قرآن کریمبه زبان فارسی

باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
خواهی كه ز شغل دو جهان فرد شویبا اهل صفا همدم و همدرد شوی
غایب مشو از دردِ دلِ خویش دمیمستحضرِ درد باش تا مرد شوی
در عشق اگر جان بدهی جان اینستای بی سر و سامان! سرو سامان اینست
گر در ره او دل تو دردی داردآن درد نگه دار كه درمان اینست
كم گوی كه ترك حرف می​باید كردواهنگ رهی شگرف می​باید كرد
جانی كه ازو عزیزتر چیزی نیستدر درد و دریغ صرف می​باید كرد
عاشق ز همه كار جهان فرد بوداز هر دو جهان بگذرد و مرد بود
پیوسته دلش گرم و دمش سرد بوداز ناخنِ پای تا به سر درد بود
بس سر كه به زیر تیغ خواهد بودنكان ماه به زیر میغ خواهد بودن
تا یك نفسم ز عمر می​خواهد ماندتسبیح من «ای دریغ!» خواهد بودن
برقی كه ز سوی دوست ناگه بروددر حال هزار جان به یك ره برود
هر لحظه ز سوی اودرآید برقیصد عالم در دم آرد آنگه برود
كو جان كه به چاره چارۀ جان كنمشكو دل كه علاجِ دلِ حیران كنمش
دردی دارم كه هیچ نتوانم گفتدردی كه بتر شود چه درمان كنمش
دل را چو به دردِ عشق افسون كردماز شهر نهاد خویش بیرون كردم
چون راز ونیاز هر دو معجون كردمآنگاه دوای دلِ پرخون كردم
دل چون دل من غم زده نتواند بودصد واقعه بر هم زده نتواند بود
تا شربت عالم نشود خونابهقوت من ماتم زده نتواند بود
چندان كه به جهد اسب جان می​رانمچون می​نگرم هنوز در زندانم
از بس كه زدم آه ز دردِ دلِ ریشبیم است كه با آه برآید جانم
بیم است كه نُه پردۀ گردون سحریبرهم سوزم ز سوز دل چون جگری
چون بلبل مست در بهار از غم عشقمی​نالم و هیچ كس ندارد خبری
كس را چه خبر ز آهِ دلسوزِ دلموز واقعۀ قیامت افروزِ دلم
امروز چنانم كه به فردا نرسمفردای قیامت است امروزِ دلم
در عشق، خلاصۀ جنون از من خواهجان رفته و عقل سرنگون از من خواه
صدواقعۀ روزفزون از من خواهصد بادیه پر آتش و خون از من خواه
گر مرد رهی همدم و همدردم باشپس زن صفتی مكن یكی مردم باش
انكار چه می​كنی بیا گر مردیهم زانوی من دمی درین دردم باش
ای قوم! اگر همدم این مسكینیدماتم زده​ای بر سر من بگزینید
وی جملۀ ذرّات جهان می​بینیدتا حشر به ماتم دلم بنشینید
اندیشۀ عالمی مرا افتادستهر جاكه فتد غمی مرا افتادست
چون خوش دارم دلت كه تا جان دارمتنها همه ماتمی مرا افتادست
هر لحظه دل و جان به غمی تازه درندآواره شده به عالمی تازه درند
گر باشد یك غمم چه غم باشد ازانیك یك جزوم به ماتمی تازه درند
برخاست دلم چنانكه در غم بنشستوز شیوۀ جست و جوی عالم بنشست
از درد دلم یكی بگفتم به جهانذرات جهان جمله به ماتم بنشست
گر مملكت درد مسلم بكنمهر لحظه تماشای دو عالم بكنم
خواهم كه هر آن ذرّه كه در عالم هستمن بر هر یك هزار ماتم بكنم
در پیشِ نظر این همه میغم ز چه خاستوین رهگذرِ تیز چو تیغم ز چه خاست
دردا و دریغا كه نمی​دانم هیچكاین چندینی درد ودریغم ز چه خاست
دردی كه مرا در دل بی درمان استیك ذرّه ز دل كم نشود تا جان است
گر دردِ دلِ خلقِ جهان جمع كننددردِ دلِ من یك شبه صد چندان است
چون خیل بلا ز پیش و از پس بودمناكس باشم اگر دلِ كس بودم
كارِ من دلسوخته آه است همهگردر گیرد یك آهِ من بس بودم
ره نیست بدان دانه كِشتند مراوز قصّۀ آن خط كه نوشتند مرا
گر می​بندانم آنكه درمان من استدانم كه ز درد او سرشتند مرا
چون هست غمت غمی دگر حاجت نیستبا خون دلم خون جگر حاجت نیست
گفتم كه هزار نوحه گر بنشانمماتم زده را به نوحه گر حاجت نیست