قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سی​ام: در فراغت نمودن از معشوق

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
از بس كه امید و بیم می​بینم مناز هر دو دلی دو نیم می​بینم من
چندان كه به سِرِّ كار در می​نگرماستغنائی عظیم می​بینم من
اول بنگر به جانِ چون برقِ همهو آخر به میان خاك و خون غرقِ همه
می​میراند به زاری و می​گوید:چون ما هستیم خاك بر فرقِ همه!
گفتم:‌چه شود چو لطف ذاتی داریكز قرب خودم غرق حیاتی داری
عزت، به زبان سلطنت، گفت:‌بروتاكی ز تو خطی و براتی داری
گفتم:‌به غمم قیام كی بود تراگفتا: غم من تمام كی بود ترا
گفتم‌:همه نام وننگ شد در سر توگفت: این همه ننگ و نام كی بود ترا
گفتم: چه كنم ز پای در می​آیمزان پیش كه هر روز به سر می​آیم
گفتا: چه كنی خاكِ درِ من باشیتا هر روزی بر تو به در می​آیم
گفتم: دل و جان در سر كارت كردمهر چیز كه داشتم نثارت كردم
گفتا: تو كه باشی كه كنی یا نكنیكان من بودم كه بی​قرارت كردم
گفتم: چو تو بردی سبق اندر خوبیبگزیدمت ازدو كون در محبوبی
آواز آمد كای همه در معیوبیبیهوده چرا آب به هاون كوبی
چون یار نمی​كند همی یاد از منبرخاست چو زیرِ چنگ فریاد از من
مشكل كاری كه اوفتادست مرامن بندۀ یار و یار آزاد از من
تشنه بكشد مرا و آبم ندهدمخمور خودم كند شرابم ندهد
چندانكه بگویمش یكی ننیوشدچندانكه بخوانمش جوابم ندهد
چون هیچ كسی ندیده​ام در خوردشپیوسته نشسته​ام دلی پر دردش
ناگاه چو برق بگذرد بر درِ منچندان بناستد كه ببینم گردش
هان ای دل چونی به چه پشتی ما راكار آوردی بدین درشتی ما را
ما از غم تو فارغ و تو در غم اواز بس كه بسوختی بكشتی ما را
با كس بنسازی همه بی كس باشیآری چه كنی نمد چو اطلس باشی
بنگر كه ز كائنات دیار نماندكُشتی همه را و زنده می بس باشی
سرگشتۀ روز و شبم آنجا كه منمدلسوخته، جان بر لبم آنجا كه منم
تو فارغی آنجا كه تویی از من و منتا آمده​ام می​طپم آنجا كه منم
گر روشنی جمال خودب نمائیدلها ببری و دیده​ها بربائی
چون بند وجود ما ز هم بگشائیآنگاه ز زیر پرده بیرون آئی
یك روز به صلح كارسازی می​كنیك روز به جنگ سرفرازی می​كن
چون از پس پرده سر بدادی ما رادر پردۀ نشین و پرده بازی می​كن
نه چارۀ این عاشق بیچاره كنینه غمخوری این دل غمخواره كنی
گیرم كه ز پرده می​نیایی بیروناین پردۀ عاشقان چرا پاره كنی
جان در غمت از خانه به كوی افتاده​ستبر بوی تو در رهی چو موی افتاده​ست
من در طلب تو و تو ازمن فارغاین كار عظیم پشت و روی افتاده​ست
هر چند نیم به هیچ رو محرم توتو جان منی چگونه گیرم كم تو
زاندیشۀ آن كه فارغی از غم منمن خام طمع بسوختم از غم تو
گفتم كه درین غمم بنگذاری توخود غم بفزودیم به سر باری تو
وین از همه سخت تر كه می​زارم منوز زاری من فراغتی داری تو
گفتم: شب و روز از تو چرا می​سوزمهر لحظه به صد گونه بلا می​سوزم
گفتی: كه ترا برای آن می​دارمتا با تو نسازم و ترا می​سوزم
محجوبم و از حجاب من آزادیوز صلح من و عتاب من آزادی
من با تو حسابها بسی دارم و تودایم ز من و حساب من آزادی
چون باد ز من می​گذری چه تْوان كردچون خاك رهم می​سپری چه تْوان كرد
هرچند كه با تو آشنا می​گردمهر روز تو بیگانه​تری چه تْوان كرد
بی پیش و پسی تو و پس و پیش تراستدوری ز كم و بیش و كم و بیش تراست
در خاطر هیچ كسی نیاید هرگزیك ذرّه از آن خوی كه از خویش تراست
در عشق تو سوختم چه می​سازی تودر ششدره مانده​ام چه می​بازی تو
تو كار بسی داری و من عمر اندككی با من دل سوخته پردازی تو
تاكی باشم چو حلقه بر در بی توبا اشكِ چو سیم و رخ چون زر بی تو
تو بر سر كار و سر به كار آوردهمن بر سر خاك و خاك بر سر بی تو
هر روز ز نو پردۀ دیگر سازیتادر پس پرده عشق با خود بازی
چون تو نفسی به سر نیائی از خویشهرگز به كسی دگر كجا پردازی
ای آمده از شوق تو جان بر لب منچون روز قیامت است بی تو شب من
آخر سخنی از من بی دل بشنوتاكی ز خموشی من و یارب من
گر در سخنم باتو سخن را چه كنییا درد نو و عشق كهن را چه كنی
با این همه كار و بار و عزت كه تراستبی خویشتنی بی سر و بن را چه كنی
ای خون شده در غمت دل پاك همهز هر غم عشق تست تریاك همه
اول همه را ز عشق خود خاك كنیوانگاه به باد بردهی خاك همه
اندهگن توییم از دیری گاهدر ما نگر، ای مرا ز اندوه پناه
كانها كه به حسن گوی بردند زماهكردند در اندوهگن خویش نگاه
چون هر روزیت بیشتر دیدم نازهر روز بتو بیشترم گشت نیاز
نظّارگی توئیم از دیری بازآخر نظری تو نیز بر ما انداز