قرآن کریمبه زبان فارسی

باب چهل و یكم: در صفت بیچارگی عاشق

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
عشقت كه به صد هزار جان ارزانی استبحری است كه موج او همه حیرانی است
تا لاجرم از عشق تو همچون فلكیسر تا سر كارم همه سرگردانی است
نی در ره تو گرد تو می​بینم مننه هیچ كسی مرد تو می​بینم من
هرجا كه به گوشه​ای درون دلشده​ای استماتم زدۀ درد تو می​بینم من
بر باطل نیست گر دلم دیوانه استزیرا كه تو شمعی و دلم پروانه است
قصّه چكنم كه هر كه بودند همهدر تو نرسیدند و دگر افسانه است
نه مرد و نه نامرد توام می​دانیزیرا كه نه در خورد توام می​دانی
دلسوختۀ عشق توام می​بینیماتم زدۀ درد توام می​دانی
در عشق تو پیوسته به جان می​گردمچون شیفتگان گِردِ جهان می​گردم
برخاك نشسته اشك خون می​ریزمپس نعره زنان در آن میان می​گردم
هم بر جانم این همه غم می​دانیهم كشته تنم به صد ستم می​دانی
هر وقت بپرسی كه چه افتاد ترابیچاره و بی كسم تو هم می​دانی
چندان كه غم تو می​شود انبوهمهم می​كوشم كه با دلی بستوهم
گر بشكافی سینۀ پراندوهمبینی تو كه زیر صد هزاران كوهم
وقت است كه بیقراری ما بینیدر عزت خویش خواری ما بینی
باری بنگر به گوشۀ چشم به ماگر می​خواهی كه زاری ما بینی
سودای ترا پشت سپه می​دارماندوهِ ترا توشۀ ره می​دارم
چون از درِ اندوه درآمد كارمدایم درِ اندوه نگه می​دارم
جانا ز رهت نصیب من گردی نیستآری چكنم مخنّثی مردی نیست
گر مردم و گر نیم مرا در ره توسرتاسر روزگار جز دردی نیست
زان روز كه بوی پیرهن بی تو رسیدصد گونه غمم به جان و تن بی تو رسید
ور آب زمین و آسمان خون گرددكی برگویم آنچه به من بی تو رسید
تادل دارم همدم تو باید داشتتا جان دارم محرم تو باید داشت
بی تو همه روزم غم تو باید داشتتنها همه شب ماتم تو باید داشت
آن راز كه دل به دیده می​گوید بازو آن چیز كه گم نكرد می​جوید باز
تا كرد دلم درد ترا مرهمِ صبردردی دگر ازتو روی می​شوید باز
ای ابر هوای عشق تو بس خون باروی راه غم تو وادیی بس خونخوار
در راه تو از ابر تحیر شب و روزباران دریغ و درد می​بارد زار
از درد منت اگر خبر خواهد بوددرمان ز توام درد دگر خواهد بود
درمان چكنم درد ترا چون هر روزدردی كه ز تست بیشتر خواهد بود
ای عشقِ تو عینِ عالم حیرانیسودای تو سرمایۀ سرگردانی
حالِ من دلسوخته تا كی پرسیچون می​دانم كه به ز من می​دانی
جانا صد ره بمُردم از حیرانیبار دگرم زنده چه می​گردانی
چون شرح دهم این همه سرگردانیگر من بنگویم تو همه می​دانی
چون حسن و جمال جاودان داری توشور دل و شیرینی جان داری تو
چون این داری و جای آن داری توبس سرگردان كه در جهان داری تو
در راه تو دانش و خرد می​نرسدبا عشق تو نام نیك و بد می​نرسد
هستی ترا نهایتی نیست از آنكهر هست كه در تو می​رسد می​نرسد
گر قلب نبرد بایدت اینك دلور عاشق فرد بایدت اینك دل
گر كعبۀ شوق بایدت اینك جانور قبلۀ درد بایدت اینك دل
تا دل به غمت فرو شد و برنامدزان روز ز دل نشان دیگر نامد
در پای تو افشاند همی هرچه كه داشتدردا كه به جز دریغ با سر نامد
گاهی چو گهر ز تیغ می​تابی توگاه از دل پر دریغ می​تابی تو
ای ماه زمین و آسمان جانم سوختآخر ز كدام میغ می​تابی تو
گر دل گویم ز غایت مشتاقیاز دست بشد باده بیار ای ساقی
ور جان گویم در ره تو فانی شدجان فانی شد كنون تو دانی باقی
جانا! ز غمت این دل دیوانه بسوختدر دام بر امّید یكی دانه بسوخت
از بس كه دل خام طمع سودا پختدر خامی و سوز همچو پروانه بسوخت
دل بی تو چو بی سلامتی برخیزدوز نالۀ او قیامتی برخیزد
ور با تو دمی نشستنم دست دهداز یك یك ذرّه قامتی برخیزد
دردی كه ز تو رسد دوا نتوان كردبر هر چه كنی چون و چرا نتوان كرد
دستار ز دست تونگه نتوان داشتكز دامن تو دست رها نتوان كرد
هم عاشق آن روی چو مه خواهم بودهم فتنۀآن زلف سیه خواهم بود
بر باد مده مرا كه من در ره توتا خواهم بود خاك ره خواهم بود
جانا! غم تو فكند در كوی مراچون گوی روان كرد به هر سوی مرا
گر آه برآرم ازدل پرخونمخونی بچكد از بن هر موی مرا
زان روز كه عشق تو به من درنگریستخلقی به هزار دیده بر من بگریست
هر روز هزار بار در عشق تواممی​باید مُرد زار و می​باید زیست
بس قصّه كه بر خلق شمردم ز غمتبس قصّه كه زیر خاك بردم ز غمت
گر شادی تو در غم این مسكین استتو شاد بزی كه من بمردم ز غمت
در عشق توام هم نفس اندوه تو بسدر درد توام دسترس اندوه تو بس
در تنهائی كه یار باید صد كسگر نیست مرا هیچ كس، اندوه تو بس
در عشق تو من با دل پرخون چكنمچون افتادم ز پرده بیرون چكنم
گفتم نفسی برآرم از دل با تو دل رفت و نفس نماند اكنون چكنم
تن را كه در آتش عذاب افتاده استبر رشتۀ جان هزار تاب افتاده است
دل را كه به سالها عمارت كردماكنون ز می عشق، خراب افتاده است
خوش خوش بربود نیكوئی تو مرادر كار كشید بدخوئی تو مرا
تلخی تو نیست شوربختی من استشیرینی آن ترش روئی تو مرا
جانا! دل و جانم آتش افروز از تستناسازی این بخت جگرسوز از تست
شب نیست كه روز دل فرومی​نشودخوش باد شبت كه دل بدین روز از تست!
دوشم غم تو وداع جان می​فرمودبركندن دل ازین جهان می​فرمود
پا بر زبر جهان و جان بنهادمیعنی كه غم توام چنان می​فرمود
در عشق تو خوف و خطرم بسیارستخون دل وآه سحرم بسیارست
زان روز كه در عشق تو شور آوردمزان شور نمك بر جگرم بسیارست
دل نیست كه از عشق تو خون می​نشودتن نیست كه از تو سرنگون می​نشود
جان از تن غم كشم برون رفت و هنوزسودای تو از سرم برون می​نشود
در دست جفای تو زبون است دلمدر پای غم تو سرنگون است دلم
هرچند كه خون دل حلال است ترادر خونِ دلم مشو كه خون است دلم
دانی تو كه از حلقۀ زلفت چونمچون حلقه منه از در خود بیرونم
شك نیست كه خونی نرهد از سردارخونی گردی اگر شوی در خونم