قرآن کریمبه زبان فارسی

باب بیستم: در ذُلّ و بار كشیدن و یكرنگی گزیدن

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
جان سوخته سرفكنده می​باید بودچون شمع، به سوز، زنده می​بایدبود
كارت به مراد این خدائی باشدناكامی كش كه بنده می​باید بود
گر جان ببرد عشق توام جان آنستور درد دهد جملۀدرمان آنست
هر ناكامی كه باشد این طایفه رامی​دان به یقین كه كام ایشان آنست
تا نفس بود ز سِرِّ جان نتوان گفتدر پیدایی راز نهان نتوان گفت
هر ناكامی كه هست چون مرد كشیدكامی بدهندش كه از آن نتوان گفت
گفتی كه نشان راه چیست ای درویشاز من بشنو چو بشنوی می​اندیش
آنست ترا نشان كه رسوائی خویشچندان كه فرا پیش روی بینی بیش
عشقش به كشیدن بلا آید راستدر عشق بلا كشی خطا آید راست
افسانۀ عشق كار پاكی گوئی استاین كار به افسانه كجا آید راست
هر دل كه طلب كند چنین یاری رامردانه به جان كشد چنین باری را
مردی باید شگرف تا همچو فلكبر طاق نهد جامه چنین كاری را
این كار كه صد عالم پنهان ارزدپیدا نشود مگر كسی كان ارزد
كاری نبود كه تربیت یابد كارهرگه كه به دل رسید صد جان ارزد
دل عزت خویش جمله از خواری یافتزور و زر خود ز ناله و زاری یافت
هرگز نكشد ز سرنگونساری سركاین سروری او زسرنگونساری یافت
بهتر ز گشادگی گرفتاری منبرتر ز هزار عزت این خواری من
گر دیده​وری ببین كه بُردست سبقاز قدر همه جهان نگونساری من
امروز منم نه كفر و نه ایمانینه دانائی تمام و نه نادانی
شوریده دلی، شیفته​ای، حیرانیبر سر گردن فتاده سرگردانی
چون در ره دین نیامدی در دستمبرخاستم و به كافری بنشستم
و امروز نه كافر نه مسلمانم مندانی چونم چنانكه هستم هستم
نه دین حق و نه دین زردشت مرابر حرف بسی نهند انگشت مرا
كس نیست درین واقعه هم پشت مراقصّه چه كنم غصّۀ تو كشت مرا
چون من مگسم سایۀ طوبی چكنمبا عَقْبَهْ نفس، عزم عقبی چكنم
گویند درین راه چه خواهی كردننه دل دارم نه دین نه دنیی چكنم
ای دل نه به كفر ونه به دین خواهی مردبیچاره تو ای دل! كه چنین خواهی مرد
نه در كفری تمام ونه در دین همگه این و گه آن مُذَبْذِبِین خواهی مرد
خود را به محال خود دچار آیی توچون خاك رهی چه باد پیمایی تو
كم كاستی تو باشد ای بی حاصلهرچیز كه از خویش درافزایی تو
ای تن دل ناموافقت می​داندوز روی و ریا منافقت می​داند
هر فعل كه می​كنی، بد و نیك، مپوشگو خلق بدان، چو خالقت می​داند
گه در وصف دین یگانه​ای می​جوییگاه از كف كفر دانه​ای می​جویی
چون از سر خویش بر نمی​دانی خاستای تر دامن! بهانه​ای می​جویی
چون كرد شراب شرك و غفلت مستتعالم عالم، غرور در پیوستت
چندان كه مپرس سرفرازی هستتتاتن بنیوفتی كه گیرد دستت
تا چند به فكر نفس مشغول شویگه با سرِ كار و گاه معزول شوی
آن روز كه مردود همه خلق توییآن روز درین كارتو مقبول شوی
هر دل كه تمام از سردردی برخاستهستیش ز پیش همچو گردی برخاست
آنگاه اگر مخنثّی در همه عمردر سایۀ او نشست مردی برخاست
گر خاصه نیی تو، عام می​باید بودور پخته نیی تو، خام می​باید بود
در كفر نیی تمام و در ایمان همدر هرچه دری، تمام می​باید بود
ای در رهِ دین و كارِ كفر آمده سُستنه مؤمن اصلی و نه كافر بدرست
بر روی و ریا طاعت تو معصیت استبا مفسدِ فاش باش یا زاهدِ رُست
هر چند كه رنج بیشتر خواهی بردهر پی كه بری تو بی​خبر خواهی برد
گاهی سر او داری و گاهی سر خودچون با دو سر این راه بسر خواهی برد
ای دل اگر از كار دگرگون آییفردا ز حیا پیش خدا چون آیی
كان دم به در خلد درون خواهی شدكز عهدۀ هر چه هست بیرون آیی
امروز چو جمله عمر ضایع كردیفردا چكنی به خاك و خون می​گردی
چون پرده براوفتد هویدا شودتچیزی كه به زیر پرده می​پروردی
نه در ره اقرار، قراری دارینه از صف انكار، كناری داری
می​پنداری كه كارتو سرسری استكوته نظرا! دراز كاری داری
خود را چو زخواب و خور نمی​داری بازپس چه تو، چه آن ستور، در پردۀ راز
آخر ز وجود خویشتن شرمت نیستمعشوق تو بیدارو تو خوش خفته به ناز
چون بحر، ز شوق راز جان، می​جوشملیكن ز خود و ز دیگران می​پوشم
ای خواجه! برو، كه دُرد صافی روییمن صافی دل اگرچه دُردی نوشم
چون بحر،‌دلی هزار جوش است مراتن در غم عشق، سخت كوش است مرا
گر زهد كنم زبان خموش است مراكاین زهد نه از بهر فروش است مرا