قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
چون روی تو در همه جهان روی كراستبی روی تو یك مو سرِ جان روی كراست
خورشید ز خجلتِ رخت پشت بدادمی​گشت به پهلو كه چُنان روی كراست
بی موی تونیست موی كس موئی راستبی روی تو روی دگران روی و ریاست
بی موی تو ای موی میان موی كه دیدبی روی تو در روی زمین روی كراست
تا روی ز زیرِ پرده بنمودی توصد پرده دریدی و ببخشودی تو
امروز همه جهان ز تو پُر شور استزین پیش كه داند كه كجا بودی تو
در كوی تو آفتاب منزل بگرفتوز روی تو یك ذرّۀ كامل بگرفت
از پرتوِ روی تست گیتی روشناز بدعتِ خورشیدمرا دل بگرفت
ای واقعۀ عشقِ تو كاری مشكلخورشیدِ رُخَت فتنۀ جان، غارتِ دل
هركاو نَفَسی بدید خورشیدِ رُخَتدیوانه بوَد اگر بماند عاقل
عشقت به هزار پادشاهی ارزدوصلِ تو ز ماه تا به ماهی ارزد
آن را كه رخی بود بدین زیبائیانصاف بده كه هرچه خواهی ارزد
ای زلفِ تو صد دامِ ستم افكندهجانِ همه عاشقان به غم افكنده
هرجا كه درین پرده وجودی می​یافتیك پرتو رویت به عدم افكنده
جانا غم عشقت دل و دینم نگذاشتیك ذرّه گمانم و یقینم نگذاشت
گفتم كه ز دستِ تو كنم بر سرْ خاكخود عشقِ رخت فرا زمینم نگذاشت
زلف و رخِ تو كه قصدِ جان دارندمدر هر نفسی كار به جان آرندم
از سایۀ زلفِ تو رخت چون بینمكز سایه به آفتاب نگذارندم
ای روی چو آفتابِ تو پشت سیاهبی پشتی تو مه ننهد روی به راه
از روی توآفتاب را پشت شكستوز روی تو پشتِ دست می​خاید ماه
ای پیش تو سرو و ماه پیوسته رهیبا قد چو سرو و با رخ همچو مهی
مه چهره و سرو قد بسی هست ولیكتابنده​تر است ماه بر سروِ سهی
چون ماه، به قطع، آب روی تو نداشتیك ذرّه ز آفتاب روی تو نداشت
خورشید كه جملۀ جهان روشن از اوستشد زرد از آنكه تابِ روی تو نداشت
گر پرده ز روی دلستان برگیریهر پرده كه هست در جهان برگیری
چون زندگی از عشق تو داریم همهوقت است كه این بدعت جان برگیری
ای گم شده درحسنِ تو هر دیده​وریگوئی كه ز حسنِ خود نداری خبری
خلقی به نظارۀ تو می​بینم مستتو از چه نظاره می​كنی در دگری
تا دیده بر آن عارضِ گلگون افتادچشمم ز سرشك چشمۀ خون افتاد
هر راز كه در پردۀ دل پنهان بودباخونِ جگر ز دیده بیرون افتاد
گر در همه عمر آرزوئیم بوَداز وصلِ تو قدرِ سرِ موئیم بوَد
بی روی تو بر روی ازان می​گریمتا پیشِ تو بو كه آب روئیم بوَد
ای تُرك! دلم غاشیه بر دوش تو شدجانم ز جهان واله و مدهوش تو شد
بر سیمِ بناگوش تو چون جملۀ خلق،در می​نگرند، حلقه در گوش تو شد
تا حلقۀ آن زلف مشوّش دیدمدل را به میانه در كشاكش دیدم
تا روی چوآتش تودیدم از دوردور از رویت به چشم آتش دیدم
در جنب رخت چو ماه می​ننمایدمی​گردد و می​كاهد و می​افزاید
از غیرت روی همچو خورشید تو ماهدیرست كه ماهتاب می​پیماید
بی عشق تو زیستن دریغم آیدجز از تو گریستن دریغم آید
چون نیست ز نازكی ترا تاب نظردر تو نگریستن دریغم آید
ای حسن تو درحدّ كمال افتادهشرح دهنت كار محال افتاده
خورشید، كه در زیر نگین دارد ملك،از شرم رخ تو در زوال افتاده
خورشید كه چرخ در نكوئیش آوردگوئی كه برای یافه گوئیش آورد
چون پیشِ رخِ تو لافِ نیكوئی زدزان لافِ دروغْ زرد روئیش آورد
ای نرگسِ صفرا زده سودائی توتر گشته و تازه پیشِ رعنائی تو
در هیچ نگارخانۀ چین هرگزصورت نتوان كرد به زیبائی تو
لعلت كه بلای دل و دین آید همگه چون گل و گه چو انگبین آید هم
گر خوبی ماهِ آسمان بسیارستپیشِ رخِ تو فرا زمین آید هم
تا روی چو آفتاب جانان بفروختازحسن جهان بر مه تابان بفروخت
از رشك رخت كمال بسیار خریدتا بفروزد جمله به نقصان بفروخت
گل را به چمن گونۀ رخسار تو نیستمه را به سخن لعل شكربار تو نیست
خورشید جهان فروز را یك ساعتدر هیچ طریق تاب دیدار تو نیست
عشق رخ تو كه كیمیای خطرستاز یك جو او دو كون زیر و زبرست
چون سرپیچم از تو چو هر روز مراهمچون رخ تو، عشق رخت، تازه​ترست
گاهی ز سرِ زلفِ سیاهت ترسمگاهی ز كمین گاهِ كلاهت ترسم
گفتی: «به نهان بر تو آیم، یك شب»از روشنی روی چو ماهت ترسم
كوثر كه لبِ ترا ندیم افتاده​ستسر بر خطِ سبزِ تومقیم افتاده​ست
آفاق ز روی تست روشن همه روزخورشید بهانه​ای عظیم افتاده​ست
ماهی كه ز رخ یك سرِ مویم ننمودراهم زد و راهِ سرِ كویم ننمود
صد معنی بكر در صفات رویش،چون روی نماید، ز چه رویم ننمود
آن ماه كه سجده بُرد انجم او راتا كرد دل از دیدۀ خود گم او را
از بس كه گریست دیده در فرقت اوازدیده بشد صورت مردم او را
بی لعلِ لبش شكرستان می​چكنمبی ماهِ رخش زحمتِ جان می​چكنم
گویند: «جهان بر رخِ او باید دید»گر پیش آید رخش جهان می​چكنم
بگشاده رخ و بسته قبا می​آیدسرمست به بازار چرا می​آید
می​آید و در پوست چو گل می​خنددآری چه توان كرد مرا می​آید
آن روز كه روی دلستان نتوان دیداز بینایی نام ونشان نتوان دید
او مردم چشم ماست چون می​برودشك نیست كه بعد ازین جهان نتوان دید
شرطِ رَهِ عشق چیست، درخون گشتنهمچون شمعی به فرق بیرون گشتن
از مشعلۀ روی تو دلگرم شدنوز سلسلۀ زلفِ تو مجنون گشتن
ای باد به سوی زلفِ آن یار بتازكوتاه مكن دست از آن زلف دراز
آهم به سرِ زلفِ درازش برسانبوی جگر سوخته در مشك انداز
دوش آمد و بنشست به صد زیباییبرخاست ز زلفش این دلِ سودایی
می​پیمودم زلفش و عقلم می​گفتسودای سیاه است چه می​پیمایی
از بادۀ عشق تو خماری دارموز هرچه نه عشقِ تو كناری دارم
می در مكش از من سرِ زلفِ تو كه منبا هر شكنِ زلفِ تو كاری دارم
دل، خستۀ چشم ناوك انداز مدارجان بستۀ آن زلفِ فسونساز مدار
شوریدۀ زنجیر سرِ‌زلفِ توامزنجیر ز شوریدۀ خود باز مدار
اول كه به پیشِ خویشتن راهم دادصد وعدۀ وصل گاه و بی​گاهم داد
و آخر ز حیل پردۀ كژ ساخت ز زلفیعنی كه ترا پردۀ كژ خواهم داد
زلف تو برفت از نظرم چه توان كردبرد این دل زیر و زبرم چه توان كرد
گر من كمری ز زلف تو بربندمزنّار بود آن كمرم چه توان كرد
دل دادم و تركِ كفر ودینش كردمگمراهی و مفلسی یقینش كردم
چون نامِ تو نقشِ دلِ من بود مدامدر حلقۀ زلفِ تو نگینش كردم
زلف تو كه بود آرزوئی همه راجز دیدن او نبود روئی همه را
موئی ز سرِ یك شكنش بركندمكآویخته بود دل به موئی همه را
دل در خم آن زلف چو زنجیر بماندسر بر خط تو دو پای در قیر بماند
مشكِ سرِ زلفِ تو دلِ ما بربودما را، جگرِ سوخته، توفیر بماند
جانا! ز همه جهان نشستم برترسربازان را چو دیده هستم در خور
در باز كن و ببین كه هستم بر دروز دستِ سرِ زلفِ تو دستم بر سر
تا در سر زلفت خم و چین افكندیبر ماه نقاب عنبرین افكندی
با تو سخنی ز زلف تو می​گفتمدر خشم شدی و بر زمین افكندی
زلف تو كه چون مشك به هر سوی افتادبی مهر از آن است كه هندوی افتاد
زان گشت چنین شكسته كز غارت جاناز بس كه شتاب كرد بر روی افتاد
دل گفت: «رهِ زلف تو چون كوتاهی است»چون دید كه نیست هر زمانش آهی است
در زلفِ تو می​رفت و به زاری می​گفت:«یا رب چه دراز و بس پریشان راهی است!»
شب نیست كه جان بی تو به لب می​نرسدروزی نه كه در غصّه به شب می​نرسد
زلفِ تو چنین دراز و من در عجبمتا دست بدو از چه سبب می​نرسد
در زلف اگرچه جایگاهی سازیبا این دلِ سرگشته نمی​پردازی
با تو سخنِ زلف تو می​نتوان گفتزیرا كه ورا از پسِ پشت اندازی
زان خط كه به گردِ شكر آوردی توخوندلم و قفای خود خوردی تو
گفتم كه مكن به دلبری زلفت كژدیدی كه بتافتی و كژ كردی تو
بوئی كه ز زلف مشكبوی تو رسددل در طلبش بر سر كوی تو رسد
آن زلف سیاهِ تو بلایی سیه استترسم كه نیاید كه به روی تو رسد
چون گشت دل من از سر زلف تو مستهرگز بندادم ز سر زلف تو دست
گفتی سر زلف من كرا خواهد بوددانی كه سر زلف تو دارم پیوست
در عشق رخت چون رخ تو بیشم نیستقربان تو گردم كه جز این كیشم نیست
بردی دل من به زلف و بندش كردیزانست كه یك لحظه دل خویشم نیست
گر لعل لب تو آب حیوانم دادور چشم خوش تو قوت جانم داد
زلف تو به دست سخت می​خواهم داشتمن این شیوه ز دست نتوانم داد
هركاو رخ تو بدید حیران ماندوز لعل لب تو لب به دندان ماند
وانكس كه سرِ زلفِ پریشانِ تو دیدكافر باشد اگر مسلمان ماند
ای خاصیتِ لعل تو جان پروردنتا كی ز سر زلف تو غارت كردن
چون من دو هزار عاشق بی سر و بنهر دم سر زلفت فكند در گردن
دل در سر زلف چون توحسن افروزیچون شمع دمی نمی​زید بی سوزی
بركش سر زلفت كه بلایی است سیاهترسم كه به گرد تو درآید روزی
مشكین رسنت چو پردۀ ماه شودبس پرده نشین كه زود گمراه شود
ور چاهِ زنخدانت ببیند بیژندانم كه بدان رسن فراچاه شود
چون چشمِ تو تیرِ غمزه محكم انداختهر لحظه هزار صید بر هم انداخت
چون زلف تو سر بستگی آغاز نهادسرگشتگیی در همه عالم انداخت
گفتی كه اگر می​طلبی تدبیریهرچت باید بخواه بی​تأخیری
زلفت خواهم ازانكه در می​بایددیوانگی مرا چنان زنجیری
دل روی بدان زلفِ سرافراز آوردبا هر شكن زلف تو صد راز آورد
روزی زسرِ زلفِ تو موئی سرتافتسودای تواش موی كشان باز آورد
گه لعلِ تو از قند دلم خواهد تافتگه زلفِ تو از بند دلم خواهد تافت
از زلفِ درازِ تو دلم می​تابدتابش در ده چند دلم خواهد تافت
تا زلف ترا به خونِ دل، رای افتاددل در سرِ زلفِ تو به صد جای افتاد
از بس كه سرِ زلفِ تو كردند به خمدیدم كه سرِ زلفِ تو در پای افتاد
در زلفِ تو صد حلقۀ دیگرگون استهر حلقۀ او تشنۀ صدصد خون است
می​نتوان گفت وصفِ زلفت چون استباری ز حساب عقل ما بیرون است
ای بی​خبر از رنج و گرفتاری منشادم كه تو خوشدلی به غمخواری من
تا غمزه به خونِ دلِ من بگشادیدر زلف تو بسته است نگونساری من
گر كشته شوم كشته به نامِ تو شومور بندۀ كس شوم غلام تو شوم
چون دست به دامِ زلفِ تو می​نرسدهم آن بهتر كه صیدِ دامِ تو شوم
چون نیست ز عقل ذرّه​ای توفیرمتا می چه كنم عقل، كمش می​گیرم
دیوانگی عشقِ توام می​بایدتا بو كه ز زلفِ تو رسد زنجیرم
تا زلفِ زره ورت به هم تافته شدگوئی كه هزار نافه بشكافته شد
زنجیرِ سرِ طرۀ مشكین رنگتاز تابشِ خورشید رخت تافته شد
تا در سرِ زلفت خم و تاب افكندیاین سوخته را دل به عذاب افكندی
از زلفِ سیاهِ تو جهان تیره از آنستكان زلفِ سیه بر آفتاب افكندی
چون مشكِ خط تو سایه ور می​افتدخورشید به زیرِ سایه درمی​افتد
زیبنده​ترست موی و بالا باریكان موی به بالای تو برمی​افتد
زلف تودگر ز دست نگذارم منتا بو كه دل از شست برون آرم من
گویم كه دلِ مرا چراندهی بازگوئی كه برو دلِ تو كی دارم من
ای پردۀ دل پرده نوازت بودهجان هم نَفَسِ پردۀ رازت بوده
من چون سرِ زلفِ تو به خاك افتادهدست آویزم زلفِ درازت بوده
بیچاره دلِ من كه غمِ جانش نیستدر درد بسوخت و هیچ درمانش نیست
گفتم كه سرِ زلفِ تو دستش گیرددر پای فكندی كه سر آنش نیست
گر لعلِ لبِ تو دَرِّ شهوارم دادزلف تو ز پی شكست بسیارم داد
با لعلِ لبِ تو كارِ ما چون زر بودزلفت به ستیزه تاب در كارم داد
تا كی كمرِ عهد و وفا باید بستزنّارم ازان زلفِ دو تا باید بست
چون كارِ من از لبِ تو می​نگشایددل در سرِ زلفِ تو چرا باید بست