قرآن کریمبه زبان فارسی

باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
بنگر ز صبا دامنِ گل چاك شدهبلبل ز جمال گل طربناك شده
در سایۀ گل نشین كه بس گل كه ز بادبر خاك فرو ریزد و ما خاك شده
گل بین كه به غنج و ناز خواهد خندیدبر عالم پر مجاز خواهد خندید
صد دیده بباید كه بر او گرید زارآندم كه زغنچه باز خواهد خندید
ابری كه رخ باغ كنون خواهد شستگل را به گلاب بین كه چون خواهد شست
گل می​آید با قدحی خون در دستاز عمر مگر دست به خون خواهد شست
از دست گلابگر گل عشوه پرستدر پای آمد چنانكه بر خاك نشست
گل خون شد و از درد به بلبل می​گفت:«آخر به چنین خون كه بیالاید دست»
با گل گفتم چو یوسفِ كنعانیدر مصرِ چمن تُرا سزد سلطانی
گل گفت كه من صد وَرَقم در هر بابخود یك وَرَقست این كه تو بر می​خوانی
بلبل كه به عشق یك هم آواز نیافتهمچون تو گلی شكفته در ناز نیافت
گل گرچه به حسن صد وَرَق داشت ولیكدر هیچ وَرَق شرحِ رخت باز نیافت
بلبل همه شب شرحِ وصالت می​خواندمه طلعت خورشیدِ كمالت می​خواند
گل پیش رخِ تو صد وَرَق بازگشادوز هر وَرَق آیتِ جمالت می​خواند
گل بین كه بر اطراف چمن می​نازدوز سوی دگر سرو و سمن می​نازد
هر گل كه به ناز باز خندید چو صبحاز حسن تو یا ز شعرِ من می​نازد
نی حال من و تو ماه​وش می​گویدبشنو كه درین فصل چه خوش می​گوید
گل نیز چو در خاركشی افتادستبلبل همه راه خاركش می​گوید
گل بی سر و پای خویشتن می​انداختخود را به میان انجمن می​انداخت
از رشك رخت به خاك ره می​افتادپس خاك به دست با دهن می​انداخت
چون برگِ گلت بدید گلبرگِ طریشق كرد قَصَب به دست بادِ سحری
شد تا به برِ گلابگر جامه دراناز شرم رخت در آتش افتاد و گری
در پیش رخ تو آفتاب افسانه​ستدر جنبِ لبت جام شراب افسانه​ست
چون گل بشكفت و رونقِ روی تو دیداز شرمِ تو آب شد، گلاب افسانه​ست
گل بین كه گلابِ ابر می​دارد دوستوز خنده چو پسته می​نگنجد در پوست
تا بادِ صبا بر سرِ گل مُشك افشاندمی​نازد از آن باد كه اندر سرِ اوست
گل گفت كه رفتنم یقین افتادستیك یك ورقم فرا زمین افتادست
از عمرِ عزیز اگرچه صد برگم منبی برگ فتاده​ام، چنین افتادست
گل گفت: اگرچه ابر صدگاهم شُستآن دست همی ز عمر كوتاهم شُست
بلبل بر گل ازین سخن زار گریستیعنی همه روز خون به خون خواهم شُست
گل گفت كه دست زرفشان آوردمخندان خندان سر به جهان آوردم
بند از سرِ كیسه برگرفتم رفتمهر نقد كه بود با میان آوردم
گل گفت كه تا روی گشادند مراهم بر سر پای سر بدادند مرا
هر چند لطیفِ عالمم می​خوانندبنگر تو كه چه خار نهادند مرا
گل گفت كه تا چشم گشادند مرادیدم كه برای مرگ زادند مرا
هر چند كه صد برگ نهادند مرابی برگ به راه سر بدادند مرا
گل گفت: كسم عمر به دریوزه نداددادِ دلِ من گنبدِ فیروزه نداد
ایام اگر چه داد صد برگ مراچه سود كه برگِ عمر یك روزه نداد
گل گفت: ز رخ نقاب باید انداختجان در خطر عذاب باید انداخت
چون در آتش گلاب می​باید شدناكامْ سپر بر آب باید انداخت
گل گفت: كه گه زخم زند صد خارمگه باد به خاك ره فشاند خوارم
گه مردِ گلابگر بر آتش نهدمآخر منِ غم كش چه جنایت دارم
گل گفت: مرا خون جگر خواهد ریختبر خاك رهم كنار زر خواهد ریخت
ای ابر! بیا و آب زن بر رویمكآبِ رخ من گلابگر خواهد ریخت
گل گفت كه چند اوفتم در پستیبیرون تازم با سپری از مستی
تا غنچه بدو گفت: سپر می​چكنیانگار كه چون من كمری بر بستی
گل گفت: نقاب برگشادیم و شدیماز دست به دسته اوفتادیم و شدیم
چون عمر وفا نكرد هم بر سرِ پایما دستۀ خویش باز دادیم و شدیم
گل گفت: چنین كه من كنون می​آیمحقا كه خلاصۀ جنون می​آیم
شاید اگر آغشتۀ خون می​آیمچون از رحمِ غنچه برون می​آیم
گل گفت: كسم هیچ فسون می​نكنددرمان من غرقه به خون می​نكند
زین پای كه من بر سر آتش دارمكس خار گلابگر برون می​نكند
گل گفت: گلابگر چو تابم ببرددر زیرِ جُلَیلِ غنچه خوابم ببرد
من می​شكفم گلابگر می​آیدتا بر سرِ آتش همه آبم ببرد
گل گفت: كه با گلابگر هر سحریاول پیكان نمودم آخر سپری
چون جنگ نداشت سود زر بر كفِ دستبنمودمش و نكرد این هم اثری
گل گفت: منم فتاده صد كار امروزدر آتش و خون مانده گرفتار امروز
چه بر سر آتشم نشانید آخردر پای تمامست مرا خار امروز
گل گفت: چو نیست هفته​ای روی نشستاز كم عمری پشت امیدم بشكست
هر چند چو آتشم بدین سیرآبیبر خاك فتاده می​روم باد به دست
گل گفت ز تفِّ دل عرق خواهم كردزر از پی عمر بر طبق خواهم كرد
چون می​نالد بلبل عاشق بر منشك نیست در آن كه جامه شق خواهم كرد
گل بر سر پای غرقۀ خون زانستكاو روز دویی درین جهان مهمانست
پیكان در خون عجب نباشد دیدندر غنچه نگر كه خونِ در پیكان است
یارب صفت رایحۀ نسرین چیستاین روح ریاحین چمن چندین چیست
گر مصحف حسن نیست گلبرگ لطیفپس بر ورقش دَه آیۀ زرّین چیست
افكند گلابگر ز بیدادگریصد خار جفا در ره گلبرگ طری
گل گفت: آخر كنار پُر زر دارمتو سنگدلم بینی و بازم نخری
بلبل به سحرگه غزلی تر می​خواندتا ظن نبری كان غزل از بر می​خواند
از دفتر گل باز همی كرد ورقوز هر ورقش قصّۀ دیگر می​خواند
زین شیوه كه اكنون گل تر می​خیزداز بلبل مست ناله بر می​خیزد
در مدت یك هفته به صد دست بگشتزان هر نفس از دست دگر می​خیزد
تاگل ز گریبان چمن سر بر كردبلبل هر دم مشغلۀ دیگر كرد
چون خندۀ گل ز غنچه بس زیبا بوددر تاخت صبا و دهنش پر زر كرد
ای گل به دریغِ عمر دل پُر خون كنور ماتم خویش می​كنی اكنون كن
وی صبح چو عمر گل به یك دم گرو استآن دم بزن و از گروش بیرون كن
گرچه گل تر درآمدن سر تیز استچه سود كه در وقت شدن خونریز است
تاروی نمود گل همی پشت بداددردا كه وصال گل فراق آمیز است
می​ریخت گل و ز خاك مفرش می​كردوز بیم شدن سینه پُر آتش می​كرد
دردا كه چو بی​وفایی عمر بدیدنابرده شبی به روز، شب خوش می​كرد
بشكفت به صد هزار خوبی گل مستوز رعنایی جلوه گری در پیوست
وآخر چو ندید در جهان جای نشستننشست ز پای و می​بشد دست به دست
غنچه كه چو پسته لب شود خندانشاز كم عمری بر لبش آمد جانش
چون نیست بجز نیست شدن درمانشخون می​بچكد به درد از پیكانش
با گل گفتم كه داد بستان و بروآب رخ خود خواه ز باران و برو
گل گفت كه برمن ابر از آن می​گریدیعنی كه بشوی دست از جان و برو
بلبل سخنی گفت به گل آهستهیعنی كه بپیوند بدین دلخسته
گل گفت: آخر در كه توانم پیوستبشكفتن من ریختن پیوسته
گل گفت كه در خاك چرا ننشینمچون از زر خود دست تهی می‌بینم
زر بر كف دست داشتم باد بریختدر خاك فتاده​ام زرم می​چینم
بلبل به سحر نعره زنان می​آشفتوز غنچۀ سر تیز حدیثی می​گفت
چون غنچه درون پوست زر داشت نهفتدر پوست نگنجید و ز شادی بشكفت
در غنچه نگاه كن كه چون می​جوشدپیكانش نگر كه همچو خون می​جوشد
بلبل سرِپیكانش به منقار بسفتخون از سرِ پیكانش برون می​جوشد
چون شور ز گل در دل بلبل افتاددر هر رگ او هزار غلغل افتاد
از باد صبا شور ز عالم برخاستوز گریۀ ابر خنده بر گل افتاد
گل قصّۀ بی خویشتنی خواهد گفتو افسانۀ شیرین سخنی خواهد گفت
گل كیست به طفلی دهنی پُرآتشموسی است مگر او«اَرِنِی» خواهد گفت
با گل گفتم: چو چشم آن می​دارمكز خندۀ تو گشاده گردد كارم
گل گفت: چو ابر گرید آید زارمكز خندیدن ریختن آرد بارم
بشكفت گل و رونق شمشاد ببردآرام دل بنده و آزاد ببرد
بلبل گل را جملۀ شب دم می​دادتا لاجرمش زان همه دم باد ببرد
گل از پی عمری به طلب می​آیداز پردۀ غنچه زین سبب می​آید
گل نیست كه آن غنچه نمود از پیكانجان است كه غنچه را به لب می​آید
گل عمر بسی كرد طلب پس چه كندآورد ز غنچه جان به لب پس چه كند
بلبل سبقی از ورق گل می​خواندتكرار همی كند به شب پس چه كند
با گل گفتم كه با چنین عمر كه هستانگار كه نیست رخت بر باید بست
گل گفت: چو نیست در جهان جای نشستهم بر سر پای می​روم دست به دست
گل بین كه به صد غنج و به صدناز رسیدوز غنچۀ سركش به صد اعزاز رسید
رازی كه صبا به گوش گل درمی​گفتامروز به بلبل آن همه باز رسید
تا پرده ز روی گلِ تر باز افتادبلبل با گل همدم و همراز افتاد
ناآمده گویی به سرانجام رسیدزین شیوه كه كار غنچه آغاز افتاد
آن نقد نگر كه در میان دارد گلیعنی كه كنار زرفشان دارد گل
گل می​خندد كه زعفران خورد بسیشك نیست در آن كه زعفران دارد گل