قرآن کریمبه زبان فارسی

باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
جانی دارم عاشق و شوریده و مستآشفته و بی قرار، نه نیست، نه هست
طفلی عجب است جان بی دایۀ منخو باز نمی​كند ز پستان الست
جز تشنگی تو هوسم می​نكندمی​میرم و سیرآب كسم می​نكند
چه حیله كنم كه هرنفس صد دریامی​نوشم و می​خورم بسم می​نكند
نه دل دارم نه چشم ره بین چكنمدرمانده نه دنیی و نه دین چكنم
نه سوی تو راهست و نه سوی دگرانسیلی است بر آتش من مسكین چكنم
امروز منم وصل به هجران دادهسرگشته و روی در بیابان داده
چون غواصی دم زدنم ممكن نهپس در دریا تشنگی جان داده
جسمی است هزار چشمه خون زاده دروجانی است هزاردرد سر داده درو
یك قطرۀ خون است دل بی سرو پایصد عالم عشق بر هم افتاده درو
چون كس بنداند آنچه من دانم ازوخواهم كه كنم حیله و نتوانم ازو
صد گونه بلا اگر به رویم باردآن روی ندارم كه بگردانم ازو
من این دل بسته را كجا خواهم بردور صاف مرا نیست كجا خواهم دُرد
گر نوش كنم هزار دریا هر روزحقا كه ز دَردِ تشنگی خواهم مرد
چون مرغ دلم به دام هستی در شدچندانكه طپید بند محكم تر شد
وز بی صبری و بی قراری جانماز بس كه بسوخت جمله خاكستر شد
نه بستۀ پیوند توانم بودننه رنج كش بند توانم بودن
عمری است كه بی قرارتر از فلكمساكن چو زمین چند توانم بودن
ما هر ساعت ذخیرۀ جان بنهیمتا آن ساعت كه از غم جان برهیم
خود را شب و روز همچو پروانه زشوقبر شمع همی زنیم تا جان بدهیم
جان تشنگی همه جهان می​آردپس روی به بحر دلستان می​آرد
جانا جانم چگونه سیرآب شودچون بحر تو تشنگی جان می​آرد
جانا! جانی عاشق روی تو مراستافتادگی​یی بر سر كوی تو مراست
هرگز نتوان گفت –یقین می​دانمآن قصه كه با هر سر موی تو مراست
در هر دو جهان گر آرزویی جویماز وصلِ تو قدرِ سر مویی جویم
راه از همه سوی كرده​ام گُم بی توراهی به تو از كدام سویی جویم
در پرده درونِ دل ریشت بینماز پرده برون نشسته بیشت بینم
هر روز هزار بار بیشت بینمتا كی بُود آن نَفَس كه خویشت بینم
از چشم خوشت بسی شكایت دارموز لعل لبت بسی حمایت دارم
چون من بندانم كه بداند آخرتا با تو ز تو من چه حكایت دارم
جانا! مددی به عمر كوتاهم دهدورم ز درت خلعتِ درگاهم ده
در مغزِ دلم نشسته​ای می​سوزییا بیرون آی یا درون راهم ده
تن زیر امانت تو خاكِ در شدزیر قدم تو با زمین همبر شد
و آن دل كه در آرزوی تو مضطر شددر سینه ز بس كه سوخت خاكستر شد
بی چهرۀ تو در نظری نتوان دیدبی سایۀ تو در گذری نتوان دید
حالی است عجب كه با تو یك لحظه بداننه با خود و نه با دگری نتوان دید
هم بادیۀ عشق تو بی پایان استهم درد محبّتِ تو بی درمان است
آن كیست كه در راه تو سرگردان نیستهر كو ره تو نیافت سرگردان است
در عشق تو دل زیر و زبر باید بردره توشۀ تو خون جگر باید برد
گر روی به روی تو همی نتوان كردسر بر پایت عمر بسر باید برد
جان پیش تو بر میان كمر خواهم داشتهر دم به تو شوق بیشتر خواهم داشت
من خاك توام دایم و خاكم بر سرگر سر ز سر خاك تو بر خواهم داشت
گر دیده به تو راه توانستی كرددل را ز توآگاه توانستی كرد
ای كاش دلم چنانكه دل می​خواهددر عشق تو یك آه توانستی كرد
كو پای كه از دست تو بگریختمیكو دست كه در پای تو آویختمی
ای كاش هزار جانمی تا هر دمدر خاك قدمهای تو می​ریختمی
چون درد ترا من به دعا می​طلبمكافر باشم اگر دوا می​طلبم
چندان كه خوشی است در دو عالم گو باشمن از همه فارغم، ترا می​طلبم
یا در پیشم چو شمع بنشان و بكشیا در خونم به سر بگردان و بكش
گر بود هزار دل زخویشم بگرفتمن آنِ توام آنِ خودم خوان و بكش
از خود خبرم ده كه ز خود بی​خبرمكز آرزوی تو می بسوزد جگرم
آسان ز سر هر دو جهان برخیزمگر بنشینی تا به تو درمی​نگرم
خورشید رخ تو در نظر خواهم داشتچون ذرّه دلم زیر و زبر خواهم داشت
تا من هوس روی تو دارم از دلخورشید میان ذرّه در خواهم داشت
چون من به تو در همه جهانم زندهیك لحظه مباد بی تو جانم زنده
بی زحمت تن با تو دلم را نفسی استگر زنده​ام امروز بدانم زنده
جان رسته ازین قالب صد لون به استدل جسته ازین نفس چو فرعون به است
جز آتش تو هیچ نمی​باید تیزانس تو یكی ذرّه ز دو كون به است
چون دل غم تو به جان توانست كشیدخوش خوش ز همه جهان توانست برید
در راه تو آب روی بفروخت همهتا آتش مهر تو توانست خرید
در عشق تو از بس كه جنون آرم مناز آتش و سنگ، جوی خون آرم من
گر یك سنگی است در همه عالم و بسزان سنگ به همّتت برون آرم من
گه پیش در تو در سجود آمده​امگه بر سر آتشت چو عود آمده​ام
مستی مرا امید هشیاری نیستكز عشق تو مست در وجود آمده​ام
كو كوی تو تا به فرق بشتافتمیپس روی ز هرچه هست بر تافتمی
دستم نرسد به جان كه بشكافتمیتا بو كه ترا میان جان یافتمی
جانا چو نه پنهان و نه پیدا باشیبا ما باشی دائم و بی ما باشی
تا كی سوزد ز آرزویت جانمجان بشكافم بوكه در آنجا باشی
نه غیر تو را با تو اثر می​بینمنه غیر تو من هیچ دگر می​بینم
هر لحظه مرا به صبر می​فرماییصبر از تو ز كافری بتر می​بینم
در بند نیم ز هیچ كس می​دانیدر دردِ توام به صد هوس می​دانی
گر هستم و گر نیستم آنجا كه منمخالی نيم از تو یك نفس می​دانی
چون راه تو را هیچ سر و پایان نیستاین درد من سوخته را درمان نیست
بر روی تو جان بدادنم آسان استبی روی تو صبركردنم آسان نیست
گر دل خواهی بیا و بپذیر و بگیردل شیفته شد بیار زنجیر و بگیر
ور در خور حضرت تو جان می​آیدگیرم كه نبود پرده برگیر و بگیر
تا جاندارم گردِ تو می​خواهم تاختمی​خواهم سوخت و نیز می​خواهم ساخت
تو شاد بزی كه نرد عشقت شب و روزتا من باشم با تو همی خواهم باخت
ما نقطۀ جان وقف بلای تو كنیمچون دایره دل بی سر و پای تو كنیم
گر تو نكنی برای ما كاری راستما هرچه كنیم از برای تو كنیم
قومی كه به هم می​بنشینند ترابر هر دو جهان می​بگزینند ترا
نادیده ترا جان و دل از دست بشدچون پای آرند اگر ببینند ترا
چون نعره زنان قصد به كوی تو كنیمجان در سر و كار آرزوی تو كنیم
در هر نفسم هزار جان می​بایدتا رقص كنان نثار روی تو كنیم
عاشق كه همه جهان به روی تو بدادجانی كه نداشت ز آرزوی تو بداد
هر عافیتی كه داشت در هر دو جهانبفروخت و جمله را به بوی تو بداد
با عشق تو ملك جاودان می​چكنمزنده به توام زحمت جان می​چكنم
چون هر دو جهان از سر یك موی تو خاستبا یك مویت هر دو جهان می​چكنم
شوقی كه مرا در طلب روی تو خاستگر برگویم به صد زبان ناید راست
گر بنشینی تا به قیامت برِ منسیرت نتوان دید به چشمی كه مراست
از عشق تو روی بر زمینم بنشیندیری​ست كه دور از تو چنینم بنشین
من تشنۀ دیرینه​ام از بهر خدایچندان كه ترا سیر ببینم بنشین
نادیده ترا دیدۀ من دل برخاستوز سوز فرونشست و خاكستر خاست
یك لحظه كه ناگه شودم درد تو كماز خواب هزار بار عاشق برخاست
ای تیرگی زلف توام دین افروزوی روشنی روی توام راه آموز
من در شبم از تو روز می​خواهم، روزو افسرده​ام از تو سوز می​خواهم، سوز
گفتم به بر سوختۀ خویش آییتو پادشهی كی بر درویش آیی
سرگشته همی روم به هر كوچه فرودتابوك به یك كوچه توام پیش آیی
ای لعل توام به حكم ایمان دادهكفرم به سر زلف پریشان داده
تو در پس پرده با من و من بی تواز پرده برون زشوق تو جان داده
آن غم كه ز تو بر دل پرخون منستكم نیست كه هر لحظه در افزون منست
غایب نیم از تو یك نفس آنچه منمآن چیز كه غایب است بیرون منست
در عشق تو نیم ذرّه سرگردانیخوشتر ز هزار منصب سلطانی
زان می​آیم زیر و زبر می​دانیتا بیشترم زیر و زبر گردانی
در عشق تو عقل با جنون خواهم كرددیوانگی خویش كنون خواهم كرد
شوریده به خاك سر فرو خواهم بردشوریده ز خاك سر برون خواهم كرد
تا بتوانم ازان جمال اندیشموز راحت و روح آن وصال اندیشم
با آنكه وصال تو محال است مرادایم من خسته این محال اندیشم
بی روی تو یك لحظه نمی​شاید زیستزیرا كه مرا بی تو نمی​باید زیست
جانی كه همه جهان بدو می​نازندبیزارم ازو چو بی تو می​باید زیست
ای بس كه به هر تكی دویدم بی تووی بس كه زهر سویی پریدم بی تو
چون روز قیامتم شبی می​بایدتا با تو بگویم آنچه دیدم بی تو
جانا ز ره دراز می​آیم منبا سینۀ پر نیاز می​آیم من
چندان كه مرا ز پیش خود می​رانیپیش تو به دیده باز می​آیم من
در عشق تو كارم به هوس برنایدوین كار آسان به دست كس برناید
گفتم نفسی، به دست تو، توبه كنمگر جان به لب آید آن نفس برناید
با عشق تو دست در كمر خواهم كردچون زلف تو دل زیر و زبر خواهم كرد
هر دم ز تو شورشی دگر خواهم كردسگ به ز من از تو صبر اگر خواهم كرد
گه نعره زن قلندرت خواهم بودگه در مسجد مجاورت خواهم بود
گر جان و دلم به باد برخواهی دادمن از دل و جان خاكِ درت خواهم بود
چون عاشق روی تو شدم اینم بسسرگشته چو موی تو شدم اینم بس
بامملكت دو عالمم كاری نیستسودائی كوی تو شدم اینم بس
عمری دل من غرقۀ خون بی تو بزیستوز پای فتاده سرنگون بی تو بزیست
و امروز كه در معركۀ مرگ افتاددر حسرت آن مُرد كه چون بی تو بزیست
چون هست همه به روی تو آرزویمبی روی تو نیست هیچ سوی آرزویم
گر یك سر موی از تو رسد حصّۀ مننیست از دو جهان یك سر موی آرزویم
از عشقِ تو در جهان عَلَم خواهم شدوز شوق به فرق چون قلم خواهم شد
از عشقِ تو مست در وجود آمده​اموز شوق تو مست با عَدَم خواهم شد
در كوی تو چون می​گذرم، اینت عجب!وز سوی تو چون می​نگرم، اینت عجب!
گر زهرۀ آن بود كه یاد تو كنمگر بر نپرد دل از برم، اینت عجب!
چندان كه ترا حجاب می​خواهد بوداز جانب تو عتاب می​خواهد بود
چون پای تو در ركاب می​خواهد بودسودای تو در حساب می​خواهد بود
تا یك نفسی دسترسم می​مانددر بندگی تو هوسم می​ماند
از بندگی تو نفسی سرنكشماینست سخن تانفسم می​ماند
با روی تو ماه را منوّر ننهمبا زلف تو مشك را معطّر ننهم
گر هر دوجهان زیر و زبر خواهد شدسر بنهم و سودای تو از سر ننهم
دیرست كه در كوی تو دارم گذریگر وقت آمد به سوی من كُن نظری
ور در خورِ كشتنم مكش دردِ سریدر پای خودم كُش نه به دستِ دگری
ما درد تو را به جای درمان داریمچون وصل تو نیست برگ هجران داریم
چندان كه ترا ز هر سویی شمشیرستما را سر و گردن است تا جان داریم