قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
خورشید رخت ملك جهان می​بخشددُرّ سخنت گنج نهان می​بخشد
صد جان یابم از غم عشقت هر روزگویی كه غم عشق تو جان می​بخشد
ای هر نفسی جلوه​گری افزونتگه رد خاكست جلوه، گه در خونت
همچون متحیری فرو مانده​اماز لطف حجابهای گوناگونت
از بس كه شكر فشاند عشق تونخستجاوید همه جهان شكر خواهد جست
هرچیز كه می​یابم و می​خواهم جستگویی شكر لعل تو دارد بدرست
گاهی به سخن قوت روانم بخشیگاهی به سحر راز نهانم بخشی
گر دل ببری هزار دل باز دهیور جان ببری هزار جانم بخشی
ای خوش دلی هر دو جهانم غم توبی​زحمت تن مونس جانم غم تو
آن چیز كه آشكار می​نتوان گفتتعلیم كنی راز نهانم غم تو
در هر چیزی كه بود دل بستگیماز جمله بریده گشت پیوستگیم
دیوانگی عشق تو از یك یك چیزخو باز همی كند به آهستگیم
یك ذرّه ز عشق تو به صحرا آمدتا این همه گفت و گوی پیدا آمد
جان نعره زنان در بن دریا افتاددل رقص كنان با سر غوغا آمد
در هر چیزی ترا جمالی دگرستدر هر ورق حسن تو حالی دگرست
هرناقص را ازتو كمالی دگرستهر عاشق را ز تو وصالی دگرست
سرگشتۀ تست، نُه فلك، می​دانیگرد در تو گشته به سرگردانی
تو خورشیدی ولی میان جانیخورشید كه دیده​ست بدین پنهانی
ای یاد تو آب زندگانی جان رااندوه تو عین شادمانی جان را
یك ذرّه تحیر تو در پردۀ جانخوش تر ز نعیم جاودانی جان را
با جان چه كنم كه عشق تو جانم بسدرمان چكنم درد تو درمانم بس
در عشق تو، صد هزار دردست مرایك ذرّه گر افزون كنیم آنم بس
چون روی تو می​نبینم ای شمع طرازچون شمع ز تو سوخته می​مانم باز
گر بنشینی با تو بسی دارم كارور بنیوشی با تو بسی دارم راز
هر شب كه نیاوری شبیخون غمتبنشینم و خوش همی خورم خون غمت
تو شادبزی كه در هوای غم توكاری دگرم نماند بیرون غمت
من عاشق روی تو ز دیری گاهمدر عشق تو نیست هیچ كس همراهم
گر خلق جهان شادی عشقت خواهندتا جان دارم من غم عشقت خواهم
درد تو كه در دلم به جای جان بوددرمانِ من عاشق سرگردان بود
چون درد تو از پردۀ دل روی نمودچون در نگریستم همه درمان بود
گر ماه نه زیر میغ می​داشتییبس سر كه بر تو تیغ می​داشتیی
در درد و دریغ جاودان ماندی دلگر درد ز دل دریغ می​داشتیی
رنج تو به صد گنج مسلم ندهمملك غم تو به ملكت جم ندهم
چون درد تو درمان دلم خواهد بودیك ساعته دردت به دو عالم ندهم
پیوسته به جان و تن ترا خواهم خواستدر پیرهن و كفن ترا خواهم خواست
گر خواهم و گرنه از توام نیست گزیرگر خواهی وگرنه من ترا خواهم خواست
ای بس كه دلم بر در تو خون بگریستو آواز نیامد ز پس پرده كه كیست
گر در من دلسوخته خواهی نگریستگر خواهم مرد جاودان خواهم زیست
دل​ها كه به جمع آرزوی تو كنندخود را قربان بر سر كوی تو كنند
برجملۀ خلق مرگ ازان واجب شدتا آن همه جان نثار روی تو كنند
جانم، ز میان جان، وفای تو كنددل ترك دو عالم از برای تو كند
بر تارك خورشید نهد پای از قدرهرذره كه لحظه​ای هوای تو كند
چندان كه دلم سوی تو بشتابد بازهر دم كاری دگر بر او تابد باز
من گم شده​ام، تو گم نیی زانكه دلمدر هر چه نگه كند ترا یابد باز
دیرست كه سودای تو در سر دارموز عشق دلی خون شده در بر دارم
در راه تو یك مذهب و یك شیوه نیمهر لحظه، به نو، مذهب دیگر دارم
ای قاعدۀ عشق تو جان افزاییخاصیت حسن تو جهان آرایی
سلطان زمان شوم من سوداییگر صبر دهی مرا درین تنهایی
در عشق تو جان قویم می​بایدوز خلق تنی منزویم می​باید
چون در ره من وجودِ من سدِّ من استدر راه تو تنهارویم می​باید
گه جان مرا غرق ملاهی می​دارگه نفسم را به صد تباهی می​دار
تو زان منی چنان كه خواهی می​كنمن زان توام چنان كه خواهی می​دار
از بس كه شدم ز عشق تو دور اندیشاندیشه ندارم از دو عالم كم و بیش
در هر چیزی كه بنگرد این دل ریشآن چیز ز پس بیند و روی تو ز پیش
كو هیچ رهی كه پیش آن سدّی نیستكو هیچ قبولی كه درو ردّی نیست
در جلوه​گری​های تو حیران شده​امكاین جلوه​گری​های ترا حدّی نیست
از خود برهان مرا كه بس ممتحنمجان و تن من باش كه بی​جان و تنم
خویشی خودم بخش كه تا خوش بزیمبا خویشتنم گیر كه بی​خویشتنم
عشقت ز ابد تا به ازل می​بینمیك سایۀ او علم و عمل می​بینم
هر اشكالی كه در همه عالم هستدر نقطۀ شین عشق حل می​بینم
در عشق تو اسبِ جان بسر خواهم تاختپروانه صفت پای ز پر خواهم ساخت
جان و تن ودین و دل و ملك دوجهاندر باختم و چیز دگر خواهم باخت
گه در عشقت بی سر و پا می​سوزیمگه زآتش صد گونه بلا می​سوزیم
آن اولیتر كه تا بود جان در تنتو می​نازی مدام و ما می​سوزیم
افتان خیزان در ره تو می​پوییمچیزی كه كسی نیافت ما می​جوییم
بر خاك درت روی به خون می​شوییمهم با تو ز تو واقعه​ای می​گوییم
بی روی تو چشم بر چه خواهم انداختبی​آرزوی تو سر چه خواهم انداخت
هر تیر كه در جعبۀ وُسْعِ ما بودانداخته شد دگر چه خواهم انداخت
دوش آمد و گفت اگر دل ما داریكُل گرد چرا مذهبِ اَجزا داری
چون قطره برون مباش و غوّاصی كُنیعنی كه درون هزار دریا داری
ای بی سر و بن گشته جهانی از تونامانده سالم دل و جانی از تو
گرچه نتوان یافت نشانی از توغایب نتوان بود زمانی از تو
گه پیش تو چون قلم بسر می​آییمگاه از بد و نیك بی​خبر می​آییم
با عشق تو دست در كمر می​آییمبر پنداری زیر و زبر می​آییم
جانا ز غم عشق تو سرگردانممن در طلب تو از میانِ جانم
گفتی كه به ترك جان بگو تا برهیچون تو به میان جان دری نتوانم
در درد خودم چو چرخ سرگردان كنوز عشق خودم بی سر و بی سامان كن
هرگاه كه درمان دلم خواهی كرددرمان دلم ز درد بی درمان كن
سر با تو ببازم، كلِه من اینستپیش تو بمیرم، شرهِ من اینست
گر ملك دو عالمم مسلم گرددجز خون نخورم زانكه رهِ من اینست
در راه تو، دل واقعۀ مشكل خواستدر راه تو پای تا بسر در گل خواست
وانگاه چو در بلای عشق تو فتاداز تو ز برای دل بلای دل خواست
هم بی دو جهان تویی و هم در دو جهانمن بی​خویشم با تو بهم در دو جهان
گر جو به جوم كنی و بر باد دهییك جو نكنم عشق تو كم در دو جهان
هر روز مرا با تو حسابی دگرستهر لحظه ترا تازه عتابی دگرست
بی یاد تو از خلق دل پُر خونمهر دم كه برآورد حجابی دگرست
جانا! جانم ز قعر دریای حضوردُرّی عجب است غرق چندینی نور
گرچه تن من ز كار دورست ولیكیك لحظه نه​یی ز خاطرِ جانم دور
سر در سر سودای تو خواهم كردندر حجرۀ دل جای تو خواهم كردن
برگیر ز رخ پرده كه در عالم جاندل غرق تماشای تو خواهم كردن
گر من نه چنین عاشق و شوریده​امیبودی كه ترا دمی پسندیده​امی
ور مثل تو در همه جهان دیده​امیبر صد شادی غم تو نگزیده​امی
تاكی باشم بستۀ هستی بی توافتادۀ هشیاری ومستی بی تو
گر نالیدم ز تنگدستی بی توقارون شده​ام به زر پرستی بی تو
دل را ز غمت بی سر و پا می​دارموز خلق جهان چشم ترا می​دارم
در شادی و غم چون به غمم شادی توهر غم كه به من رسد روا می​دارم
هرگه كه می​خوری خروشی بزنیبر عاشق شهرگرد دوشی بزنی
من شهر بگردم پس ازین خانه خرمتا بو كه مرا خانه فروشی بزنی
جانا! همه راه، بر زبانم بودیدر هر منزل مژده رسانم بودی
ای جان و دلم! گر ز تو غایب گشتمهر جا كه بُدم در دل و جانم بودی