قرآن کریمبه زبان فارسی

باب بیست و یكم: در كار با حق گذاشتن و همه از او دیدن

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
آنجا كه نه جان رسید ونه تن آنجانه مرد رسد هرگز ونه زن آنجا
گر هر دو جهان زیر و زبر گردانمتا تو نرسانی نرسم من آنجا
می نرهانی مرا ز من، من چكنمسیر آمده​ام ز جان و تن، من چكنم
من می​خواهم كه راه یابم سوی توتو ره ندهی به خویشتن من چكنم
پیوسته دلم به جانت می​خواهد جُستدست از توبه خون دیده می​خواهد شست
چندان كه به خود، قدم زنم در ره تودر هر قدمم حجاب می​خواهد رست
چندانكه مرا میل به رفتن بیش استاین نفس سگم بر سر كار خویش است
گر من به خودی خویشتن خواهم رفتای بس كه ز پس ماندگی در پیش است
راهی به خودم كه می​نماید آخربندی ز دلم كه می​گشاید آخر
چون كار ز دست جمله كردند برونچه كار زدست ما برآید آخر
گر تن گویم به خویشتن می​نرودور جان گویم به حكم تن می​نرود
تا چند به اختیار خود خواهم رفتچون كار به اختیار من می​نرود
تا چند به پای جان و تن خواهم رفتتا كی ز روش چنان كه من خواهم رفت
می​خواهم بود تا ابد بر یك جایگر راه به پای خویشتن خواهم رفت
از خود نتوان راه معانی كردنآهنگ به ملك جاوانی كردن
یك قطره​ای و هزار بحرت در پیشآخر چه كنی یا چه توانی كردن
خواهی كه ز اضطرار و خواری برهیوز بی​ادبی و بی​قراری برهی
تا چند به خود كنی تصرّف در خویشگر كار بدو بازگذاری برهی
جان محرم درگاه همی باید برددل پر غم و پر آه همی باید برد
از خویش بدو راه نیابی هرگزهم زو سوی او راه همی باید برد
گر در سفر یگانگی خواهی بوداز جمع چرا كرانگی خواهی بود
ور تو پر و بال خویش خواهی برّیدای بس كه چو مرغ خانگی خواهی بود
آن را كه ز حق روزفزون آید كاردر پنجۀ همّتش زبون آید كار
جان كندن بی​فایده كاری نبودباید كه زمغز جان برون آید كار
در عشق دلی خراب چتواند كردبی​خویشتنی صواب چتواند كرد
انصاف بده كه ذره​ای سایۀ محضدر پرتو آفتاب چتواند كرد
كارتو، نكو، او بتواند كردنیك تو و دو تو او بتواند كردن
صد عالم هست و نیست گر خواهد بودخود كیست جز او، او بتواند كردن
عالم چو زكاف و نون توان آوردنپس شخص ز خاك و خون توان آوردن
این نقش كه هست چون برون آوردندصد نقش دگر برون توان آوردن
ای دوست ز اندوه دل ریش چه سودپیش از من و تو چو رفت از پیش چه سود
صد سال و هزار سال اگر سارَخْكیبر سندانی همی زند خویش چه سود
تقدير چو سابق است تعليم چه سودجز بندگي و رضا و تسليم چه سود
پيوسته ز بيم عاقبت می‌سوزياين كار چو بودني است از بيم چه سود
از كارِ قضا در تب و در تفت چه سودوز حكم ازل بی​خور و بی​خفت چه سود
تا كی به هزار لوح خوانم بر توكز هرچه همی رود قلم رفت چه سود
گر دوزخی و اگر بهشتی امروزپیدا نشودخوبی و زشتی امروز
دی رفت قلم آنچه نوشتی امروزفردا ببر آید آنچه كشتی امروز
دی حكم حیات با اجل رانده​اندكس را چه خبر تا چه عمل رانده​اند
خلقان نروند تا بر ایشان نرودهر نیك و بدی كه در ازل رانده​اند
هر دل كه زحكم رفته فرسوده شودافسوس كه فرسودۀ بیهوده شود
زیرا كه هر آنچه بودنی خواهد بودگر جهد كنی ور نكنی بوده شود
گر مردِ حقی مخالف باطل باشبر هیچ مكن قرار و در منزل باش
از بندگی خویش گر اندوه كنیباری به خداوندی او خوشدل باش
تا رخت وجودت به عدم در نكشندهر كار كه كرده شد بهم درنكشند
سر بر خط لوح ازلی دار و خموشكز هر چه قلم رفت قلم در نكشند
آنجا كه قرار كار عالم دادندهر چیز كه دادند مسلم دادند
این دم كه تراخوش است و ناخوش بتو نیستچون بی تو قرار این دم، آن دم دادند
نفست چه كند چو بند نگشایندشبا ره كه شود كه راه ننمایندش
با نفس مكن ستیزه كاین نفس ترافرمان نبرد تا كه نفرمایندش
از هستی خود دمِ تولاّ چه زنیموز نیستی آن دمِ تبرّا چه زنیم
ای مردِ سلیم قلب! می​پنداریكاین مهره به دستِ ماست تا ما چه زنیم
جانی اگر از حق خبری می​داریجسم ار ز سرخود نظری می​داری
هر چند كه مهره می​زنم لیك چه سودچون نقش ز مهر​ه​ی دگری می​داری
آنها كه به علم و عقل در پیشانندكی فعل تو و من ازتو و من دانند
ای دل نه به دستِ منِ عاجز چیزی استمن می​گردم چنانكه می​گردانند
تا چند كنم گناه در گردن خویشوز بیم گنه قصد به خون خوردن خویش
بی ما چو گنه كردن ما رانده​اندما را چه گنه درین گنه كردن خویش
تا چند روی بیهده از هر سوییتا كی گویی گزاف از هر رویی
گر هر دو جهان چو زلف در هم فتدتحكم ازلی زان بنگردد مویی
بی حكم تو هیچ كار نتواند بودبی​حكمت تو شمار نتواند بود
چون آمد و شد به اختیارِ ما نیستدر بودنم اختیار نتواند بود
ترسم كه چو بیش ازین جهانت ندهنداز بهر زمین شدن زمانت ندهند
هركار كه می​ببایدت كرد بكنیعنی دم واپسین امانت ندهند