قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
دوش آمد و برگشاد صد پردۀ رازدر پردۀ دل جلوه​گری كرد آغاز
در داد ندا كه ای ز ما مانده بازبرخیز ز پیش و خانه با ما پرداز!
دوش آمد و گفت: روز و شب می​جوشیتادین ندهی ز دست در بیهوشی
چون من همه​ام به قطع و دنیا هیچ استآخر همه را به هیچ می​نفروشی
دوش آمد و دل ازو كبابی می​گشتتا باده به كف كرد و خرابی می​گشت
در سینۀ جانم فلكی گردان كردپس گردِ فلك چو آفتابی می​گشت
دوش آمد و گفت: چندم آواز دهیمن دور نیم تو دوری آغاز نهی
دیوار حجاب است چو برخاست ز پیشاین خانه و آن یكی شود باز رهی
دوش آمد و گفت: چند تنها باشیگر قطره نباشی همه دریا باشی
هرگه كه تنت جهان و دل جان گرددتو جان و جهان شوی همه ما باشی
دوش آمد و گفت: «در درون ما را باشدر خاك نشین و غرقِ خون ما را باش»
بر من می​زد تاكه ز من هیچ نماندچون هیچ شدم گفت: «كنون ما را باش!»
دوش آمد و گفت: خانۀ ما آخرروشن بكن ای یگانۀ ما آخر
وقت است كه دست دركش آری با ماتا كِی گوئی فسانۀ ما آخر
دوش آمد و گفت: ای شب و روزت غمِ منهرگز نشوی تا تو توئی همدمِ من
من خورشیدم تو سایه​ای بر سرِخاكتا محو نگردی نشوی محرَمِ من
دوش آمد و گفت: گردِ تو حلقه كنیمپیراهنِ خونینِ دلت خرقه كنیم
ما تخت میان دل ازان بنهادیمتا طالبِ خویش را به خون غرقه كنیم
دوش آمد و گفت: گِردِ اِعزاز مگردخواری طلب و دگر سرافراز مگرد
می​دان كه تو سایۀ منی خوش می​باشهرجا كه روم از پی من باز مگرد
دوش آمد و گفت: مرغِ دل عاجز نیستدر پرده بدارش كه جز او را عزّ نیست
چون هر دو جهان به زیر پر دارد دلبیرون شدنش ز آشیان هرگز نیست
دوش آمد و گفت: بی یقین می​نرسیگاهی ز فلك گه ز زمین می​نرسی
ساكن شو و تن فرو ده و خوش دل باشماییم همه بجز چنین می​نرسی
دوش آمد و گفت: خویش را دشمن باشدر تیرگی اوفتادۀ روشن باش
از خویش چو خشنود نبودی نفسیبی​خویشتن آی و یك دمی با من باش
دوش آمد و گفت: «در بلا پیوستیآن لحظه كه در چون و چرا پیوستی»
گفتم: «چكنم تا به تو در پیوندم»گفتا كه «ز خود ببُر به ما پیوستی»
دوش آمد و گفت: روز و شب غمناكیتا بنشستی بر درِ ما بی باكی
دستی كه به دامن وصالت نرسددر گردنِ خاك كن كه مشتی خاكی
دوش آمد و گفت: در جنون می​فكنیمجان می​سوزیم و تن به خون می​فكنیم
بنشین تو برون كه در درونت ره نیستتا هرچه درونست برون می​فكنیم
دوش آمد و صبر از دلِ درویشم رفتآرام زعقلِ حكمت اندیشم رفت
چون حیرت من بدید یك دم بنشستدرخوابِ خوشم كرد و خوش از پیشم رفت
دوش آمد و گفت: بی قراری شب و روزبیكار نشسته در چكاری شب و روز
هرگز نگشایم درِ تو لیك بدانكجز حلقه زدن كارنداری شب و روز
دوش آمد و گفت: اگر وفا خواهی كرددردِ همه ساله را دوا خواهی كرد
نه سود طلب نه مایه با هیچ بسازگر كار به سرمایۀ ما خواهی كرد
دوش آمد و گفت: كارِ ما خواهی كردجان نعره زنان نثار ما خواهی كرد
ور این نكنی نه صبر داری تو نه دلمسكین تو گر انتظارِ ما خواهی كرد
دوش آمدو ره بر دل و جانم در بستزنّار ز زلفِ دلستانم در بست
گفتم كه ز زلفِ دلكشت بخروشمبرخاست و به یك شكر زبانم در بست
دوش آمد و گفت: حسن دنیی​ست امشببا هم بودن به عیش اولی​ست امشب
خورشید به شب گرفته​ای در آغوششب خوش بادت اگر خوشت نیست امشب!
آن بت كه دلم عاشقِ جانبازش بودجان شیفتۀ زلفِ سرافرازش بود
گفتم كه چو آید برود صد نازشدوش آمد و آنچه رفت هم نازش بود
دوش از درِ دل درآمد آن بیناییگفتا كه چه می​كنی درین تنهایی
گفتم كه زعشق تو شدم سوداییسودائی خویش را چه می​فرمایی
دوش از سر لطفی بنشاندست مراچون مست شد از پیش براندست مرا
چون می​رفتم به خشم پس بازم خوانداین كار نگر كه باز خواندست مرا
دوش از برِ خویش سرنگونم می​تاختتیغی به كف آورده برونم می​تاخت
چون خونِ دلم ز حد برون قوّت كردبرخویش زدم تیغ كه خونم می​تاخت
دل دوش ز لعلِ همچو قندش می​سوختجان نیز ز زلفِ چون كمندش می​سوخت
خورشید سپر فكنده می​رفت خجلتا روز و شبِ تیره سپندش می​سوخت
دی می​شد و دل رها نمی​كرد به كسبرخاسته صد فغان هر گوشه كه بس
امروز همی آمد و هر ذرّه كه هستفریاد همی كرد كه فریادم رس
دوش آمد و گفت: مردمِ دوراندیشاز خویش بجز هیچ نیابد كم و بیش
می بر نتوان گرفت این پرده ز پیشگر برگیرم ز خویش من مانم و خویش
دی گفت: كجا شدی،‌چنین می​بایداز دوست جدا شدی، چنین می​باید
روزی دو ز بهرِ آنكه دور افتادیبیگانه زما شدی، چنین می​باید
دوشش دیدم چو زلف خود در تابیمی​شد چو مرا بدید در غرقابی
گفتا كه برِ تو خواهم آمد فرداگفتم:‌اگر امشبم ببینی خوابی
امشب بَرِ ما مست كه آورد تراوز پرده بدین دست كه آورد ترا
نزدیكِ كسی كه بی تو بر آتش بودچون باد نمی​جست كه آورد ترا
امشب ز پگاهی به خروش آمده​ایچونست كه مست​تر ز دوش آمده​ای
در بازارت نمی​رود كار مگرزانست كه درخانه فروش آمده​ای
دوش آمد و گفت: هیچ آزرمت نیستدر عشق دمِ سرد و دلِ گرمت نیست
گفتم: «برهان مرا ز من، ای همه تو!»گفتا كه كیی تو، خویش را شرمت نیست
دوش آمد و گفت: ای وطن بگرفتهدو كون به هم ز جان و تن بگرفته
چون من همه​ام تو هیچ شرمت بادامن آمده و تو جای من بگرفته
دوش آمد و گفت: اگر چه كم می​آیمپیش از دو جهان به یك قدم می​آیم
از ما نتوان گریخت از خود بگریزكانجا كه روی با تو به هم می​آیم
دی گفت: چو تو صد به زیانی سوزمتا می چه كنم كه ناتوانی سوزم
چون من به كرشمه​ای جهانی سوزمبنگر تو مرا كه نیم جانی سوزم
دی گفت: حجب ز پیش برنگرفتمدو كون ز راهِ خویش برنگرفتم
صد عالمِ تشویر پدیدار آمدیك پرده كنون ز پیش برنگرفتم