قرآن کریمبه زبان فارسی

باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
دردا كه دلم بوی دوایی نشنوددر وادی عشق مرحبایی نشنود
وز قافله​ای كه اندرین بادیه رفتعمری تك زد بانگ درایی نشنود
گردل گویم به منتهایی نرسیدپوسید به درد و در دوایی نرسید
ور جان گویم كه دو جهانش قدمی استبس دور برفت و هیچ جایی نرسید
هر چیز تو را همی جمالی دگر استدر هر ورقِ حُسن تو حالی دگر است
هرناقص را از تو كمالی دگر استمر عاشق را از تو وصالی دگر است
این بادیۀ تو را سری پیدا نهپختن طمعِ وصل تو جز سودا نه
جان عاشقِ تو، ولیك جان اینجا نهتو در دلِ ما ولیك دل با ما نه
عشق تو كه ذرّه ذرّه تابنده بدوستهر حكم كه او كرد، چو او كرد نكوست
چون دانستم كه مغزِ جانی ای دوستاز شادی این مغز نگنجم در پوست
دردا كه دلم سایۀ اقبال ندیددر حلق بجز حلقۀ اشكال ندید
خاك دو جهان برُفت و صد باره ببیختجز باد هوا بر سر غربال ندید
جانم چو ز كنهِ كار آگاه نبودنومید ز خود گاه بُد و گاه نبود
هر روز هزار پرده از هم بدریدوز پردۀ عجز برترش راه نبود
تا خرقۀ سروری ز سر بفكندیمخود را ز نظر چو خاك در بفكندیم
هر چند زلاف،‌تیغ بر میغ زدیمامروز ز عجز خود، سپر بفكندیم
چون دیده سپید شد نظر چند كنیمچون راه سیه گشت سفر چند كنیم
زانجا كه نشان نیست نشان چند دهیموان را كه خبر نیست خبر چند كنیم
عمری به هوس نخل معانی بستمگفتم كه مگر ز هر حسابی رستم
اكنون لوحی كه لوح محفوظم بوداز اشك بشستم و قلم بشكستم
عمری بدویدم از سر بیخبریگفتم كه مگر به عقل گشتم هنری
تا آخر كار در پس پردۀ عجزچون پیرزنان نشسته​ام زارگری
گر من فلكم به مرتبت ور ملخمدر حضرت آفتاب حق كم ز یخم
صدبار و هزار بار معلومم شدكز هیچ حساب نیستم چند چخم
از حادثۀ آب و گلم هیچ آمدوز واقعۀ جان و دلم هیچ آمد
حاصل به هزار حیله كردم همه چیزتا زان همه چیز حاصلم هیچ‌ آمد
آن دل كه سراسیمۀ عالم بودییك ذرّه ندید از همه عالم سودی
هر سودایی كه بود بسیار بپختحاصل نامد زان همه سودا دودی
گر قصد فلك كنم به پیشان نرسمور عزم زمین كنم به پایان نرسم
دانم كه پس و پیش ز هم مسدود استگر جان بدهم به گردِ جانان نرسم
در حیرت و سودا چه توانم كردنبا این همه غوغا چه توانم كردن
چون جمله بسوختند و كس هیچ نكردمن سوخته تنها چه توانم كردن
زین پیش دلم بستۀ پندار آمدپنداشت كه فتوی دِه اسرار آمد
و امروز كه دیده​ای بدیدار آمدكارم همه پشتِ دست و دیوار آمد
آن سالكِ گرمرو كه نامش جان استعمری تك زد كه مقصدش میدان است
آواز آمد كه راه بی​پایان استچندان كه روی گام نخستین آن است
در آرزوی چشمۀ حیوان مردموز استسقا درین بیابان مردم
چون دانستم كه زندگی دردسرستخود راكشتم به درد و حیران مردم
چندان كه دل من به سفر بیش دَرَستره نیست، چو او به جوهر خویش دَرَست
بس وادی سخت و بس ره صعب كه ماكردیم ز پس هنوز و ره پیش دَرَست
گاهی به كمال برتر از خورشیدمگه در نقصان چو ذرّه​ای جاویدم
هرگه كه به استغناء او می​نگرمبیم است كه منقطع شود امیدم
ای دل غم جان محنت اندیش ببینسرگشتگی خواجه و درویش ببین
یك ذره چو استغناء او نتوان دیدبی قدری و كم كاستی خویش ببین
كه گفت ترا كه راه اندوهش گیریا شیوۀ عاشقان انبوهش گیر
آنجا كه درو هزار عالم هیچ استیك ذره كجا رسد تو صد كوهش گیر
دردا كه دلم به هیچ درمان نرسیدجانش به لب آمد و به جانان نرسید
در بی خبری عمر به پایان آمدو افسانۀ عشق او به پایان نرسید
جانان آمد قصد دل و جانم كردبنمود ره و سلوك آسانم كرد
با این همه جان می​كنم و می​كوشموین می​دانم كه هیچ نتوانم كرد
هر لحظه می یی به جان سرمست دهدتا جان، دل خود به وصل پیوست دهد
این طرفه كه یك قطرۀ آب آمده استتا دریائی پرگهرش دست دهد
ای دل! تو چو مردان به رهِ پرخطریزان درویشی كه از خطر بی خبری
بسیار برفتی نرسیدی جاییوین نادره​تر كه همچنان در سفری
هر چند كه این حدیث جستی تو بسیاز جستن تو به دست نامد مگسی
چیزی چه طلب كنی كه در هیچ مقامهرگز نه بداند نه بدانست كسی
جانی كه به راه رهنمون دارد رایوز حسرت خود میان خون دارد جای
عقلی كه شود به جرعه​ای درد از دستدر معرفت خدای چون دارد پای
چون هر نفسی ز درد مهجورتریهر روز درین واقعه معذورتری
نزدیك مشو بدو و زو دور مباشكانگاه كه نزدیك​تری دورتری
دل در ره او تصرّف خویش ندیدیك ذرّه در آن راه پس و پیش ندید
آنجا چو فروماندگی لایق بودچیزی ز فروماندگی بیش ندید
در بادیه​ای كه عقل را راهی نیستگر كوه درو،‌سیر كند كاهی نیست
گر هیچ رونده​ای طلب خواهی كردشایستۀ این بادیه جز آهی نیست
ای دل! دانی كه او سزاوار تو نیستچه عشوه فروشی كه خریدار تو نیست
ای عاشق درمانده! بیندیش آخردل بركاری منه كه آن كار تو نیست
گر در همه عمر در سفر خواهی بودهمچون فلكی زیر و زبر خواهی بود
هر چند سلوك بیشتر خواهی كردهر لحظه ز پس مانده​تر خواهی بود
ای دل بندی بس استوارت افتادناخورده می عشق، خمارت افتاد
اندیشه نمی​كنی و دركار شدیباری بنگر كه با كه كارت افتاد!
هر روز به عالمی دگرگون برسیهر شب به هزار بحر پرخون برسی
گفتی: «برسم درو و باقی گردم»چون كس نرسد درو، درو چون برسی
هر چند كه اهل راز می​باید گشتهم با قدم نیاز می​باید گشت
تا چند روی، چو راه را پایان نیستچون می​دانی كه باز می​باید گشت
گاه از مویی مشوشت باید شدگه نیز به هیچ دل خوشت باید شد
در عشق گر آتشی همه یخ گردیور یخ باشی چو آتشت باید شد
جانا زغمت بسوختی جان، ما رانه كفر گذاشتی نه ایمان، ما را
چون دانستی كه نیست درمان، ما راسر در دادی بدین بیابان، ما را
گر جان گویم برآمد و حیران شدور دل گویم واله و سرگردان شد
گفتی كه به عجز معترف باید گشتعاجزتر ازین كه من شدم نتوان شد
اینجا كه منم، پردۀ پندار بسی استوانجا كه تویی، پردۀ اسرار بسی است
تا زین همه پرده​ها كه اندر راه استیا در تو رسم یا نرسم، كار بسی است
در عالم خوف روزگاری دارمزیرا كه امید چون تو یاری دارم
چون من هر دم فرو ترم تو برترتادر تو رسم درازكاری دارم
گر شادی تو معتبرم می​آیددر جنب غمت مختصرم می​آید
هر چند وصال درخورم می​آیداندوه فراق خوشترم می​آید
تا زلف تو چون كمند می​بینم منافتاده دلم به بند می​بینم من
هرگز نرسد دست به فتراك توامفتراك تو بس بلند می​بینم من
ای گم شده از جای به صد جای پدیدپیش تو نه جان نه عقل خود رای پدید
روزی صد ره ز پای رفتم تا سرلیكن تو نه در سری نه در پای پدید