قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
نه همچو منت به مهر یاری خیزدنه نیز چو من به روزگاری خیزد
من خاك تو و تو می​دهی بر بادمترسم كه میان ما غباری خیزد
چون من به خلاف تو نكردم كاریاز بنده چرا گرفته​ای آزاری
هر روز جهان بر من مسكین مفروشبازم خر ازین فروختن یكباری
گر با غم تو مرا شماری نبوددور از تو غم مرا كناری نبود
گر در ره ما هر دو غباری افتادشك نیست كه راه بی​غباری نبود
ای گشته دلم بی تو چو آتشگاهیوز هر رگ جان به آتش تو راهی
چون می​دانی كه دل پر آتش دارمناآمده بگذری چو آتش خواهی
از دل گرمی كه در هوای تو مراستدر بندگیت به آتشی مانم راست
چون از آتش فروختن نیست عجباین بنده كنون فروختن خواهد خواست
عشق تو كه همچو شمع می​سوخت مرابی​صبری پروانه درآموخت مرا
هجر تو به رایگان گرانم بخریدتا آتش سودای تو بفروخت مرا
گر هیچ نظر كنی به روی ما كنور هیچ گذر كنی به كوی ما كن
ای ترك چو كار تو همه تاختن استگر تاختنی كنی به سوی ما كن
تا جان دارم سر وفا دارم منور جان ببری روان روا دارم من
تا كی پرسی كه هان چه داری در دلچون در همه آفاق ترا دارم من
تاكی نفسی از سر صد درد زدنخونابۀ اشك بر رخ زرد زدن
چون هست دل چو آهنت بر من سردبیهوده بود بر آهن سرد زدن
ناكرده به پرِّ پشه​ای دمسازیچندیم به پای پیلِ هجر اندازی
هر شیر دلی كه داشتم باد ببرداز بس كه بدیدم از تو روبه بازی
خون ناخوردن به از وبالست ترازان است كزین میوه وبالست ترا
آنست كه تو حرام خوار افتادیورنه همه خونها حلالست ترا
شب نیست كه دل حزین ندارم از تودر دل دمِ آتشین ندارم از تو
تا چند كنی خونِ جگر در چشمممن سوخته چشم این ندارم از تو
در كوی تو جان گوشه نشین می​دانموز زلف تو عقل خوشه چین می​دانم
بیدار نشسته​ای چنین می​دانمدر خواب كنی مرا یقین می​دانم
تا كی رانی از در خود دربدرمتا كی سوزی ز آتش هجران جگرم
آخر نظری كن كه اگر بعد از اینخواهی كه نظر كنی نیابی اثرم
چون دل ز غم عشق تو یك ره جان بردپنداشت غمت بسر توان آسان برد
و امروز به دستیم برون آمده​ایكاین دست به هیچ رو به سر نتوان برد
در عشق تو من گرد جنون می​گردموز دایرۀ عقل برون می​گردم
دیری​ است كه در خون دل من شده​ایدر خون توشدی و من به خون می​گردم
گه درد توام ز پرده آرد بیرونگاه از غم تو پردۀ دل گیرد خون
هر روز هزار بار چون بوقلمونمی​گرداند عشق توام گوناگون
دیوانه شدم زلف تو زنجیر كنمبه زان كه هوای عقل دلگیر كنم
در عشق تو هر حیله كه می​اندیشماز پیش نمی​رود چه تدبیر كنم
امروز چنین بر سر غوغای توامدر پای فتاده مست و شیدای توام
گفتی: «پس ازین كار تو رونق گیرد»دیدی كه گرفت لیك سودای توام
جانا ره بدخویی ناساز مگیرخشمی كه مبادت از سر ناز مگیر
من خاك توام كه باد دارم در دستچون خاك توام پای ز من باز مگیر
جانا بگذر به كوی ما یك باریبرگیر قدم به سوی ما یك باری
در خاك نظر چه می​كنی بیهودهآخر بنگر به روی ما یك باری
دل بِهْ ز تو دمساز نیابد هرگزجان جز ز تو اعزاز نیابد هرگز
با جملۀ خلق اگردرآمیزی توكس شیوۀ تو باز نیابد هرگز
گر جان گویم هست پس پردۀ تستور دل گویم به در برون كردۀ تست
ز آوردۀ من در گذر و سر در نهزیرا كه همه به هم برآوردۀ تست
بس طیره بماندم ز طنّازی توبس سخت فتادم از سرافرازی تو
تا كی باشیم همچو طفلان شب و روزنظارگیان بوالعجب بازی تو
تا چند من سوخته را رنجانیتاكی كشیم به تیغ سرگردانی
نه با خودم و نه بی​خود از حیرانیگر هیچ نگویم تو نكو می​دانی
نه مرهم خون خوارۀ خود خواهی كردنه ماتم آوارۀ خود خواهی كرد
برخیز كه بیچارۀ كار تو شدمگر چارۀ بیچارۀ خود خواهی كرد
هر كاو نه به جان كناره جوید از تودر روز همی ستاره جوید از تو
هر چاره كه جستم از تو بیچاره شدمبیچاره كسی كه چاره جوید ازتو!
از آهِ درون كام و زبانم بمسوزوز فرقت خود به یك زمانم بمسوز
فعل بدمن بپوش و خونم بمریزبر دردِ دلم ببخش و جانم بمسوز
در ششدرۀ غمم بمگداز آخرلطفی بكن و حجاب بردار آخر
چون شمع بسوختم ز عشقت صد باریكبارگیم بسوز یكبار آخر
هر لحظه همی بیشترم می​سوزیهر روز به نوعی دگرم می​سوزی
چون با من بی دل بنمی سازی تواز بهر چه چندین جگرم می​سوزی
تا در دل من آتش عشقِ تو فروختاز نیك و بد جهان مرا چشم بدوخت
سر جملۀ كار خود بگویم با تودرد تو مرا بكشت و عشق تو بسوخت
تا كی دل و جان دردمندم سوزیوز آتش عشق بندبندم سوزی
چون سوخته و فكندۀ راه توامچندم فكنی ز چشم و چندم سوزی
من با تو بدی نكردم ای بیناییكاندوه تو می​خورم بدین تنهایی
تونیز به اندوه خودم باز گذاراندوه بر اندوه چه می​افزایی
هم رهبر این عاشق گمراهی توهم مونس خلوت سحرگاهی تو
می​سوزم و ازسوز من آگاهی تواز سوختۀ خویش چه می​خواهی تو
گر بی تو دمی خون جگر می​نخورمآغشته همی شوم ز خون جگرم
كار تو به هیچ گونه پی می​نبرمسر گردانا كه من به كارتو درم!
گه راندۀ دربدرم می​داریگه غرقۀ خون جگرم می​داری
این از همه سخت​تر كه درد دل منمی​دانی و زیر و زبرم می​داری
گاهی به بر خویشتنم می​خوانیگاهی ز در خویشتنم می​رانی
سرگشته و كشتۀ توام می​دانیتا چند بخون جگرم گردانی
ای عشقِ تو كیمیای سرگردانیوی كوی تو در بادیۀ حیرانی
چون می​دانم كه حالِ من می​دانیتا چند به خونِ جگرم گردانی
هر لحظه به سوی من شبیخون آریدست از دو جهان در دل مجنون آری
گر ناله كنم كه پرده برگیر آخرچیزی دگرم ز پرده بیرون آری
گه با من دلخسته كنی دمسازیگه چون شمعم بسوزی و بگدازی
هر شب همگی رهم بگیری تا روزهر روز ز نو در غلطم اندازی
ای هر نفست عزم جگرخواری بیشهر دم به توام شوق و گرفتاری بیش
همواره ترا ناز و مرا زاری بیشپیوسته ترا عزّ و مرا خواری بیش
گه حملۀ عشق بر دل مجنون آرگه رد خاكم نشان و گه در خون آر
چون دست تراست بنده را فرمان نیستهر روز به دستی دگرم بیرون آر
در راه فكنده​ای مرا در تك و تازگه شیب نهی پیش من و گاه فراز
هر لحظه مرا به شیوه​ای می​اندازمگذار كه یك نفس به خویش آیم باز
ای در غم عشق تو رهی نیست شدهدل پر غم تو دست تهی نیست شده
هرگاه كه دركنار دل بنشینیدل را ز میان برون نهی نیست شده
عشق تو كه سر چون قلمم اندازدچون شمع سرم در قدمم اندازد
هرگه كه وجودت متجلّی گرددتا چشم زنم، در عدمم اندازد
صد بار كشیدم و به سرباری بارخوارم كردی چه خیزد از خواری خوار
عشقت چو مرا كشت به صد زاری زارآنگاه مرا چه سود از یاری یار
آن را كه ز دریای تو گوهر بایستهمچون گویش نه پا و نه سر بایست
من خود بودم چنانك بودم دلتنگدیوانگی عشق تو می در بایست
در عشق تو ای خلاصۀ زیباییبا خاك یكی شدم چه می​فرمایی
گفتی: «به بر تو خواهم آمد روزی»چون من مردم مگر به خاكم آیی
از عشق فرو گرفته​ای پیش و پسمتا در غم عشق، راه نبود به كسم
تا در همه عمر دیده​ام یك نفستعمری است كه سرگشتۀ آن یك نفسم
شرطست ز تو بی سر و بی پا كه رومفرض است دراندوهِ تو تنها كه روم
گفتم بگریزم از تو جایی دیگرخود جای گرفته​ای تو هرجا كه روم
گه عشق تو چون حلقۀ در می​بَرَدمگاه از بد و نیك بی​خبر می​بَرَدم
هر دم به غرامتی دگر می​كشدمهر لحظه به عالمی دگر می​بَرَدم
سودای توام به سر برون گردانیدباری بشنو ز من كه چون گردانید
بر خاك رهم فكند و خون كرد دلمچون خاك شدم میان خون گردانید
سودای تو كارم به خطر خواهد كردقسم دل من خون جگر خواهد كرد
فی الجمله مرا زیر و زبر خواهد كرداین می​دانم تا چه دگر خواهد كرد
عشق تو به هر دمم هزار افسون كردتا عقل ز من برد و مرا مجنون كرد
من هرچه كه داشتم ندادم از دستاما همه او ز دست من بیرون كرد
گه نعره زن قلندر آیم با توگه پیش فتاده بر سر آیم با تو
هر روز به دستی دگر آیم با توآخر به كدام در درآیم با تو
گاهی به خودم بار دهد مستی مستگاهی ز خودم دور كند پستی پست
گاهیم چنان كند كه حیران گردمتا هست جهان و در جهان هستی هست
زان بگرفته ا​ست لشكری پیش و پسمتا یك نفسی به خویشتن در نرسم
از پرده برون می​فكند هر نفسمتا من بندانم كه كیم یا چه كسم
چون داد دلم دل گسلم می​ندهدجز درد و دریغ حاصلم می​ندهد
گرچه دل من ببرد دل او را باد!دل باز چه خواهم چو دلم می​ندهد
جان می​سوزد هر نفسم تا كی ازیندل می​ندهد هیچ كسم تا كی ازین
بگرفت بلا پیش و پسم تاكی ازینفریاد ز فریاد رسم تاكی ازین
چه عشوه و دم بود كه دلدارنداددل برد و به دلبریم اقرار نداد
گفتم كه مرا به پیشِ خود بار دهداز بی​رحمی خود دلش بار نداد
هم دیده بر آن روی چو مه باید داشتهم توبه ازان روی گنه باید داشت
گفتم: «جانا چشم من ازدست بشد»گفتا: «چكنم چشم نگه باید داشت»