتوان نهاد بر مرغ كسی
بر جان و تنِ بیش بها می‌گریمبر فرقتِ این دو آشنا می‌گریم
ای جان و تنِ به یكدگر یافته انسبر روز جدائی شما می‌گریم
با ما بنشین كه هر دو همدم بودیمبا یكدیگر پیش ز عالم بودیم
ای آنكه هزار ماه در تو نرسدگویی كه هزار سال با هم بودیم
دل را كه هزار باره در خون كشمشوقت است كه در خطۀ بیچون كشمش
وان شاهدِ پردگی كه جان دارد ناممویش گیرم ز پرده بیرون كشمش
ای آن كه به قدر برتر از افلاكیمی‌پنداری كانچه تویی از خاكی
در خویش غلط مكن بیندیش و بدانكذاتی عجبی و جوهری بس پاكی
ای آن كه در این ره صفت‌اندیش نه‌ایبی‌خویشتنی كه عالم خویش نه‌ای
هرگز صفت ترا صفت نتوان كردصورت مكن اینكه صورتی بیش نه‌ای
چیزی كه توئی زین تن مسكین تو نه‌ایزین هشت پسین و چار پیشین تو نه‌ای
زین ده حس و هفت عضو بگریز و سه روحمی‌پنداری كه این تویی، این تو نه‌ای
بندیش كه بر زمین نه‌ای آن كه توییواجرام فلك نشین نه‌ای آن كه تویی
چون جوهر تو، به چشم سر نتوان دیددر خود منگر كه این نه‌ای آن كه تویی
ای وهم و خیال و حسِّ تو رهزن توبشناس كه نیست جان تو در تن تو
این سر ز سر گزاف نتوان دانستاین جز به تفكّر نشود روشن تو
آن ذات كه جسم و جوهرش اسم بوددر جسم مدان كه قابل قسم بود
فی الجمله یقین بدان كه بی‌هیچ شكیگر جان تو در جسم بود جسم بود
گر مرغِ دلت كارِ روش ساز كنددُرج دل تو خزینۀ راز كند
ور پر ندهی ز نور معنی او راچون بشكند این قفس، چه پرواز كند
ای بس كه فلك در صف انجم گرددتا یك مردم تمام مردم گردد
جان تو كبوتری‌ست پرّیده ز عرشهرگاه كه هادی نشود گم گردد
جانی كه به نورِ حق ندارد امّیددر عالم اوهام بماند جاوید
چون ذرّۀ ناچیز بوَد در سایهچون كودكِ یك روزه بوَد در خورشید
جانی كه نهفت زنگ دنیی او راروشن نكند صیقل معنی او را
هر كز غم دنیی بسر آرد عمریچه بهره بود ز ذوق عقبی او را
هر دیده كه راه بی‌نشانی نشناختدر پرده بماند و زندگانی نشناخت
هر چند كه جاوید بقائیش دهندمی‌دان كه بقاءِ جاودانی نشناخت
گر نفس تو بسملی شود تا دانیسر تا پایت دلی شود تا دانی
یك یك عضوت چو جوهری پوشیده‌ستگردل نكنی گِلی شود تا دانی
سِرّی كه به تو رسد ز خود پنهان دارامّید همه به درد بی‌درمان دار
وانگاه ز جان آینه‌ای ساز مدامو آن آینه در برابر جانان دار
در هر دو جهان هر چه عجب داشته​ایدر باطنِ خویش روز و شب داشته​ای
از جان تو اگر صبر كنی یك چندیبیرون نشود هرچه طلب داشته​ای
پنهان گهری​ست در پسِ پردۀ رازوندر طلبش خلق جهان در تك و تاز
با هر دو جهان زیر و زبر می​آییبا خویشتن آی تا گهر یابی باز
از پردۀ خود برون شدن عین خطاستزیرا كه برون پرده گردی كم و كاست
در پردۀ كژ چند دوی از چپ و راستدر پردۀ دل نشین كه راهت آنجاست
هر چند كه كارهای تو بسیاری‌ستاز جزو به سوی كل شوی، آن كاری‌ست
هر خاصیت كه در دو عالم نقد استدر جوهر تو زان همه انموداری‌ست
هر جان كه ز حق حمایتی افتاده‌ستدر هر دو جهان عنایتی افتاده‌ست
هر روح كه هم ولایتی افتاده‌ستدر عالم بی‌نهایتی افتاده‌ست
آنجا كه فروغ عالم جان بینیخورشید و قمر را اثری زان بینی
در عالم جان چو قدسیان خوان بنهندطاووس فلك را مگس خوان بینی
چون آینه پشت و رو شود یكسانتهم این ماند همان، نه این نه آنت
امروز چنانكه جانْت در جسم گم استفردا جسم تو گم شود در جانت
هر راز كه هم پردۀ جان تو شودآنست كه نقد جاودان تو شود
تا وارد غیبی سفری‌ست آن تو نیستهرگه كه مقیم گشت زان تو شود
تن از پی كارِ خویش سرگردان استجان بر سرِ ره منتظر فرمان است
رازی كه به سوزنیش كاود تن تودریا دریا در اندرونِ جان است
كردم ورقِ وجودِّ تو با تو بیانتا كی باشی در ورق سود و زیان
هر چیز كه در هر دو جهان است عیاندر جان تو هست و تو برون شو ز میان
هر سر كه درین هر دو جهان داشته​انداز بهرِ نثارِ فرق جان داشته​اند
هر چیز كه در پرده نهان داشته​اندبا جانت همیشه در میان داشته​اند
گاه از غم اودست ز جان می​شوییگه قصۀ او به دردِ دل می​گویی
سرگشته چرا گِردِ جهان می​پوییكار از تو برون نیست كرا می​جویی
ای از تن منقلب گذر ناكردهجان را به سفر اهل بصر ناكرده
گوهر نشوی تا سفرِ جان نكنیگوهر نشود قطره سفر ناكرده
خوش باش كه دل تمام می​باز رهدوز محنتِ ننگ و نام می​باز رهد
طوطی تو از قفس اگر باز رهدطاووسِ دلت ز دام می​باز رهد
دانی تو كه مرگ چیست از تن رستنیعنی قفس بلبل جان بشكستن
برخاستن از دو كون و خوش بنشستناز خویش بریدن و بدو پیوستن
مرگ است خلاص عالم فانی رادرهم چه كشی ز مرگ پیشانی را
گر مزبلۀ تن تو را مرگ رسیدبا مرگ چكار جان تو با جانی را
یك یك نفست زمان تو خواهد بودیك یك قدمت مكان تو خواهد بود
هر چیز كه در فكرتِ تو می​آیدآن چیز همه جهان تو خواهد بود
چون اصلِ اصول هست در نقطۀ جاننقشِ دو جهان ز جان توان دید عیان
هرچیز كه دیده​ای تو پیدا و نهاندر دیدۀ تست آن نه در عین جهان
تا مرغ دلم شیوۀ دمساز شناختدر سوز روش قاعدۀ راز شناخت
هر روز، هزار ساله ره در خود رفتتا در پس پرده خویش را باز شناخت