قرآن کریمبه زبان فارسی

باب نوزدهم: در ترك تفرقه گفتن و جمعیت جستن

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
تا هیچ پراكنده توانی بودنحقّا كه اگر بنده توانی بودن
از یك یك چیز می​بباید مردنتا بوك بدو زنده توانی بودن
تا تفرقه می​بود به هر سوی از توبیزار بود فقر به صد روی از تو
تا بر جای است یك سر موی از توكفرست حدیث این سرِ كوی از تو
ای مانده ز خویش در بلایی كه مپرسهرگز نرسیده​ای به جایی كه مپرس
از هر چه بدان زنده دلی پاك بمیرتا زنده شوی به كبریایی كه مپرس
نه جان صفت رضای او می​گیردنه دل طلب وفای او می​گیرد
هرچیز كه آن در دل تو جای گرفتمی​دان به یقین كه جای او می​گیرد
چون نیست كسی را سر مویی غم توجز تو كه كند در دو جهان ماتم تو
ای مانده ز راه! یك دم آگاه نه​ایتا فوت چه می​شود ز تو هر دم تو
شد از تو جهان بی​رخ آن ماه سیاهگو شو كه جهان سیاه گردد بی​ماه
او را تو برای خویشتن می​طلبیپس عاشق خویش بوده​یی چندین گاه
بس رنج و بلا كاین دل آغشته كشیدكو رخت به گور پاك ناكشته كشید
زیرا كه برای سوزنی عیسی پاكهر روز بسی دریغ در رشته كشید
هر چند كه بیرون و درون خواهی دیدمشتی رگ و استخوان و خون خواهی دید
هر روز،‌هزار پرده بر خویش تنیبا این همه پرده، راه چون خواهی دید
گر جان تو در پردۀ دین خواهد بودبا دوست بهم پرده​نشین خواهد بود
وان دم كه نه در حضور او خواهی زدفردا همه داغ آتشین خواهد بود
او را خواهی از زن و فرزند ببرمردانه همی ز خویش و پیوند ببر
چون هرچه كه هست، بند راهست ترابا بند چگونه می​روی،‌بند ببر
گر می​خواهی كه باشدت خوش آنجااز تفرقه پاك رخت جان كش آنجا
سر تا پای تو غرق آتش آنجابهتر بودت كه دل مشوش آنجا
با عشق، وجود خود برانداخته بهبا سوختگی چو شمع درساخته به
زان پیش كه در ششدره افتی، خود را،در باز، كه هرچه هست درباخته به
دیوانه اگر مقید زنجیرستسر تا سر كار او همه تقصیرست
تا شیوۀ تو تصرّف و تدبیرستیك یك چیزت كه هست دامنگیرست
تا چند ترا ز پرده بیش آوردندر هر نفسی تفرقه پیش آوردن
دانی كه عذاب سخت​تر چیست تراتنها بودن روی به خویش آوردن
پیوستن تو به یك به یك بسیاری​ستبگسل كه قبول خلق مشكل كاری​ست
می​دان به یقین كه در میان جانتهرجا كه خوش آمدی بود زناری​ست
آن را كه بخود بر سر یك موی سر استمجهولی او مفرّحی معتبر است
كم شو تو كه تا مانده​ای یك سر مویپیری طلبیدنت خطر در خطر است
شایستۀ آن كمال می​نتوان شدمستطمع هر محال می​نتوان شد
گر هر دو جهان كرامت ما گیردگو گیر كه در جوال می​نتوان شد
هر لحظه هزار مشكلم پیوسته استهیچ است ز هرچه حاصلم پیوسته است
می​باز برد مرا ز یك یك پیونداین درد كه در جان و دلم پیوسته است
نابرده می عشق، قرارت ای دلچندین چه گرفته​ست خمارت ای دل
گر می​خواهی كه جانت در پرده شودپیوند بریدن است كارت ای دل
بگذر ز خیال آن و این، كار اینستبگشا نظر جمال بین، كار اینست
گر جیم جمال یافت در جهان تو جایدر میم مراقبت نشین، كار اینست
گر می​خواهی كه وقت خودداری گوشرنجی كه به تو رسد مرنج و مخروش
گر هر دو جهان چو بحر آید در جوشجمعیت خود به هر دو عالم مفروش
ای آن كه تو یك نفس خوداندیش نییدر پیش همی روی و در پیش نیی
بیرون شده​ای ز خویش ودر جُستن دوستاو با تو همیشه و توبا خویش نیی
بی فكر دلی كه هست خرّم دارشنقد دو جهان جمله مسلّم دارش
در هر كه نماند هیچ اندیشه و درددریای حقیقت است محكم دارش
عمری كه نه در حضور جان خواهد بودگر سود كنی بسی زيان خواهد بود
یك لحظه حضور اگر از اینجا بُردیجاوید همه عمرِ تو آن خواهد بود
گر یك سرِ موی سرِّ جانان بینیهر درد كه هست عینِ درمان بینی
یك قطره بگیر، خواه بد خواهی نیكپس لازمِ آن باش، همه آن بینی
گر مرد رهی، روی به فریادرس آرپشت از سر صدق در هوا و هوس آر
چون نیست بجز یك نفست هر دو جهانپس هر دوجهان خویش با یك نفس آر
تا با تو، تویی بود، كجا گیری تواز كس سخنی به صدق نپذیری تو
هر لحظه كه بی​حضور او خواهی بودكافر میری آن دم اگر میری تو