قرآن کریمبه زبان فارسی

باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
تیرِ طلبِ عشق، روان، می​اندازاز زه چه كنی فرو كمان می​انداز
گر تیر تو اكنون به هدف می​نرسدآخر برسد تو همچنان می​انداز
تا دولت برگشته چه خواهد كردنوین چاك دگر گشته چه خواهد كردن
وین قطرۀ خون كه زیر صد اندوه استیعنی دل سرگشته چه خواهد كردن
تا كی باشم گِردِ جهان در تك و تازبر هیچ نه قطع می​كنم شیب و فراز
چیزی كه فلك نیافت در عمرِ درازمن می​طلبم تا ز كجا یابم باز
بر دل گرهی بستم و بر جان باریو افتاد بر آن گره، گره بسیاری
پوشیده نمانَد سرِ مویی كاریگر باز شود این گرهم یك باری
هر چند نیم در ره او بر كارینومید نیم به هیچ وجهی باری
در پرده چو زیر چنگ می​نالم زاركاری بكند زاری من یك باری
در اصل چو مقبول ونه مهمل بودمنه بوالعجب احوال و نه احول بودم
در فرع به صد هزار بند افتادمآخر برسم بر آنچه اوّل بودم
گر دست دهد به زندگانم مردنآسان باشد به یك زمانم مردن
یك لحظه همی چنان كه می​باید زیستگر زیسته آید، بِهْ توانم مردن
گفتم كه اگرچه هست كارم بنظاماز ترس تو می​طپم چو مرغی در دام
گفتا:‌ترسان به از خداوند غلامچون می​ترسی مترس و می​ترس مدام
جانا! نظری در دل درویشم كنیا چارۀ جان چاره اندیشم كن
این می​دانم كه خاك می​باید شدگر خاك كنی خاك ره خویشم كن
عمری​ست كه شرح حال تو می​گویمواندوه تو با خیال تو می​گویم
چون هست محال آنكه كس در تو رسدباری سخن وصال تو می​گویم
جانا! نه نكو نه نانكو آمده​امدر یكتائی هزار تو آمده​ام
هرچند كه از كوی خودم رانده​ایآخر نه به كوی تو فرو آمده​ام
نی از سر زلفت خبری می​رسدمنی از لبِ لعلت شكری می​رسدم
از روی توام گر نظری می​نرسددر كوی تو باری گذری می​رسدم
روزی كه ز خود شوی توناچیز آخرتوحید رهاندت ز تمییز آخر
بسیار كشیدیم و دگر در پیشستآری،‌جانا! بگذرد این نیز آخر
از عشق تو در جگر ندارم آبیچون بنشانم ز آتش دل تابی
از خواب غرور خویش یكبار آخربیدار شوم گرم ببینی خوابی
گر تو سر موئی سر من داشتییچون موی مرا تافته بگذاشتیی
آخر روزی با من حیران ماندهنومید نیم بوكه كنی آشتیی
عشق تو كه همچو آتشم می​آیددر خورد دل رنج كشم می​آید
در بیم تو و امید تو پیوستهزیر و زبر آمدن، خوشم می​آید
عاشق به غم تو كار افتاده خوش استسرداده به باد و بی سر استاده خوش است
انصاف بده كه این دل بی سرو پادر پای تو سر نهاده سر داده خوش است
تا كی بی تو زاری پیوست كنمجان را ز شرابِ عشق تو مست كنم
گاهی خود را نیست و گه هست كنموقت است كه در گردن تو دست كنم