قرآن کریمبه زبان فارسی

باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
چون نشنودی ز یك مسافر كه چه بودكی بشناسی اول و آخر كه چه بود
هرحكم كه كرده​اند، در اول كار،آگاه شوی در دم آخر كه چه بود
گاه از سر طاعتی برون آیی توگه در كف معصیت زبون آیی تو
نومید مشو هرگز و امید مدارتا آخر دم ز كار چون آیی تو
خون شد همه جانها و جگرها همه ریشو آگاه نگشت هیچ كس از كم و بیش
خوش خوش بشنو حدیث خویش ای درویشاز پس منشین كه كار داری در پیش
آن كس كه تمام متّقی خواهد بودایمن بدنش احمقی خواهد بود
جز در دم واپسین نگردد روشنتا خواجه سعید یا شقی خواهد بود
چندان كه ز مرگ می​بگویم دل راتنبیه نمی​اوفتد این غافل را
مشكل سفری است ای دل غافل در پیشچه ساخته​ای این سفر مشكل را
گر تن گویم عظیم سست افتادستور دل گویم نه تن درست افتادست
این چندینی مصیبتم هر روزیازواقعۀ شب نخست افتادست
چون خواهد بود در كمین افتادنبر خاستنت زیرترین افتادن
انصاف بده دلا كه كاری است عظیمدر ششدرۀ روی زمین افتادن
گر دل بر امید رهنمون بنشیندور در غم خود میان خون بنشیند
در ششدرۀ خوف و رجا مانده استتا آخر كار مهره چون بنشیند
پیوسته چو ابر این دل بی​خویش كه هستخون می​گرید زین ره در پیش كه هست
گویند: چه كارت اوفتادست آخرچه كار بود فتاده زین بیش كه هست
عمری كه ز رفتنش چنین بی​خبرمبگذشت چو باد و پیری آمد به سرم
شد روز جوانی و درآمد شب مرگوز بیم شب نخست خون شد جگرم
دیرست كه جان خویشتن می​سوزموز آتش جان، چو شمع، تن می​سوزم
ای كاش، شد آمدم نبودی كه مدامتا آمدم از بیم شدن می​سوزم
گاهی ز غم نفس وخرد می​گریمگاهی ز برای نیك و بد می​گریم
گر آخر عمر گوشه​ای دست دهدبنشینم و بر گناه خود می​گریم
زان می​ترسم كه در بلام اندازندهمچون گویی بی سر و پام اندازند
روزی صد ره بمیرم از هیبت آنكتا بعد از مرگ در كجام اندازند
تن كیست كه سرنگون همی باید كرددل چیست كه غرق خون همی باید كرد
این دم به زمین فرو شدم بس عاجزتا سر ز كجا برون همی باید كرد
گفتم شب و روز از پی این كار شومتا بوك دمی محرم اسرار شوم
زان می​ترسم كه چون بر افتد پردهمن در پس پرده ناپدیدار شوم
چون نیست طریقی كه به مقصود رسمآن به كه به نابودن خود زود رسم
چون هر روزی به زندگی می​میرمگر مرگ در آیدم به بهبود رسم
تا كی باشم گرد جهان در تك و تازسیر آمدم از جهان و از آز و نیاز
مرگی كه مرا رهاند از عمر درازحقا كه به آرزوش می​جویم باز
در هر دو جهان یك تنه​ای می​جویمآزاد ز رخت و بنه​ای می​جویم
در حبس جهان بمانده​ام سرگردانبر بوی خلاص، رخنه​ای می​جویم
جان رفت و ندید محرمی در همه عمردل خست و نیافت مرهمی در همه عمر
بِلْ تا بسر آید دم بی​فایده زانكدلشاد نبوده​ام دمی در همه عمر
از مال جهان جز جگری ریشم نیستاینست و جز این هیچ كم و بیشم نیست
از خویشتن و خلق به جان آمده​امیك ذره دل خلق و سر خویشم نیست
اشكم پس و پیش منزلم بگرفته​ستسیلاب بلا آب و گلم بگرفته​ست
هر لحظه هزار مشكلم بگرفته​ستدیرست كه از خویش دلم بگرفته​ست
تا كی بینم به هر دمی تیماریتا چند كشم به هر زمانی باری
چون عمر شد و ز من نیامد كاریآخر در گیرد این نفس یكباری
نه از تن خود به هیچ خشنودم مننه یك نفس از هیچ بیاسودم من
ز اندیشۀ بیهوده بفرسودم منآخر چو نبوده​ام چرا بودم من
ای تن ز زمانه سر نگون می​نشویوی دل تو درین میانه خون می​نشوی
وی جان تو ازین تن ز جان آمده سیرآخر به چه خوشدلی برون می​نشوی
چون نیست سری این غم بی​پایان راوقت است كه فرش درنوردم جان را
ای جانِ به لب آمده ازتن بگسلانگار ندیدی منِ سرگردان را
چون من بگذشته​ام بجان زین دو سراتا كی ز گرانجانی تن بهر خدا
از پای فتاده​ام به روزی صد جاخود را بدروغ چند دارم بر پا
امروز منم خسته ازین بحر فضولسیر آمده یكبارگی از جان ملول
كردند ز كار هر دو كونم معزولخود را بدروغ چند دارم مشغول
آن مرغ كه بود از می معنی مستپرّید و دل اندر كرم مولی بست
گیرم كه نداد دولت عقبی دستآخر ز خیال رهزن دنیی رست
جانا چو به نیستی فتادم برهمدر پیش درش چو جان بدادم برهم
گر نیست شدن در ره تو چیزی نیستآخر ز تقاضای نهادم بر هم
گه گم شدۀ هزار كارم داریگاه از همه كار بركنارم داری
گر وقت آمد مرا ز من باز رهانتا كی شب و روز بیقرارم داری
جز غوّاصی هوس ندارم چكنمغوّاصی را نفس ندارم چكنم
در دریائی فتاده​ام در گردابپروای جواب كس ندارم چكنم
چون دل ز طلب در ره جانان استادنه با تن خود گفت ونه با جان استاد
آری چو شتاب و خوف بسیار شودبا یكدیگر به قطع نتوان استاد
یك ذره چو آن حكم دگرگون نشودبی​مرگ كسی به راه بیرون نشود
خون گشت دلمْ ز خوف این وادی صعبسنگی بود آن دل كه ازین خون نشود
دیرست كه دور آسمان می​گرددمی​ترسد و زان ترس بجان می​گردد
چون دید كه قبله گاه دنیا چونستصد قرن گذشت و همچنان می​گردد
از واقعۀ روز پسین می​ترسموز حادثۀ زیر زمین می​ترسم
گویند مرا كز چه سبب می​ترسیاز مرگ گلوگیر چنین می​ترسم
می​ترسم و بی​قیاس می​ترسم منچون خوشه ز زخم داس می​ترسم من
شك نیست كه سخت وادیی در پیش استزین وادی پُر هراس می​ترسم من
چون پنجه سال خویشتن را كُشتمبر عمرِ نهاد سالِ شصت انگشتم
شك نیست كه شست را كمانی بایدچون شصت تمام شد كمان شد پشتم
چون روی به پنجاه و به شصت آوردیمچیزی كه نشایست به دست آوردیم
امروز درین جهان دارم جز عجزدر نزد خدائیت شكست آوردیم
گر هیچ ندیدم من و گر دیدم منخود را ز بدانِ بد بتر دیدم من
مویم همه شد سپید و بر خویش بگشتامّا سرِ مویی بنگر دیدم من
دردا كه جوانی ز بَرَم دور رسیدصد گونه بلای منِ رنجور رسید
كافور دمید از بناگوش برونیعنی كه: كفن ساز كه كافور رسید
شد عقل ز دست و سخت مضطر افتادتا موی چو سیم و روی چون زر افتاد
عمری كه ز سر غرور سودا پختمامروز مرا چو كفك با سر افتاد
آن رفت كه عیشِ این جهانی خوش بودوان روز جوانی بخوانی خوش، بود
امروز كه پیری به سر آمد شادموآن بود غلط زانكه جوانی خوش بود
تا كی به هوس چارۀ بهبود كنیمكان به كه خوشی عزمِ سفر زود كنیم
چون عمرِ عزیز بود سرمایۀ ماسرمایه ز دست رفت چه سود كنیم
دردا كه ز خواب بس دل غافل ماتا موی سپید شد سیه شد دل ما
دردا و دریغا كه بجز درد و دریغحاصل نامد ز عمر بی​حاصل ما
افسوس كه بی فایده فرسوده شدیموز آسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا كه تا چشم زدیمنابوده دمی بكام، نابوده شدیم
جان را خطرِ روزِ پسین بایددیددل را غمِ عقلِ‌ پیش بین باید دید
دیدیم ز عالم آنچه دیدیم وشدیمتا خود چه ز عالم آفرین باید دید
تا در بُنِ بحر عشق غرقاب شدیمگُم گشته​تر از ذرّۀ سیماب شدیم
افسانۀ كارِ عشق چون برگوییمكافسانۀ تو دراز ودر خواب شدیم
دردا كه ز دُردی جهان مَست شدیمپشتی چو كمان و تیر از شست شدیم
آمد شدِ ما نگر كه در آخرِ عمراز پای درآمدیم و ازدست شدیم
رفتیم و نبود هیچ كس محرم ماغم بود كه بود روز و شب همدم ما
سبحان اللّه! به هرزه این عمرِ عزیزامد بسر و بسر نیامد غم ما
ای دل همه را بیازمودیم و شدیمبسیار بگفتیم و شنودیم وشدیم
فی الجلمه چنان كه رفته بودیم شدیمكِشتیم وفا، جفا درودیم و شدیم
گه دستخوشِ زمانه خواهیم شدنگه پیشِ بلا نشانه خواهیم شدن
چون نیست بجز فسانه​ای كارِ جهاندر خواب، بدین فسانه خواهیم شدن
از آز و طمع بی​خور و خفتیم همهوز حرص و حسد در تب وتفتیم همه
چیزی كه شد اندر پی آن ضایع عمرضایع بگذاشتیم و رفتیم همه
هرگز ره دین براستی نسپردیمهرگز به مراد دل دمی نشمردیم
دردا كه زغفلت شبانروزی خویشرفتیم وبسی خصم و خصومت بردیم
كو تن كه ز پای در فتادست امروزكو دل كه ز دیده خون گشادست امروز
در هر هوسی كه بود دستی بزدیمزان دست زدن، به دست، بادست امروز
از عمر گذشته عبرتی بیش نماندوز مانده نیز حیرتی بیش نماند
عمری كه ازو دمی به جان می​ارزیدچون باد گذشت و حسرتی بیش نماند
چون رفتن جان پاك آمد در پیشتن را سبب هلاك آمد در پیش
تا عمر در آبِ دیده و آتشِ دلچون باد گذشت و خاك آمد در پیش
دل در سر درد شد به درمان نرسیدجان در سر دل شد و به جانان نرسید
خوش خوش برسید عمرم ازگفت و شنودوین قصّۀ درد ما به پایان نرسید
هم كار ز دست رفت در بی كاریهم عمر عزیز می​رود در خواری
تا چون بود این باقی عمرم كه نبوداز عمر گذشته هیچ برخورداری
دردا كه دلم را تن بَطّال بكشتمهدی مرا به ظلم دجّال بكشت
در بادیه​ای، چراغكی می​بردمیك صر صر تند آمد و در حال بكشت
افسوس كه روزگارم از دست بشدجان و دل بیقرارم از دست بشد
گفتم كه به حیله كار خود دریابمچون دریابم كه كارم ازدست بشد
از گلشن دل نصیب من خار رسیدوز جان به لب رسیده تیمار رسید
افسوس كه آفتاب عمرم ناگاهدر بی​خبری بر سر دیوار رسید
چون لایق گنج نیست ویرانۀ عمرمی نتوان شد مقیم هم خانۀ عمر
وقت است كه درخواب شوم، بو كه شوم!زیرا كه به آخر آمد افسانۀ عمر
امروز منم نشسته نه نیست نه هستدر پردۀ نیستْ هست شوریده و مست
چه چاره كنم چو شیشه افتاد و شكستهم دست ز كار رفت و هم كار از دست
رفتم كه بنای عمر نامحكم بودوین تیره سرای، سخت نامحرم بود
پندار كه سوزنی ز عیسی گم گشتو انگار كه ارزنی ز دنیا كم بود
رفتم خط عشق وبندگی نادیدهجز حسرت و جز فكندگی نادیده
می​گریم پشت بر جهان آوردهمی​میرم روی زندگی نادیده
كارم ز دل گرم و دم سرد گذشتهر خشك و ترم كه بود در درد گذشت
عمری كه ز جان عزیزتر بود بسیچون باد به من رسید و چون گرد گذشت
شد عمر و دل از كرده پشیمان آمدكارم بنرفت و كار تاوان آمد
گر راه نگه كنم بسر شد بر منور عمرنگه كنم به پایان آمد
آن شد كه دلم را غمِ جانانی بوددل خون شد و یاوه گشت اگر جانی بود
هر دم كه زدم ز عمر تاوانی بودآن نیز فرو گذشت و درمانی بود
زین شیوه كه ازعمر برآوردم گردكس در دو جهان بر نتواند آورد
خون می​گرید دل من از غصۀ آنككاری بنكردم و توانستم كرد
تن پست شد از درد اگر پست نبودجان مست شد از دریغ اگر مست نبود
از پای درآمدم كه تا چشم زدمازدست بشد دلی كه در دست نبود
افسوس كه ناچار بمی باید مرددر محنت و تیمار بمی باید مرد
چون دانستم كه چون همی باید زیستدل پر حسرت زار بمی باید مرد
دل رفت و ز آتش طرب دود ندیدجان شد ز جهان و از جهان سود ندید
چشمی كه همه جهان بدان می​دیدمپر خون شد و روی هیچ بهبود ندید
هان ای دل خسته كاروان می​گذردبیدار شو آخر كه جهان می​گذرد
آن شد كه دمی در همه عمرت خوش بودباقی همه بر امید آن می​گذرد
عمری كه گذشت زود انگار نبودوز عمر زیان و سود انگار نبود
چون آخر عمر اول افسانه استكو عمر كه هرچه بود انگار نبود
بنیاد جهان غرور و سوداست همهپنهان نتوان كرد كه پیداست همه
چه رنج بری كه حاصل عمر در آنتا چشم كنی باز دریغاست همه
با این دلِ چون قیر چه خواهی كردنبا نَفْسِ زبون گیر چه خواهی كردن
در روز جوانی بنكردی كاریامروز چنین پیر چه خواهی كردن
می​پنداری كه بی​خبر بتوان زیستدر بی​خبری زیر و زَبَر بتوان زیست
چندانك نشینی تو و آخر بیقینای بی سر و بن چند دگر بتوان زیست