قرآن کریمبه زبان فارسی

باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
لعلت كه خجل كرد گل رعنا رااز پسته نمود خالِ مشك آسا را
می​خواستم از پستۀ سبزت شكریتو بر در بسته خط نوشتی ما را
چون دیده به روی تو نظر بگشایداز هر مژه​ای خون جگر بگشاید
در صد گره‌ام ز زلف خم در خمِ توتا پسته به یك تنگ شكر بگشاید
جانم كه به لب از لب لعل تو رسیددل تحفه به پیش لب لعل تو كشید
خوی خشك نمی​كند زخون چون گل لعلزان سنبل تركز لب لعل تو دمید
زلفِ تو سرِ درازدستی داردچشمِ تو همه میل به مستی دارد
امّا دهنت كه ذرّه​ای را ماندیك ذرّه نه نیستی نه هستی دارد
ای كرده پسند از دو جهان چاره منتحقّا كه دریغ دارم از خویشتنت
چون بی​خورشید ذرّه را نتوان دیدبی​روی تو در چشم كی آید دهنت
بنگر كه دلم چه گونه مظلوم نمودگر زلف تو در وجود معدوم نمود
گر زلف ترا حال پریشانی داشتاز رستۀ دندان تو منظوم نمود
لعل تو براتِ كامرانی دهدممنشور به عمر جاودانی دهدم
بر روی تو صد بار بمردم هر روزتا لعلِ تو آبِ زندگانی دهدم
چون توبۀ تو گناه خواهد افتادبس كس كه به تو ز راه خواهد افتاد
ای ماه! به صَدْقَه یك شكربخش مراكاین صَدْقه به جایگاه خواهد افتاد
زانگه كه مرا سوی تو آهنگ افتادصبر از دلِ من هزار فرسنگ افتاد
هر كز دهنِ تو یك شكر كرد سؤالتا در نگریست در دمی تنگ افتاد
فرسودنِ لعلِ آبدارت بر منبنمودنِ زلفِ بیقرارت بر من
یك بوسه بخواهم و صدم عشوه دهیوآنگه گویی ازین هزارت بر من
ای جانِ همه جهان زكوةِ لبِ تورسته ز شكر برون نباتِ لبِ تو
دل در ظلماتِ زلفت از دست برفتآه ار نرسد آبِ حیاتِ لبِ تو
دل نیست كز آن ماه برنجد هرگزكانجا دل كس هیچ نسنجد هرگز
هركس سخن دهان او می​گویدلیكن سخنی درو نگنجد هرگز
ای ماه به چهره یا گلی یا سمنیوز خوش بوئی شكوفه یا یاسمنی
شیرین لب و پسته دهن و خوش سخنیالمنة للَّه كه به دندان منی!
از وعدۀ كژ دل به غمت می​افتدوز كژگوئی راست كمت می​افتد
جانا! سخن شكسته زان می​گوئیكز تنگی جان برهمت می​افتد
آنجا كه سر زلف تو جانها ببردجانها چو غباری به جهانها ببرد
وانجا كه لب لعل تو جان باز دهدسرگردانی ز آسمانها ببرد
آن خندۀ خوش اگرچه پیوسته بهَستاما به هزار و به آهسته بهَست
در بند درِ پستۀ شورانگیزتكان شوری پسته نیز در بسته بهَست
آن دل كه ز دست من كنون خواهی بردخونی است كه در میانِ خون خواهی برد
باری چو برون می​بری از تن دل منآخر به شكر خنده برون خواهی برد
بر شاخِ دل شكسته یك برگم نیستكز بی برگی بتر ز صد مرگم نیست
بی دانه چگونه برگ باشد آخربی دانۀ نارِ لبِ تو برگم نیست
چون گشت لبت به یك شكر ارزانیاز لعلِ لبت شكر چه می​افشانی
من در عوض یك شكر از پستۀ تودل دادم نقد و قلب می​نستانی
زهرم آید شكرستان بی لبِ توبگرفت مرا دل از جهان بی لبِ تو
گفتی كه تو زود از لب من سیر شویبس سیر شدم بُتا ز جان بی لبِ تو
چشمت كه سبق به دلربائی او راستدر خون ریزی كام روائی او راست
گر جان خواهد رواست زیرا كه لبتصد جان دهدم كه جان فزائی او راست
كس مثل تو در جهانِ جان ماه نیافتهمتای تو یك دلبر دلخواه نیافت
جانا! سخن از دهانِ تنگت گفتنكاری است كه اندیشه در او راه نیافت
من بی سر و سامانِ تو می​خواهم زیستسرگشته و حیرانِ تو می​خواهم زیست
در چاهِ زنخدانِ تو می​خواهم مردوز چشمۀ حیوانِ تو می​خواهم زیست
چون گِرد مه از مشك سیه مور آوردشیرینی خط بر شكرش زور آورد
فریاد مرا زین دلِ دیوانه مزاجكز پستۀ او بار دگر شور آورد
زان پسته كه شیرینی جان می​خیزدشوری است كه از شكرستان می​خیزد
چون خندۀ پستۀ تو بس با نمك استاین شور ز پستۀ تو زان می​خیزد
در عشق دلم هیچ نمی​سنجد از اوهر دم به غمی دگر همی رنجد از او
زان تنگ دهان می​بنگویم سخنیتنگ است دهان برون نمی​گنجد از او
گفتم:‌«شكری از دهنت، درگذریناگه ببرم تا كه بیابم دگری»
گفتا: «دهنی چو چشم سوزن دارمبیرون نشود زچشم سوزن شكری»
دل، مست بتی عهدشكن دارم منبا او به یكی بوسه سخن دارم من
گفتم: «شكری» گفت كه تعجیل مكنبشنو سخنی كه در دهن دارم من
گفتم كه «چنان شیفتۀ آن دهنمكز تنگی او تنگدل و ممتحنم»
گفتا كه «دهانِ تنگ من روزی تست»سبحان اللّه چه تنگ روزی كه منم!
گفتم: «شكریم ده مسلمانی نیست»گفتا: «جان ده كه نرخ پنهانی نیست
یك بوسه به جانی​ست مرا، گو بمخرآن را كه بدین گرانی ارزانی نیست»
گفتم كه «هزار رونق افزون گیریگر تو كم یك شكر هم اكنون گیری»
گفتا: «شكر از لبم گرفتی بیرون»یا رب كه چگونه جست بیرون گیری
گفتم:‌«بردی از لب و دندان جانمروی از لب و دندان تو چون گردانم»
گفتا: «لب خویش را به دندان می​خادور از لب و دندانت لب و دندانم!»
می​آمد و بر زلف شكن می​انداختناخورده شراب، خویشتن می​انداخت
پنهان ز رقیبی كه همه زهر نموداز لب شكری به سوی من می​انداخت
تركم همه كارم به خلل خواهد كردآورد خطی مگر عمل خواهد كرد
هر شور كه در جهان ز چشمِ خوشِ اوستبا شیرینی لبش بدل خواهد كرد
عشقش ز وجودم عدمی می​سازددر هر نفسیم ماتمی می​سازد
گاهم بدو چشم می​زند بر جان زخمگاهم به دو لعل مرهمی می​سازد