قرآن کریمبه زبان فارسی

باب بیست و چهارم: در آنكه مرگ لازم و روی زمین خاك رفتگان است

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
شیر اجلت چو دركمین خواهد بوددر خاك فتادنت یقین خواهد بود
در دور زمان مساز املاك و بدانقسمت ز زمان دو گز زمین خواهد بود
گیرم كه ترا لطف الاهی آمددر ملك تو ماه تا به ماهی آمد
در هر وطنی سرای و باغی چه كنیمی​پنداری كه باز خواهی آمد
چون روی تو در هلاك خواهد بودنقسم تو دو گز مغاك خواهد بودن
بر روی زمین چند كنی جای و سرایچون جای تو زیر خاك خواهد بودن
از آتش دل چو دود بر خواهی خاستوز راه زیان و سود برخواهی خاست
وین كلبه كه ایمن اندر او بنشستیایمن منشین كه زود برخواهی خاست
زان پیش كه در عینِ هلاكت فكنندبفكن همه پاك، بو كه پاكت فكنند
زیرا كه ز روزگار روزی چندیبر تو شمرند و پس به خاكت فكنند
تا كی به نظارۀ جهان خواهی زیستفارغ ز طلسم جسم و جان خواهی زیست
یك ذرّه به مرگِ خویشتن برگت نیستپنداشته​ای كه جاودان خواهی زیست
گاهی به قبولِ خلق خواهی آویختگاهی به عصا و دلق خواهی آویخت
از بهرِ شكم روز و شبان در تك و پویخود را به گلو و حلق خواهی آویخت
گر در كوهی مقیم و گر در دشتیبر خاك گذشتگان مجاور گشتی
بر خاك تو بگذرند ناآمدگانچندان كه تو برگذشتگان بگذشتی
چون رفتنِ بی​قیاس داری در پیچندانك روی هراس داری در پی
ای خوشۀ سرسبز بسی سر مفرازچون می​دانی كه داس داری در پی
ره بس دور است توشه بردار و بروفارغ منشین تمام بردار وبرو
تا چند كنی جمع كه تا چشم زنیفرمان آید كه جمله بگذار و برو
هر رنگ كه ممكن است آمیخته گیرهر فتنه كه ساكن است انگیخته گیر
وین روی چو ماه آسمانت بدریغاز صرصر مرگ در زمین ریخته گیر
گیرم كه جهان به كام دیدی وشدیزلف همه دلبران كشیدی و شدی
چیزی كه ترا هوا بر آن می​داردانگار بدان همه رسیدی و شدی
ای آنكه ز نفسِ شوم در آكفتیوز آرزوی روی بتان در تفتی
انگار كه هرچه آرزو می​كندتدریافتی و گذاشتی و رفتی
بس كس كه ز كوچۀ هوس برنامدتا از دو جهان به یك نفس برنامد
از بس كه درین بادیۀ بی سر و پایرفتند فرود و هیچ كس برنامد
قومی كه به خاك مرگ سر بازنهندتا حشر ز قال و قیل خود باز رهند
تا كی گوئی كسی خبر باز ندادچون بی​خبرند از چه خبر باز دهند
دو چشم ز اشك خیره می​باید كرداز بس كه غمم ذخیره می​باید كرد
تا چند به آب پاك روشن داریمروئی كه به خاك تیره می​باید كرد
تا چند ز مرگِ خویش غمناك شویآن بِه كه ز اندیشۀ خود پاك شوی
یك قطرۀ آب بوده​ای اوّلِ كارتا آخرِ كار، یك كفِ خاك شوی
ماتم زدگان عالم خاك هنوزمی خاك شوند در غم خاك هنوز
چندان كه تهی می​شود این پشت زمینپر می نشود این شكم خاك هنوز
دنیا مطلب مباش مغرور ازوخود را می​بین ز مرگ مهجور ازو
نزدیكتر از مرگ به ما چیزی نیستوین طرفه نگر كه ما چنین دور ازو
خلقند به خاك بی​عدد آوردهاز حكم ازل رای ابد آورده
ای بس كه بگردد در و دیوار فلكما روی به دیوار لحد آورده
چون رفت ز جسم جوهر روشن مااز خار دریغ پر شود گلشن ما
بر ما بروند و هیچ كس نشناسدتا زیر زمین چه می​رود بر تن ما
بس داغ كه چرخ بر دلِ ریش كشیدبس جان كه به رای سوختن بیش كشید
بس شخصِ شریف و سینۀ بی غصّهكاین خاكِ نهنگ در دمِ خویش كشید
دل كز سرِ عمر سرنگون بر می​خاستاز هر مویش چشمه خون بر می​خاست
این بلبل روح بر سرِ گلبنِ جسماز بهرِ چه می​نشست چون بر می​خاست
زین بحر كه در نهاد آمد تا سرفرّخ دلِ آنكه شاد آمد تا سر
جام همه خاك رفتگان عمریمی​بخت وز جمله باد آمد با سر
بس خون كه دلم اول این كار بریختتا آخر كار چون گل از بار بریخت
سر سبزی شاخ از چه سبب می​بایستچون زرد شد و بزاری زار بریخت
در حبسِ وجود از چه افتادم منكز ننگِ وجود خود بیفتادم من
چون من مردم به صد هزاران زاریاز مادرِ خویشتن چرا زادم من
تن از دو جهان بس كه حجابی برداشتاُمّی شد و دل ز هر كتابی برداشت
چون مرگ ملازمست از هرچه كه هستمی​نتوانم هیچ حسابی برداشت
خلقی كه درین جهان پدیدار شدنددر خانه به عاقبت گرفتار شدند
چندین غم خود مخور كه همچون من و توبسیار درآمدند و بسیار شدند
بس عمر عزیز ای دل مسكین كه گذشتبس كافر كفر و مؤمن دین كه گذشت
ای مرد به خود حساب كن تا چندندچندین كه درآمدند و چندین كه گذشت
دردا كه جفای چرخ پیوسته بماندوین جان نفس گسسته دل خسته بماند
از بس كه فرو خورد زمین خون جگربنگر كه زمین چون جگر بسته بماند
ای دل دانی كه كار دنیا گذری​ستوقت تو گذشت رو كه وقت دگری​ست
بر خاك مرو به كبر و بر خاك نشینكاین خاك زمین نیست تن سیم بری​ست
هر ذره كه در وادی و در كهساری​ستاز پیكر هر گذشته​یی آثاری​ست
وین صورتها كه بر در و دیواری​ستاز روی خرد چو صورت دلداری​ست
اجزاء زمین تن خردمندان استذرات هوا جمله لب ودندان است
بندیش كه خاكی كه برو می​گذریگیسوی بتان و روی دلبندان است
هر خاك كه در جهان كسی فرسوده استتن​هاست كه آسیای چرخش سوده است
هر گرد كه بر فرق عزیز تو نشستمفشان، كه سر و فرق عزیزی بوده است
لاله ز رخی چو ماه می​بینم منسبزه ز خطی سیاه می​بینم من
وان كاسۀ سركه بود پر باد غرورپیمانۀ خاك راه می​بینم من
پیش از من و تو پیر و جوانی بودستاندوهگنی و شادمانی بودست
جرعه مفكن بر دهن خاك كه خاكخاك دهنی چو نقل دانی بودست
دی خاك همی نمود با من تندیمی​گفت كه زیر قدمم افكندی
من همچو تو بوده​ام، تو خوش بی​خبریزودا كه تو نیز این كمر بربندی
هر كوزه كه بیخود به دهان باز نهمگوید بشنو تا خبری باز دهم
من همچو تو بوده​ام درین كوی ولینه نیست همی گردم ونه باز رهم
بر بستر خاك خفتگان می​بینمدر زیر زمین نهفتگان می​بینم
چندان كه به صحرای عدم می​نگرمناآمدگان و رفتگان می​بینم
هر سبزه و گل كه از زمین بیرون رُستاز خاك یكی سبزه خط گلگون رُست
هر نرگس و لاله كز كُهْ و هامون رُستاز چشم بتی و ز جگری پرخون رُست
بر فرق تو هر حادثه تیغی دگرستدر پیش تو هرواقعه میغی دگرست
هر برگ و گیاهی كه برون رُست ز خاكاز هر دل غم گشته دریغی دگرست
ای اهل قبور! خاك گشتید و غبارهر ذرّه ز هر ذرّه گرفتید فرار
این خود چه سرای است كه تا روز شماربی خود شده​اید و بی​خبر از همه كار
از مرگ، چو آب روی دلخواهم شدبا او به دو حرف قصّه كوتاهم شد
گفتم: «چو شدی كجات جویم جانا»گفتا كه چه دانم كه كجا خواهم شد