قرآن کریمبه زبان فارسی

باب چهل و دوم: در صفت دردمندی عاشق

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
خونِ من خاكی كه بریزد آخربا خاك به خونی كه ستیزد آخر
در خون دلم مشو كه من خاك تواماز خون كفی خاك چه خیزد آخر
بی چهرۀ تو چشم كرادارم منخون می​ریزی كه خونبها دارم من
خونی كه بریختی چو بگشادی دستدر گردن من كن كه روا دارم من
تاكی بی تو زاری پیوست كنمجان را ز شراب عشق تو مست كنم
گاهی خود را نیست و گهی هست كنموقت است كه در گردن تودست كنم
خواهم كه همی عاشق رویت میرمسرگشته چو موی پیش مویت میرم
دانم به یقین كه زنده مانم جاویدگر نعره​زنان در آرزویت میرم
گاه از غم تو مست و خرابم بینیگه چون شمعی در تب و تابم بینی
دوشم دیدی به خواب جان رفته ز دستامروز چو جان رفت چه خوابم بینی
جانا! تو كجائی كه نیازم بینیوین نالۀ شبهای درازم بینی
از ضعف چنانم كه نیایم در چشمگر بازآئی مدان كه بازم بینی
در عشق تو راه این دل غافل گم كردهر روز هزار بار منزل گم كرد
چون در پهلوست جای دل عاشق تودر پهلوی تو چرا چنین دل گم كرد
در عشق تو من گرد جنون می​گردموز دایرۀ عقل برون می​گردم
دیری است كه در خون دل من شده​ایدر خون تو شدی و من به خون می​گردم
در عشقِ تو رسوای جهان آمده​ایمو انگشت نمای این و آن آمده​ایم
كردیم هزار منزل از پس هر روزتا ما ز دل خویش به جان ​آمده​ایم
جان سوخته پای بست آمد بی تووز دست شده به دست آمد بی تو
تا خیلِ خیال تو شبیخون آوردبر قلبِ بسی شكست آمد بی تو
ای شمع چگل! تاتو برفتی ز برممن كُشتۀ هجر تو چو شمع سحرم
دور از تو چنان شدم كه در روی زمینگر بازآیی باز نیابی اثرم
در عشقِ تو برخویشتنم فرمان نیستوین درد مرا به هیچ رو درمان نیست
گفتی: «برهی گر ز سرم برخیزی»برخاستنم از سر جان آسان نیست
جانا! دل من زیر و زبر خواهد شددر پای غمت عمر بسر خواهد شد
دم دم به دمی كه نیم جانی است گروخوش خوش به سر كارتو درخواهد شد
تا كی طلبم ز هر كسی پیوستتیك ره تو طلب اگروفائی هستت
چون بر دل همچوآتشم دست تراستدستی برنه گر چه بسوزد دستت
جان گِردِ تو از میان جان می​گرددتن در هوست نعره زنان می​گردد
وان دل كه ز زنجیر سر زلف تو جستزنجیر گسسته درجهان می​گردد
خود را ز تو بی​گناه می​نتوان داشتدل جز به غمت سیاه می​نتوان داشت
از دردِ تو بادِ سرد من چندان استكز باد كُلَه نگاه می​نتوان داشت
مهری كه ز تو در دل من بنهفته استبا تو به زبان اگر نگویم گفته است
وقت است كه طاق و جفت گویم با تودر طاق دو ابروی تو چشمت جفت است
تا عشق نشست ناگهی در سر منبرخاست ازین غم دل غم پرور من
هرگز به چه باز آید مرغِ دل منتا بازآید برین كه رفت از بر من
بی عشق نفس زدن حرام است مراكان دم كه نه عشقِ اوست دام است مرا
با قربتِ معشوق مرا كاری نیستاندیشۀ فكر او تمام است مرا
عمری به هوس در تك و تاز آمد دلتا محرم راز دلنواز آمد دل
پس رفت به پیش باز و جان پاك بباختانصاف بده كه پاكباز آمد دل
گر دل گویم به پای غم پست افتادور جان گویم به عشق سرمست افتاد
می​شست به خون دیده دل دست ز جاندل نیز چو خون دیده بر دست افتاد
زانگه كه دلم بر آن سمن بر بگذشتهر دم بر من به درد دیگر بگذشت
با آنكه ز عشق هیچ آبم بنماندبنگر كه چگونه آبم از سر بگذشت
چون درد و دریغ از دل ریشم بنشدجان شد به دریغ ودرد خویشم بنشد
گفتم كه چو سایه می​روم از پس اواین نیز چه سود چون ز پیشم بنشد
ماهی كه به حسن، عالم آرای افتادجان در طلبش شیفته هر جای افتاد
بیچاره دلم كه دست و پایی می​زداز دست بشد از آن كه در پای افتاد