قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
چندین در بسته بی كلیدست چه سودكس نام گشادن نشنیدست چه سود
پیراهن یوسف است یك یك ذرّهیوسف ز میانه ناپدیدست چه سود
كس از می معرفت ندادست نشانكز عین نشان بروست وز عین عیان
آن می به قرابه سر به مهرست مداممردم به قرابه می برآرند زبان
چون نیست رهی به هیچ سوئی كس راجز خون خوردن نماند رویی كس را
هر كس گوید كه كردم آن دریا نوشخود تر نشد از وی سر مویی كس را
دل سوختگان كه نفس می​فرسایندبربوی وصال باد می​پیمایند
بس دور رهی​ست تاكرا بنمایندبس بسته دری​ست تا كرا بگشایند
آنها كه به عشق گوی بردند همهنقش دو جهان ز دل ستردند همه
صد بادیه هر لحظه سپردند همهتاگرسنه و تشنه بمردند همه
عقلی كه كمال در جنون می​بیندبنیاد وجود خاك و خون می​بیند
چشمی كه دو كون در درون می​بیندمشتی رگ و استخوان برون می​بیند
دل با غمِ عشق پای ناوُرد آخرچون شمع ز سوختن فرومرد آخر
می​گفت كه دُرِّ وصل در دریا نیستاین آب چگونه می​توان خورد آخر
گاهی ز سلوك عقل چون نسناسیمگاهی ز شبه چو نمله اندر طاسیم
زان گشت نهان حقیقت ازدیدۀ خلقتادر طلبش قیمت او بشناسیم
دستی كه برین شاخ برومند رسداز همت جان آرزومند رسد
زین عالم بی​نهایت بی سر و بنخود چند به ما رسید و تا چند رسد
عاشق تن خود با غم پیوست دهدهر دم تابی در دل سرمست دهد
با هجر بسازد خوش و بیزار شوداز معشوقی كه وصل او دست دهد
هر دل كه ز ذوق آن حقیقت جان یافتهر چیز كه یافت جامۀ جانان یافت
آن را منشین كه یك دمش نتوان دیدآن را مطلب كه هرگزش نتوان یافت
چون كس نرسد به وصل دلخواه ای دل!تو هم نرسی چند كنی آه ای دل!
می​پنداری كه ره توان برد بدوهرگز نتوان برد بدو راه ای دل!
ای دل ز پی دلیل نتوانی شدموری تو حریف پیل نتوانی شد
چون از مگس لنگ كمی بیش نییهمكاسۀ جبرئیل نتوانی شد
اندر طلب حضرت جاوید آخرماندی تو میان بیم و امید آخر
یك ذرّه وجود تست و در یك ذرهچندی تابد فروغ خورشید آخر
دل گم شد و در ره الاهی اِستاددر بادیۀ نامتناهی اِستاد
هان ای دل بیقرار! عمری رفتیتا چند روی تو چون نخواهی اِستاد
نه هیچ كسی به زندگانیش گرفتنه نیز به مرگ جاودانیش گرفت
تو پشۀ عاجزی و او صرصرِ تندبنشین تو كه هرگز نتوانیش گرفت
آن ذوق كه در شكر چشیدن باشدمندیش كه در شكر شنیدن باشد
زنهار مدان اگر بدانی او راكان دانستن بدو رسیدن باشد
ای مانده به زیرِ پرده! او كی باشیگه خفته و گاه خورده، او كی باشی
كفرست حلول چند از كفر و فضولاو هست و تو هست كرده، او كی باشی
چو مهرۀ مِهر بازی ای سرو سهیچون از گهر حقیقتی حقه تهی
هرگه كه همی حقی به دست تو بودزنهار چنان كن كه ز دستش ندهی
گر بندِ امیدِ وصلِ او بست ترابندیش كه هیچ جای آن هست ترا
عاجز بنشین و پای در دامن كشدر دامن او كجا رسد دست ترا
هم هر ساعت در ره تاریك​تریهم هر روزی به دیده باریك​تری
هرگز چو به وصلش نرسد هیچ كسیچندانكه روی به هیچ نزدیك​تری
گر گنج به تو رسید پنهان می​دارور نه بنشین مصیبت جان می​دار
گر شادی وصل او به تو می​نرسدباری رسدت ماتم هجران، می​دار
ذرات جهان در اشتیاقند همهاجزای فلك به عشق طاقند همه
از هر چه كه هست و هركه خواهی گوباشامید ببر، كه در فراقند همه
ای كاش ترا دیدۀ دیدن بودیيا گوش مرا هیچ شنیدن بودی
در كرّی و كوریم نبایستی بودگر یك سر مو روی رسیدن بودی
تا جان دارم همچو فلك می​پویموز درد وصال او سخن می​گویم
آن چیز كه كس نیافت آن می​طلبمآن چیز كه گم نكرده​ام می​جویم
گر بشتابم نه روی بشتافتن استور سر یابم نه گنج سر یافتن است
جز حسرت و خون دل چه بر خواهد خاستزین یافتنی كه عین نایافتن است
دردا كه ز بی نشان نشانم نرسیدوز بحر عیان عین عیانم نرسید
عمری من تشنه بر لب دریاییبنشستم و قطره​ای به جانم نرسید
نه دل دارم نه جان نه تن چتوان كردنه خرقه نه لقمه نه وطن چتوان كرد
از خورشیدی كزو همه كون پرستیك ذرّه نمی​رسد به من چتوان كرد
تا چند غم این ره پر بیم كشیمبر چهره ز خون، جدول تقویم كشیم
گردست به دامن وصالش نرسیدكو پای كه در دامن تسلیم كشیم
چون یار نمی​كند دمی همدمیمزین غم نفسی نیست سرِ آدمیم
ور در همه عمر یك دم آید بَرِ منبا گوشه نشاندم ز نامحرمیم
من عاشقِ زارِ روی یارم چكنماز معتكفانِ كوی یارم چكنم
گر دیدۀ من شوند ذرّات دو كوننتوان نگریست سوی یارم چكنم
هر جان كه فدای روی اونتوان كرداز ننگ نظر به سوی او نتوان كرد
از طرۀ او سخن توان گفت ولیكانگشت به هیچ موی او نتوان كرد
دل تحفۀ دلنواز نتوان آورددل كیست كه جان فراز نتوان آورد
خواهی كه جمال دوست در چشم آریدریا به سكرّه باز نتوان آورد
گنجت باید به رنج خو باید كردجان وقف بلای عشق او باید كرد
در پنجۀ شیر اوفتادن به ازانكبا او نفسی پنجه فرو باید كرد
دل در طلبش بجان گرفتار آمدجان نیز چو شمع عاشق زار آمد
كس ره نبرد بدو كه آن ماه دو كونآن لحظه نهان شد كه پدیدار آمد
چون نیست دلم را جز ازو دلجوییسرگشته شدم گردِ جهان چون گویی
چه غصّه بدین رسد كه از ملكِ دو كوناو رادارم وزو ندارم بویی
كو كس كه چو بوده گشت نابوده نشدوز آسِ سپهرِ سرنگون سوده نشد
بس كس كه خیال چرخ پیمود و بسیتا جمله فرو شدند و فرسوده نشد
ای دل چو حجاب و پرده در كار بسی استخون خوركه درین حجاب خون خوار بسی است
چون در ره او خرقه و زنار بسی استاز دیده نهان است كه اغیار بسی است
همچون شمعی چند گدازم چكنمسیماب شدم تیز چه تازم چكنم
ای بس كه ز ذرّه ذرّه، جُستم عمریشمی​باز نیابمش چه سازم چكنم
درداكه قرار از دل سرمستم رفتخون شد دلم و امید پیوستم رفت
بر بوی وصال او نشستم عمریاو دست نداد و جمله از دستم رفت
گفتم: جانا هیچ كسی جانان یافتیا در همه عمر آن چه همی جست آن یافت
گفت: از پس صدهزار قرن ای عاقلبس زود بود هنوز گر بتوان یافت
ای دل به امید هم نفس چند رویتو هیچ نیی درین هوس چند روی
او خورشیدست از آسمان می​تابدتو سایۀ بر زمین سپس چند روی
چون وصل نیامد به كسی اولیتربی همنفسی هر نفسی اولیتر
چون نیست به وصل او رسیدن ممكندر هجر گریختن بسی اولیتر
این گنبد خاكستری پر اخگرگه در خونم كشید و گه خاكستر
از غصۀ آن كزو نمی​یافت خبراز سر می​شد به پای و از پای به سر
ای بس كه ز شوق چرخ دوّار بگشتسرگشته شب و روز چو پرگار بگشت
آن گشتن او چه سود چون پیوستهبر یك جایست اگرچه بسیار بگشت
هم عقل طلسم جسم و جان باز نیافتهم گنج زمین و آسمان باز نیافت
خورشید هزار قرن بر پهلو گشتیك ذرّه سراپای جهان باز نیافت
جانا رخ چون تویی به حس نتوان دیدزر چون بینم به حس كه مس نتوان دید
وصل تو به دو دست تهی نتوان یافتروی تو به دو چشم نجس نتوان دید
چون باد همی نیاید از سوی تو بركی چشم افتد به پرتو روی تو بر
چون می​نرسد دست به یك موی تو برآن به كه دهم جان به سر كوی تو بر
جان نتواند هیچ سزاوار تو گشتدل نتواند محرم دیدار تو گشت
ای بر شده بس بلند! كس نتوانددر گرد سراپردۀ اسرار تو گشت
آواز به عشق در جهان خواهم دادپس شرحِ رُخِ تو بی​زبان خواهم داد
چون زَهره ندارم كه به روی تو رسمبر پای تو سر نهاده جان خواهم داد
گر در طلبت ز روی تو مانم بازدر كوی تو تن فرودهم در تك و تاز
گر دست طلب به وصل رویت نرسدسر بر پایت بسر برم عمر دراز
هر كو گهر وصل تو در خواهد خواستاول قدم از دو كون بر باید خاست
صد دریا موج می​زند از غم ایناین كار، به اشكی دو، كجا آید راست
هرگه كه من از وصل تو بابی شنومشب خوش بادم كه یاد خوابی شنوم
چو گنگ شوم با تو حدیثی گویمچون كر گردم از تو جوابی شنوم
چون وصل تو یك ذرّه نیفتاد به دستجز باد چه دارد دل ناشاد به دست
ازوصل تو چون به دست جز بادی نیستباخاك شدم بی سر و بن باد به دست
ای كاش دلم را سر آهی بودیجان را ز وصال تو پناهی بودی
گرچه شده​ام چون سر موئی بی توباری سر مویی به تو راهی بودی
این خود چه عجایبست كامیخته​ایهر لحظه هزار شور انگیخته​ای
دیدار تو چون ز حدّ ما بود دریغصد پرده ز هر ذرّه در آویخته​ای
آنها كه ز باغ عشق گل می​رُفتنداز غیرت تو زیر زمین بنهفتند
و آنان كه ز وصل تو سخن می​گفتندبا خاك یكی شدند و در خون خفتند
حاصل ز غم عشق توام بدنامی​ستوین بدنامی جمله ز بی​آرامی​ست
بر بوی وصال تو، من خام طمعمی​سوزم و این سوختنم از خامی​ست
نادیده ترا شرح سروپات خوش استگر سود كنیم و گرنه، سودات خوش است
ما را همه وقت خوشی تست مرادپس بی تو بمیریم چو بی مات خوش است
گاهی ببریدی و گهی پیوستیگاهی بگشادی و گهی در بستی
چون در دو جهان نبود كس محرم تودر بر همه بستی و خوشی بنشستی
من بی دلم و اگر مرا دل بودیكی در پیشم این همه مشكل بودی
كردم به محال عمر ضایع، وی كاشاز وصل تو جز محال حاصل بودی!
تا پاك نگردد دل این نفس پرستدستم ندهد بر سر كوی تو نشست
تا عشق تو برهم نزند هرچه كه هستندهد سر مویی ز سر موی تو دست
هر دم ز تو درد بیشتر خواهم بردهر لحظه مصیبتی دگر خواهم برد
چون نیست به جشن وصل تو راه مرادر ماتم خود عمر بسر خواهم برد
در عشق تو با خاك یكی خواهم شدسرگشته​تر از هر فلكی خواهم شد
درگرد تو هرگز نرسم می​دانمگر بسیاری ور اندكی خواهم شد
جان بوی تو جست ازدل ناشاد و نیافتدل نیز به عجز تن فروداد ونیافت
وان كس كه نشان ز وصل تو جست بسیدر وادی خاكساری افتاد و نیافت
زان روز كه حسنت علم عشق افراختهر چیز كه دید پردۀ روی تو ساخت
دادی همه را به یكدگر مشغولیتا با تو كسی می نتواند پرداخت
چون گل یابم بوی تو زو می​بویمچون مه بینم روی تو زو می​جویم
چون گوهر وصل تو به كس می​نرسدكم زان نبود تا كه ازو می​گویم
ای جمله اشارات و رموزم از توپیوسته یجوز و لایجوزم از تو
بگداخته چون برف تموزم از توصد گونه حجاب است هنوزم از تو
هرچند كه نیست در رهت دولت یافتمردند همه ز آرزوی لذت یافت
چون وصل ترا فراق تو بر اثرستذُل در طلب تو خوشتر از عزّت یافت
در عشق تودل هزار جان تاوان دادتن در ستم هاویۀ هجران داد
چو دید كه ره نیست به وصلت هرگزخون گشت و به صد هزار زاری جان داد
چون نیست ره هجرِ ترا پایان بازپس چون بگشایم گرهِ هجران باز
تا كی باشم فتاده از جانان بازچون كودك شیرخواره از پستان باز
اول ز همه كار جهان پاك شدمواخر ز غمت بادل غمناك شدم
دستم چو به دامن وصالت نرسیدسر در كفن هجر تو با خاك شدم
می​نشناسد كسی زبان من و توبیرون ز جهان است جهان من و تو
دایم چو تو بامنی و من با تو به همدوری ز چه افتاد میان من و تو
یكتا بودم دوتائی افتاد مرادر سلطانی گدائی افتاد مرا
در لذت قُرب جمله من بودم و بسچندین الم جدائی افتاد مرا
چون وصل تو تخم آشنائی انداختهجر آمد ودام بی​وفائی انداخت
گر من بنگویم تو نكو می​دانیآن را كه میان ما جدائی انداخت
هم عمر به بوی تو به آخر بردیمهم لوح دل ازنقش جهان بستردیم
ز امید وصال و بیم هجرت هر روزصد بار بزیستیم و صد ره مردیم
تا بی رخ یار محرمم بنشستهبرخاسته​ای به صد غمم بنشسته
این نادره بین كه یار بی تیغ مراخود كشته و خود به ماتمم بنشسته
گه قصد دل ممتحنم می​داریگه عزم به خون ریختنم می​داری
چون می​دانی كه بی تو بی​خویشتنماز بهر چه بی​خویشتنم می​داری