قرآن کریمبه زبان فارسی

باب چهل و ششم: در معانیی كه تعلّق به صبح دارد

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
ای صبح به یك نَفَس سبق چون بُردیروشن به شبِ تیره شبیخون بُردی
دعوی كردی كه صادقم دم دادیكاذب بودی به خنده بیرون بُردی
ای صبح چو امشب تو ز اهلِ حَرَمیهندوی توام، مباش تركی عجمی
زنهار مَدَم كه در دل آتش دارمآتش گردم گر بدمد صبح دمی
ای صبح بجز نام تو را صادق نیستزیرا كه دلت چون دلِ من عاشق نیست
چون تو ز خورشید پشت گرم می​داری با خنده دم سرد بهم لایق نیست
ای صبح قدم به جایگه بایدداشتدر بحر فلك دم پگه باید داشت
گر در تابد ز صدقِ تو خورشیدتچون غوّاصان دست نگه باید داشت
ای شب مزن از ستاره چندینی جوشخفاش بسی​ست نور و ظلمت در پوش
وی صبح گر آفتاب داری در دلچون همنفسِ تو كاذب افتاد خموش
ای صبح اگر دم به هوس خواهی زداز همدمی كدام كس خواهی زد
عمری​ست كه تا همنفسی یافته​ایآن هم برود تاكه نفس خواهی زد
بی​همدم اگر دمی زنی نقصان استزیرا كه تو را همدم مطلق جان است
چون صبح نیافت همدمی در همه عمردم گر چه به صدق می​زنی تاوان است
چون هم نفسِ همه كسی هر جاییستپس هم نفست خموشی و تنهاییست
در صدق ز صبح نیستی روشن​تراول كه نفس زند دوم رسواییست
ای صبح اگر از پرده عَلَم خواهی زدبی تیغ مرا سر چو قَلَم خواهی زد
زان سِر كه میان من و یار است امشبدم نتوان زد چرا تو دم خواهی زد
وقت است كه ساقی سرِ می بگشایدمطرب ره چنگ و دم نی بگشاید
تاروی چو خورشیدِ تو نَبْوَد به صبوحكارم به كلیدِ صبح كی بگشاید
آوازِ خروس صبح در سمع افتادآتش ز فروغ باده در شمع افتاد
برخیز و صبوح كن كه چون ابرِ بهاراز خندۀ صبح گریه بر جمع افتاد
ای صبح مرو دم پراكنده مزنگر تیغ كشی بر من افكنده مزن
از هر مژه سیلی دگرم می​ریزیآبت ببرد گریۀ من، خنده مزن
ای صبح چرا اسبِ ستیز انگیزییعنی به دمی آتشِ تیز انگیزی
گر دم زنی امشب كه شبِ خلوتِ ماستهمچون دمِ صور رستخیز انگیزی
ای صبح مرا به صد عذاب اندازیكرجست طلب در آفتاب اندازی
از گریۀ من همه جهان آب گرفتگر خنده زنی سپر بر آب اندازی
دوش از برِ من یار گریزان می​رفتناكرده صبوح صبح خیزان می​رفت
صبح از لبِ او خنده زنان می​آمدشب از چشمم ستاره ریزان می​رفت
ای صبح اگر عزیمتِ خنده كنیحالم چو جمالِ خویش فرخنده كنی
دایم چو تویی همدم عیسی در دمتا بوكه دل مردۀ من زنده كنی
ای صبح هنوز ماهتاب است، مخنددر شیشۀ ما یقین شراب است، مخند
در تیغ نهاده​ای قلم می​خندیچون جای تو تیغ آفتاب است، مخند
ای شب تو طریقِ زلفِ جانان دارییعنی نتوان گفت كه پایان داری
ای صبح مرا جان به لب آمد امشبآخر نَفَسی بزن اگر جان داری
ای صبح دمی به خنده بگشای لبیتا باز رهم من از چنین تیره شبی
چون از خورشید در دل آتش داریگر درگیرد دَمِ تو نَبْوَد عجبی
تا كی ز شبِ دراز گریان گردمدر تاریكی چو زلفِ جانان گردم
گر زنگی شب، چو صبح، خندان گرددمن چون زنگی سپید دندان گردم
ای صبح! مدم، مخند و مپسند آخریك روز لب از خنده فرو بند آخر
من می​گریم كه امشبی روز مشوتو بر دَمِ بامداد تا چند آخر
ای صبح! چو دیدی بر من سیم تنیبر عشرت ما خنده زدی بی دهنی
گر من بخرید می دمت از كاذببفروختیی همه جهان بر چو منی
امشب ز دمیدن تو ترسم ای صبحوز تیغ كشیدن تو ترسم ای صبح
چون در پس پرده یار با ما بنشستاز پرده دریدن تو ترسم ای صبح
امشب كه دمی هم نفس جانانم سرمایۀ عمر این نفس می​دانم
ای صبح، چو از دم آتش افزون گرددگر در دمی، آتش بزنی در جانم
امشب اگر از تو بی قراری نروداز روز دگر سفیدكاری نرود
من زلف دراز تو به شب پیوندمكز روی تو صبح را به یاری نرود
امشب چه شود كه لب ببندی ای صبحدرد من و یارم نپسندی ای صبح
چون بر سر ما شمع بسی می​گریدشاید كه تو نیز برنخندی ای صبح
ای چرخ ز دریوزۀ تو می​گریموز خرقه پیروزۀ تو می​گریم
وی صبح چو بر همه جهان می​خندیاز خندۀ هر روزۀ تو می​گریم
صبحا! ندمی تو تا كه بندی نكنییك روز دوای دردمندی نكنی
چون شمع مرا گریۀ هر شب بس نیستگر هر روزیم ریشخندی نكنی
امشب بر ماست آن صنمِ جان افروزای صبح! مشو روز و مرا جان بمسوز
گرچه همه شب به لطف زاری كردمهم بر دم بامدادی ای صبح امروز
ای صبح!‌اگر تو یاریی خواهی كردآنست كه پرده داریی خواهی كرد
من خود ز سیه گری شب می​ترسمتو نیز سفیدكاریی خواهی كرد
ای صبح! امشب علاج دیگر نبرمگر دست به زلف آن سمن برنبرم
با هر سرِ موی او سری دارم منچندین سر اگر تیغ كشی سر نبرم
ای صبح! هزار پرده در پیش اندازوان جمله بدین عاشق دل ریش انداز
امشب شب خلوت است ما را بمژول هر تیغ كه بركشی سر خویش انداز
ای صبح! اگر بلندیت هست امشباز بهر خدا كه صبر كن پست امشب
تا دور ز رویت من سرمست امشبدر گردنِ مقصود كنم دست امشب
ای صبح! اگر طلوع خواهی كردندر كشتن من شروع خواهی كردن
حقا كه اگر رنجه شوی ز آه دلماز نیمۀ ره رجوع خواهی كردن
ای صبح! مخند امشب و لب بر لب باشبا عاشقِ دلسوخته هم مذهب باش
چون یار بر من است تا روز امشبیك روز مدم گو همه عالم شب باش
امشب كه مرا نه تاب و نه تب بودستبا یار به هم جامِ لبالب بودست
ای صبح! در آن كوش كه امشب ندمیزیرا كه مرا روز خود امشب بودست
ای صبح! جهان فروز عالم تو نییدر خنده زدن شكرفشان هم تو نیی
چون نیست تُرا یك صفت همدم مندم دركش و دم مده كه همدم تو نیی
جانم به مرادِ دل رسیدست امشببر سیم بری سری كشیدست امشب
ای صبح! مكن مرا مگریان و مخندكآرام دل من آرمیدست امشب
گر صبح شبی واقعۀ من دیدیدر پرده شدی پردۀ من نَدْریدی
ور دم نزدی یك سخنم نشنیدیتا حشر دمش فرو شدی نَدْمیدی
آن شب كه بود وصال جان افروزممن جملۀ شب حیله​گری آموزم
از هر مژه سوزنی كنم تا شب رابر صبحدم روز قیامت دوزم
دوش آن بت مستم به طلب آمده بودشب خوش می​كرد آن كه به شب آمده بود
چه سود كه چون صبح وصالش بدمیدجانم به وداع تن به لب آمده بود
دوش آمد و گفت: چند جانت سوزموقت است كه امشبیت جان افروزم
دردا كه هنوز در دهن داشت سخنخود صبح برآمد و فرو شد روزم
چندان كه به ناله می​گشایم لب راوز بی​خوابی می​شمرم كوكب را
خود روز پدید نیست یا رب چه شب استكامشب گویی روز فروشد شب را
گر زلفِ بتم نیی تو ای شب بسر آیتا كی ز درازی تو كوتاه​تر آی
وی صبح اگر از دل كُهْ می​ندمی یعنی كه ز سنگ آخر از پرده برآی