قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سی و هفتم: در صفت خط و خال معشوق

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
بر لب، خط فستقیش، پیوسته بماندو آن پسته دهان با جگری خسته بماند
ازتنگی پسته مغز را گنج نبوداز پوست بجست و بر در بسته بماند
ای مورچۀ خط! بدمیدی آخربرگرد مهش خط كشیدی آخر
گویند كه در مه نرسد هرگز مورای مور! به ماه چون رسیدی آخر
بی برگ گلش جامه قبا خواهم كردباری بنپرسی كه چرا خواهم كرد
آمد خط او و ورق گل بگرفتیعنی كه من این ورق فرا خواهم كرد
گفتم: دل من ببردی ای جادو وش!گفتا: چكنم تو دل ندادی خوش خوش
گفتم: رخت آتش است و خطّت دودستگفتا كه تو دود دیده​ای از آتش
گفتم: ز خط تو بوی خون می​آیدوز خطّ تو عقل در جنون می​آید
گفتا كه خط از برای زر می​آرمگفتم كه زر از سنگ برون می​آید
گه در خط دلبران شیرین نگرمگه در خد و خال و زلفِ مشیكن نگرم
از بس كه رخِ سیم بران می​بینمحیرت شده​ام تا به كدامین نگرم
زین خط كه لعل تو كنون می​آرددل خود كه بود كه جان جنون می​آرد
سبزی خط تو سرخ روئی من استكان سبزه مرا خطّ به خون می​آرد
از تیرِ غمت بسی جگر دوخته​ایبر مشك خطت بسی جگر سوخته​ای
مگذار كه خطّ تو ز دستم بشودچون دست مرا بدان خط آموخته​ای
گفتی: «خطم از لبم جدا خواهد شدوین وعده كه می​دهم وفا خواهد شد»
طوطی لبت به شكّر و آب حیاةمنقار فرو برده كجا خواهد شد
ای زلفِ تو دامن قمر بگرفتهماه تو به مشك سر به سر بگرفته
طوطی خط فستقیت بر عنابحلقه زده و گردِ شكر بگرفته
یا رب چه خط است این كه درآوردی توتادست به بیداد برآوردی تو
دی خطّ به خون من همی آوردیو امروز خطی پر شكر آوردی تو
تا خط تو پشت بر قمر آوردستعقل از دل من روی به درآوردست
طوطی خط زمردینت بر لعلخطّی است كه بر تنگ شكر آوردست
چون خط تو باعث گنه خواهد شدهر روز هزار دل ز ره خواهد شد
زین شیوه كه خط تو محقق افتاددیوان من از خطت سیه خواهد شد
اندیشۀ ابروی تو پیوسته مراستوز حلقۀ زلفت دل بشكسته مراست
چون خط تو رسته است و دهانت بستهعشقی است كه بر رسته و بر بسته مراست
از پستۀ تو سبزۀ خط بر رسته استیا مغز ز پستۀ تو بیرون جسته است
بر رسته دگر باشد و بر بسته دگراین طرفه كه بر رستۀ تو بربسته است
تا خط تو بر خون جگر می​خوانمگوئی كه غم دلم زبر می​خوانم
از من ببری دلی چو خط آوردیزیرا كه من از خط تو بر می​خوانم
آن پسته میان مغز چون افتادستیا آن خط فستقی كنون افتادست
یا مغز دران پسته نمی​گنجیدستوز تنگی جایگه برون افتادست
دوش آمد و گفت: «آمده​ام حور سرشتتاختم كنم ملكت حوران بهشت»
گفتم: «به خطی سرخ بر آن زیر نویس»رویش به خطی سبز در آن زیر نوشت
از خجلت خط، رخت اگر پر عرق استبر جملۀ خوبان جهانت سبق است
گر از ورق گلت خطی پیدا شدخط را ورقی باید و خط بر ورق است
از عشقِ خط تو سرنگون می​گردموز خال تو در میان خون می​گردم
تا روی نمود نقطۀ خال توامچون پرگاری به سر برون می​گردم
خال تو كه جاودان بدو بتوان دیدبر روی تو روی جان بدو بتوان دید
گر مردمك دیدۀ زیبائی نیستپس چون كه همه جهان بدو بتوان دید