قرآن کریمبه زبان فارسی

باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
آن ماه كه از كنار شد بیرونمدر ماتم او كنار شد پر خونم
دوشش دیدم به خواب در،‌خفته به خاكگفتم: چونی گفت: چه گویم چونم
ماهی كه چو برق كم بقا آمده بودچون رفت چنین زود چرا آمده بود
هر كس گوید كجا شد آن دُرِّ یتیممن می​گویم خود ز كجاآمده بود
كس بر سر جیحون رقمی جوید بازوز كیسۀ قارون دُر می​جوید باز
گر مُرد كسیت چند جویی بازشاز دریائی كه شبنمی جوید باز
پیمانۀ خاك گشت آن چشمۀ نوشوان چشمۀ خورشید باستاد زجوش
مانندۀ مرغ نیم بسمل بدریغلختی بطپید و عاقبت گشت خموش
دردا كه گلم میان گلزار بریختوز باد اجل بزاری زار بریخت
این درد دلم با كه بگویم كه بهاربشكفت گل و گل من از بار بریخت
ماهی كه چو مهر عالم آرای افتادتا هر كس را به مهر او رای افتاد
دی می​شد و می​كشید موی اندر پایو امروز چو موی گشت و از پای افتاد
آه از غم آن كه زود برگشت و برفتبگذشت چنانكه باد بر دشت و برفت
چون گل به جوانی و جهان نادیدهبگذاشت هزار درد وبگذشت وبرفت
می​گریم ازان مهوشم و می​گریمشكّر چو لبش می​چشم و می​گریم
خاكی كه بدو رسید روزی قدمشدر دیدۀ خود می​كشم و می​گریم
ای دل بگری بر من مسكین و مپرسبیزاری كن ز جان شیرین و مپرس
كان خفتۀ خاك من بخوابم آمدگفتم: چونی گفت كه می​بین و مپرس
دی بر سر خاك دلبری با دل ریشمی​باریدم خون جگر بر رخ خویش
آواز آمد كه چند گریی بر مابر خویش گری كه كار داری در پیش
ای ماه زمین به برج افلاك شدییا رب كه چه پاك آمدی و پاك شدی
ناخورده در آتش جوانی آبیچون باد درآمدی و برخاك شدی
ای پشت بداده رفته هم روز نخستبرخیز كه این گریۀ ابر از غم تست
تا ابر بهار خاك پای تو بشستبر خاك تو سبزه همچو خطّ تو برُست
بر خاك تو چون بنفشه​ام سر در بربی​برگ گلت چو حلقه ماندم بر در
گر از سر خاك تو بگردانم رویبادا ز سر خاك تو خاكم بر سر
رفتی و مرا خار شكستی در دلدر دیده​نیی اگرچه هستی در دل
بر خاك تو برخاست دل پرخونمكز دیده برفتی و نشستی در دل
ای كرده شب باز پسین ماتم خویشگِل كرده، زمین ز دیدۀ پر نم خویش
در راحت و رنج غمگسارم تو بُدیچون تو بشدی با كه بگویم غم خویش
رفتی تو و خون جگری​ست از تو مراجان بر لب و دل پر خطری​ست از تو مرا
یك موی ندارم كه نه آغشتۀ تستبر هر مویی نوحه گری​ست از تو مرا
ای نور رخت خاك سیه بگرفتهوز مرگ توآفتاب و مَه بگرفته
وین عالم چون عجوزۀ فانی رااز آرزوی تو دردِ زَه بگرفته
چون گریۀ من ابر بهاری نبودچون نالۀ من ناله بزاری نبود
چون من زغم مرگ تو ای یار عزیزدر شهر به صد هزار خواری نبود
ای محرم من كیست كنون محرم توبیم است كه خود را بكشم از غم تو
خود از دل ماتم زده چتوانم گفتكو ماتم خود بداشت در ماتم تو
برخیز كه ابر خاك را می​شویدتا سبزه ز خاك تو برون می​روید
ای خفته اگر سخن نمی​گوئی تواین خاك تو گوئی كه سخن می​گوید
از مرگِ تو هر دمی دگرگون باشمگَه بر سرِ خاك و گاه در خون باشم
روزیت ندیدمی بجان آمدمیچندین گاهت ندیده​ام چون باشم
گل بی​رخ گلرنگ تو خاری​ست مراچشم از غم تو چو چشمه ساری​ست مرا
بی​روی تو ای روی به خاك آوردهآشفته دلی و روزگاری​ست مرا
گفتم همه عمر نازنینت بینمامروز چه گونه در زمینت بینم
ای در دل خاك خفته خون كرده دلمكی دانستم كه این چنینت بینم
كو كس كه دل از مرگِ تو خون می​نكندتن نیز ز نوحه سرنگون می​نكند
از خاك چو سبزه سرنگون كرد بسیچون سبزه خطی سبز برون می​نكند
بی روی تو در ماه سیاهی آمدمرگت به جوانی و پگاهی آمد
خفتی نه چنان نیز كه برخواهی خاسترفتی نه چنان كه باز خواهی آمد
ناگاه چو رخ به راه می​آوردیبهرچه خط سیاه می​آوردی
دردا كه به گِردِ خطّ تو خاك گرفتخطّی كه به گرد ماه می​آوردی
از ناز چه سود چون بسودی آخربی شمع شبی چون نغنودی آخر
اكنون به كفن در بغنودی در خاكرفتی و تو گویی كه نبودی آخر
جان را چو ز رفتن تو آگاهی شددل در سر نالۀ سحرگاهی شد
كو آن همه دولت تو ای گنج زمینكی دانستی كه اینچنین خواهی شد
تا خاك تو گشت غم گسارم بی توبس خون كه ز دیده می​ببارم بی تو
از روی چو گلبرگ و خط سبز تو ماندبرگ گل و سبزه یادگارم بی تو
از كفر بتر بی تو غنودن ما راآخر ز تو گفتن و شنودن ما را
ای روی چو ماه كرده در خاك سیاهبی روی تو نیست روی بودن ما را
در خاك ترا وطن نمی​دانستموان ماه تو در كفن نمی​دانستم
می​دانستم كه بی تو نتوانم زیستبی روی تو زیستن نمی​دانستم
تا چند كشم ز مرگ تو درد از تووز سینۀ آتشین دم سرد از تو
ای چشم و چراغ گو كه تدبیرم چیستچون بردم رنج خاك برخورد ازتو
دردا كه بر چون سمنت می​ریزدزلف سیه پر شكنت می​ریزد
ای سی ودو سالۀ من آخر بنگركان سی و دو دُر از دهنت می​ریزد
ای آن كه به گِل، گُل چمن پوشیدیدر زیر زمین مشك ختن پوشیدی
دی از سر ناز پیرهن پوشیدیو امروز به خاك در، كفن پوشیدی
در ماتم تو چرخ سیه پوش بماندارواح ز فرقت تو مدهوش بماند
درداكه گل نازكت از شاخ بریختوان بلبل گویای تو خاموش بماند
از مرگ تو فاش گشت رازم چكنمچون تو بشدی من به كه نازم چكنم
ای جان و دلم! بسوختی جان و دلممن بی تو كجا روم چه سازم چكنم
ای رفته و ما را به هلاك آوردهوان سرو بلند در مغاك آورده
بر خاك تو ماهتاب می​تابد و توآن روی چو ماه را به خاك آورده
از گریۀ زار ابر، گل تازه و پاكخندان بدمید دامن خود زده چاك
زان می​گریم چو ابر بر خاك تو زارتا بو كه چو گل شكفته گردی از خاك
بس زود به مرگ كردی آهنگ آخرگویی رفتی هزار فرسنگ آخر
از ناز چو درجهان نمی​گنجیدیچون گنجیدی در لحد تنگ آخر
زین پس ناید ز دیدگانم دیدنبی روی تو تیره شد جهانم دیدن
جایی كه تو بوده​ای نگه می​نكنممن جای تو بی تو چون توانم دیدن
چون مردن تو از پی این زادن بودبرخاستن تو عین افتادن بود
از بهر چه بود این همه جان كندن توچون عاقبت كار تو جان دادن بود
رفتی تو به خاك و یاسمن بی تو رسیدگل نیز، دریده پیرهن، بی تو رسید
گلزار شود خاكِ تو از خونِ دلمگر برگویم آنچه به من بی تو رسید
گل خندان شد ز گریۀ ابر بهاربا ما بنشین یك نفس ای سیم عذار
بندیش كه چون بسر شود ما را كاربسیار به خاك ما فرو گریی زار
روزی كه ز خاك من برون آید خارگلبرگ رخم چو خاك ره گردد خوار
بگری بگری بر سر خاك من زارگو ای همه خاك گشته كو آن همه كار
جانا رفتم بر دل پاكم بگریبر جای سیاه سهمناكم بگری
ای گل! چو شدم به خاك، تو نیز مخندوی ابر بسی بر سر خاكم بگری