قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سی و ششم: در صفت چشم و ابروی معشوق

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
هر روز سرِ زلفِ تو كاری نهدمدر حلقۀ خویش باكناری نهدم
چشم تو كه خارِ مژه در جان شكندهر لحظه ز مژگانِ تو خاری نهدم
لعلت به صواب هیچ كس دم نزندرای شكری با همه عالم نزند
وین نادره​تر كه چشم تو از شوخیصد تیر زند كه چشم بر هم نزند
چشمِ سیهت كه فتنۀ آفاق استجانم ز میان جان بدو مشتاق است
و ابروی تو ریخت آب رویم بر خاككابروی تو پیوسته به خوبی طاق است
هر دم به حیل زخمِ دگر سانم زنوز نرگسِ مست تیرِ مژگانم زن
تیرِ مژه چون كشیده​ای در رویمدل خود بردی بیا و بر جانم زن
هم زلف تو از برونِ دل در تاب استهم خطِّ تو از چشمۀ دل سیراب است
وان نرگسِ نیم مستِ شوریدۀ توگر باده نخوردست چرا پرخواب است
در عشقِ تو عقل و هوش می​نتوان داشتجان مست و زبان خموش می​نتوان داشت
عقلِ منِ دلسوخته را چشم رسیدكز چشمِ تو عقل گوش می​نتوان داشت
تا ابروی طاقِ تو كماندار افتادتیرِ مژه جفتِ او سزاوار افتاد
در من نگر و گره بر ابروی مزنكز ابرویت گره برین كار افتاد
دردی كه ز تو به حاصلم می​آیددور از رویت دل گسلم می​آید
تیرِ مژه از كمانِ ابرو آخرچند اندازی كه بر دلم می​آید
تا غمزۀ چشم رهزنت راهم زدصد تیرِ جفا بر دلِ آگاهم زد
بس سنگدل و ستمگرت می​بینمبشتاب كه سنگ و سیم را خواهم زد
چون خطِّ رخت هست روان چندینیتا چند كنی قصد به جان چندینی
ابروی تو بر من كه كمانی شده​اماز بهرِ چه می​كشد كمان چندینی
زلفِ تو به هم در اوفتاده عجب استگه سركش و گاه سر نهاده عجب است
جانا! مژۀ من است در آب مدامتیرِ مژۀ تو آب داده عجب است!
چشمِ خوشِ تو كه مذهبِ عبهر داشتبس شور كه هر مژۀ او در سر داشت
تیر و مژه​ات گرچه به هم می​مانستاما مژۀ تو مزۀ دیگر داشت
از زلفِ شكن بر شكنت می​ترسموز نرگسِ مستِ پرفنت می​ترسم
من می​خواهم كه راه گیرم در پیشاز غمزۀ چشمِ رهزنت می​ترسم
گر عفو كنی به لطف جرمی كه مراستآسان ز سرِ وجود برخواهم خاست
با قدّ تو راست است هر چیز كه هستبا ابرویت هیچ نمی​آید راست
از زلفِ تو دل چو در عقابین افتادنقدش همه از نرگس تو عین افتاد
و آخر حجر الاسودِ خالت چو بدیداز ابرویت به قاب قوسین افتاد
خطّت دام است و خالت او را دانه استبا دانۀ تو مرغِ دلم همخانه است
بیمارستانِ چشمِ‌بیمارِ ترادر زلفِ چو زنجیرِ تو بس دیوانه است
گفتم: خط مشكین تو بر ماه خطاستگفتا:‌به خطا مشك ز من باید خواست
گفتم كه زه این كمان ابرو كه تراست!گفتا كه چنین كمان به زه ناید راست
گفتم: «كس را روی تو و موی تو نیستتیر مژه و كمان ابروی تو نیست»
چشمش به زبانِ حال گفتا: «از تیرمگریز كه این كمان به بازوی تو نیست»
چون غمزۀ تو جادویی آغاز نهدممكن نبود كه هیچ غمّاز جهد
بر هم زده​ای همه جهان در نفسیآخر كه جهان به دست تو باز دهد
دایم گهر وصل تو می​جویم بازوز هجر تو رخ به اشك می​شویم باز
تا نرگسِ مستِ نیم خوابت دیدمهم مستم و هم ز خواب می​گویم باز