قرآن کریمبه زبان فارسی

باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
بس آب كه بگذشته ز سر از تو مراستبس آتش و خون كه در جگر از تو مراست
در عشق تو یكتا صفتم لیك چو شمعدر هر تویی سوز دگر از تو مراست
با عشق تو جان خویش در خواهم باختبا گریه بهم خون جگر خواهم باخت
گر می​گریم چو شمع زیبنده مراستكز هر اشكی سری دگر خواهم باخت
ای در سر ذرّه ذرّه سودا از توچون ذرّه هزار بی سر و پا از تو
مردی باید چو شمع دل پُر آتشوآنگاه چو شمع پای بر جا ازتو
تا چند ز سودای تو در سوز و گدازچون شمع آرم به روز شبهای دراز
تا كی ز تو بازمانم ای شمع طرازمانندۀ طفل تشنه از پستان باز
خونی كه ز تو درجگرم می​گرددمی​جوشد و گردِ نظرم می​گردد
چون شمع هزار اشك سرگردانیبر رخ ریزم كه بر سرم می​گردد
جان پیش رخت نثار خواهم آورددل در غمت استوار خواهم آورد
چون شمع سری هزار خواهم آوردپیشت همه در كنار خواهم آورد
گه عشق توام چو شمع گرینده كندگه چون صبحم با لب پُر خنده كند
چون صبح اگرم زنده كنی زنده شومگردن زدنم پیش رخت زنده كند
در عشق تو از نفع و ضرر نندیشمچون شمع ز سوزِ پا و سر نندیشم
چون هیچ دگر نیست مرا جز غم توتا هست غمت چیزِ دگر نندیشم
جان روی دل افروزِ تُرا باید داشتدل ناوك دلدوزِ تُرا باید داشت
چون شمعم اگر هزار سر خواهد بودآن چندان سرسوزِ تُرا باید داشت
دل شمع تو شد به یك نفس مرده شودور زنده شود جان به لب آورده شود
اشكی كه ز سوز می​فشانم چون شمعباز از دم سرد بر رخ افسرده شود
تن جز به هوای تو قدم می​نزندجان جز به ثنای تو قلم می​نزند
بیچاره دلم كه همچو شمعی همه شبمی​سوزد و می​گرید ودم می​نزند
ای جان و دلم به جان و دل مولایتاز جای شدم ز عشق یك یك جایت
تو شمعِ منی و منْت پروانه شدمجز سوخته سر می​ننهم بر پایت
بر خویش بسی چو شمع بگریسته​امتا بی تو چرا به خویش نگریسته​ام
بی سوز تو چون شمع فرو مردم منچون شمع مگر ز سوز می​زیسته​ام
كارم كه چو زلف تو مشوش دارماز دست بشد چگونه دل خوش دارم
گر چون شمعم پای بر آتش چه عجبزیرا كه چو شمع سر در آتش دارم
ای رفته به آسمان نفیرم بی تویك لحظه قرار می​نگیرم بی تو
تو شمع منی بیا و می​سوز مراكان دم كه نسوزیم بمیرم بی تو
هر لحظه در آتشِ غمم اندازیور ناله كنم در عدمم اندازی
چون شمع اگر زار بگریم بر خویشدر حال سر اندر قدمم اندازی
از آتشِ عشق چون تو جان افروزیچون شمع نفس نمی​زنم بی سوزی
عمری است كه بی تو جان من می​سوزدآخر بر من دلت نسوزد روزی
ای كاش هزار موی بشكافتمیوز تو سرِ یك موی خبر یافتمی
گر عشق رخِ تو نیستی آتشِ صِرفچون شمع كی از سوزِ تو سر تافتمی
آن دل كه چو موم نرمم آمدبی تواز بس كه بسوخت شرمم آمد بی تو
تادیده​ام از دور تُرا شمع توامزان در دهن آب گرمم آمد بی تو
در راه غمِ تو جسم و جوهر بنماندره محو شد و رهرو و رهبر بنماند
من راه چگونه گیرم از سركه چو شمعتا راه به پای برده شد سر بنماند
جان بر گرهِ زلفِ تو آموخته گیربی روی تو چشم از دو جهان دوخته گیر
دل را كه چو پروانه به پای افتادستچون شمع اگر بسر برم سوخته گیر
از بس كه ز غم سوختم ای شمع طرازچون شمع ز تو سوخته می​مانم باز
كوتاه كنم سخن كه می​نتوان گفتغمهای دلم مگر به شبهای دراز
تادور فتاده​ام از آن نادره كاردل گشت به صد پاره و صد شد به هزار
من چون شمعم كه در فراقِ رخِ یارشب می​سوزم به روز می​میرم زار
دل در غم عشقِ دلفروزم همه شبوز آتش دل میان سوزم همه شب
هستم چو چراغ مرده تا شب همه روزوز سوز چو شمع تا به روزم همه شب
تا آتشِ عشقِ او برافروخت مرادر اشك چو شمع غرقه می​سوخت مرا
عمری می​گفت رخ به تو بنمایمچون رخ بنمود دیده بر دوخت مرا
در عشق چو شمع من به سوزم زندهدر سوز بروی دلفروزم زنده
امشب همه گردِ من درآیند به جمعزیرا كه چو شمع تا به روزم زنده
تا روی به روی دلفروز آوردیمچون شمع گداختیم و سوز آوردیم
بس شب كه میان جمع اندوهگنانچون شمع به صد سوز به روز آوردیم
هر دل كه ره چنان جمالی یابدگر خورشیدی بود زوالی یابد
با هجر بساختم كه پروانه ز شمعناكام بسوزد چو وصالی یابد
با دل گفتم كه راه دلبر گیرمچون راه به پای شد ز سر درگیرم
واكنون كه چو شمع ره به پای آوردمدر سوز بمُردم چه ره از سر گیرم
امشب به صفت شمع دلفروزم منمی​گریم و می​خندم و می​سوزم من
ای صبح بدم كه عمر شب خوش كندمزیرا كه چو شمع زنده تا روزم من
خورشید ز سوزِ من سراسیمه بسوختمه را ز طنابِ آه من خیمه بسوخت
چون شمع تنم بماند دانی كه چه بودیك نیمه در اشك رفت و یك نیمه بسوخت
تا چند قفا ز نیك و بد خواهم خوردخونابۀ خصم بی خرد خواهم خورد
بر سفرۀ سفله​ای اگر بنشینمچون شمع بر آن سفره ز خود خواهم خورد
زین كار كه در گردنِ من خواهد بودآتش همه در خرمنِ من خواهد بود
با سر نتوانم كه زیم زانكه چو شمعسر بر تنِ من دشمن من خواهد بود
چون عین بریدگی بود دوختنمپس بی خبریم به ز آموختنم
چه سود چو شمع اول افروختنمچون خواهدْ بود آخرش سوختنم
شمعم كه خوشی میان سوزم بكُشندگر بهتر و گر بتر فروزم بكُشند
گر شمع نیم چرا به هر جمع مراشب می​سوزند تا به روزم بكُشند
شمعم كه غذای من ز من خواهد بوددر چنبر حلقِ من رسن خواهد بود
كس را چه گناه كاین همه سوز و گدازچون شمع مرا ز خویشتن خواهد بود
شمعم كه چنین زار و نزار آمده​امدر سوختن و گریۀ زار آمده​ام
از اشك نمیرد آتشِ من همه شبچون شمع ز آتش اشكبار آمده​ام
گر می​سوزم مرا مكن چندین عیبكاتش دارم چو شمع دایم در جیب
زان می​سوزم مدام تابوكه چو شمعتن را در جان گدازم و جان در غیب
گفتی چه كنم تا شب من گردد روزوز نورِ سوادِ فقر گردم فیروز
یك شمع اندیش هر دو عالم وانگهگر آتشِ عشق داری آن شمع بسوز
دانی تو كه شمع را چرا افروزندتا كشتنش و سوختنش آموزند
چون آتش سوزنده غیب است بسیچیزی باید كه دایمش می​سوزند
ای دل دیدی كه هر كه شد زنده بمُردجاوید خدای ماند ار بنده بمُرد
جان آتش و تن چوموم شمع است مراچون موم بسوخت آتش سوزنده بمُرد
امروز منم عهد مصیبت بستهبرخاسته دل میان خون بنشسته
چون شمع تنی سوخته جانی خستهامید گسسته اشك در پیوسته
مائیم ز غم سوخته خوش خوش چون شمعوز گریۀ پیوسته مشوش چون شمع
نایافته نور صدق یك دم چون شمعگم كرده سررشته درآتش چون شمع
در خفیه بسوختم بسی بی آتشهرگز كه چنین سوخت كسی بی آتش
آن می​خواهم چو شمع در عمر درازكز سینه برآرم نفسی بی آتش
چون نیست نصیبِ من بجز غمخواریموجود برای غم شدم پنداری
چون شمع اگر تنم بسوزد صد باریك ذرّه ز پروانه نجویم یاری
تا چند روم كه این ره كوته نیستوز هر سویی كه راه جویم ره نیست
چون شمع میان آب و آتش شب و روزمی​سوزم و كس ز سوز من آگه نیست
پیوسته ز عشق جان و تن می​سوزمدر درد فراق خویشتن می​سوزم
من خام طمع به صد هزاران زاریچون شمع میان پیرهن می​سوزم
سر رفت به باد و من كله می​دارمچشمم بشد و گوش به ره می​دارم
در گریه و در گداز مانندۀ شمعمی​سوزم و خویش را نگه می​دارم
چون صبح به خنده یك نفس خرسندمچون ابر به گریه نیست كس مانندم
با خنده و گریۀ كسم كاری نیستبر خود گریم چو شمع و برخود خندم
شمعم كه ز خود نهان فرو می​گریممی​خندم و هر زمان فرو می​گریم
بر گریۀ من چو هیچ كس واقف نیستخوش خوش به درون جان فرو می​گریم
ما بحرِ بلا پیش گرفتیم و شدیمقربان گشتن كیش گرفتیم و شدیم
چون اشك به پای اوفتادیم به دردچون شمع سرِ خویش گرفتیم و شدیم
شمعم كه حریف آتشم می​آیدوز اشك همه پیش كشم می​آید
در سوز مصیبت فراقِ تو چو شمعبر خویش گریستن خوشم می​آید
هر لحظه مرا چو شمع سوز افزون شدوز گریه كنارم چو شفق پُر خون شد
در عشق كسی درست آید كه چو شمعاز پای درآمد و به سر بیرون شد
داری سرِ عشق كار از سردرگیرگر مست نیی خمار از سر درگیر
ور نرم نشد چو موم این رمز تُراچون شمع هزار بار از سر درگیر
تا هیچ چو شمعت سر و كار خویش استگردن زدنی بهر سرت در پیش است
چه سود به یك پای ستاده چون شمعزیرا كه هزار سر چو شمعت بیش است
گر عیاری خشك و ترت سوختنی استور طیاری بال و پرت سوختنی است
سر در ره عشق باز زیرا كه چو شمعتا خواهد بود یك سرت سوختنی است
تا تو به بلای عشق تن در ندهیهرگز نرسی به وصل آن سروسهی
می​سوز چو شمع و صبر می​كن در سوزآخر چو بسوزی برهی یانرهی
گر هست دلت سوختۀ جان افروزاز شمع میانِ سوختن عشق آموز
شبهای دراز ماهتابی چون روزچون شمع نخفت می​گری و می​سوز
ای آن كه دل زندۀ تو مُرد از توناخورده ز صافِ عشق یك دُرد از تو
عمری است كه علمِ شمع می​آموزیچه سود كه پروانه سبق بُرد از تو
چون شمع به یك نفس فرو مرده مباشدر كوی هوس عمر بسر برده مباش
چون شمع فسرده آمد اندر ره عشقمی​سوزندش كه نیز افسرده مباش
آن را كه درین حبسِ فنا باید مُردچون برق جهنده كم بقا باید مُرد
منشین ز سر پای كه تا چشم زنیهمچون شمعت بر سر پا باید مُرد
در عشق چو شمع با خطر نتوان زیستچون شمع شدی نیز به سر نتوان زیست
دل مُرده چو مرد بی خبر نتوان مُرددر نزع چو شمع در سحر نتوان زیست
چون گل به دل افروخته می​باید بودچون غنچه به لب دوخته می​باید بود
چون هست وبالِ ما سخن گفتن ماچون شمع زبان سوخته می​باید بود
در عشق چو شمع سوز باید آوردپس روی به دلفروز باید آورد
در گریه و سوز و سر بریدن باریبا شمع شبی به روز باید آورد
چون تن زده سر به راه می​باید داشتبگشاده زبان گناه می​باید داشت
چون شمع برون داشت زبان ببریدنددر كام زبان نگاه می​باید داشت
در شمع نگر فتاده در سوز و گدازبرّیده ز انگبین به صد تلخی باز
شاید كه زبانْش در دهان گیرد گازتا در آتش زبان چرا كرد دراز
شمعی كه ز درد او كسی باز نگفتجان داد كه یك سخن به آواز نگفت
شاید كه ببرّند زبانش كه به قطعتا در دهن گازنشد راز نگفت
از دل غم دلفروز می​باید دیدوز جان چو چراغ سوز می​باید دید
وین از همه سخت​تر كه مانندۀ شمعسوزِ شب و مرگِ روز می​باید دید
بس شب كه چو شمع با سحر باید بُرددر هر نفسی سوزِ دگر باید بُرد
عمری كه بدو چو شمع امیدی نیستهم بر سر پای می بسر باید بُرد
شمعی كه ز سوز خویش بر خود بگریستاین خنده به سر بریدنش باری چیست
در عشق چو شمعِ مرده می​باید زیستپس در همه كس چو شمع روشن نگریست
گفتم: شمعا! چند گدازی مگدازگفتا: تو خبر نداری از پردۀ راز
چون نگدازد كسی كه او را همه شببر سر دو موكل بود از آتش و گاز
گفتم:‌شمعا! چون همه شب در كاریاز گرمی كار و بار برگی داری
گفتا كه درین سوختن و دشواریاشكم بارست و آتشم سرباری
ای شمع سرافراز چه پنداشته​ایكز سركشی خویش سرافراشته​ای
در سوختن و بریدن افكندی سربا خویش همانا كه سری داشته​ای
ای شمع! فروختی و لاف آوردیآتش به سر خود به گزاف آوردی
در سینه چو من نهفته در آتش عشقاز بهر چه سر را به طواف آوردی
چون شمع دمی نبود خشنود از خویشدر سوز برآورد بسی دود از خویش
گفتم كه مسوز، گفت: تو بی خبریزان می​سوزم تا برَهم زود از خویش
می​پرسیدم دوش ز شمع آهستهكاخر به خوش آیدت بگو ای خسته!
گفت: آن كه مرا به درد من بگذارندتا می​سوزم به دردِ خود پیوسته
شمع از در جمع چون درآمد حالیگفتم كه تُرا كار برآمد حالی
گر آتش سوزنده در افتاد به توشكر ایزد را كان به سرآمد حالی
آتش همه با شمع جفا خواهد كردوز سوختنش بی سر وپا خواهد كرد
كردش ز عسل جدا به گرمی آخروز موم به نرمیش جدا خواهد كرد
از روغنِ شمع بوی خون می​آیدكز پیشِ عسل تشنه كنون می​آید
این طرفه كه در مغز وی افتاد آتشروغن همه از پوست برون می​آید
ای شمع! تُرا نیست ز سوز آگاهیزیرا كه ز سوختن بسی می​كاهی
می​نالم من ز شادی سوز مدامپس عشق درآموز اگر می​خواهی
ای شمع! برو كه سوختن حدّ من استمقبول نیی كه سوز تو ردّ من است
تو می​سوزی به درد و من می​نالمپس سوز نه برقدّ تو بر قدّ من است
ای شمع! تُرا ز سوز محروم كنندگر سوز منتْ تمام معلوم كنند
فرقی است ز سوزی كه همه جان سوزدتا آن كه به دستِ خویش از موم كنند
ای شمع! تویی علی الیقین دشمنِ توخود را كشتی خون تو در گردنِ تو
با آتش سوزنده گرفتی سرِخویشتا چند زسرگرفتگی كردنِ تو
ای شمع! چو از آتش افسر كردیتا دست به گردن بلا در كردی
در سر مكن از خویش و غمِ خود خور ازانكبی سرگشتی از آنچه در سر كردی
ای شمع! اگرچه مجلس افروخته​ایاما تن نرمُ نازكت سوخته​ای
تو سر زده در دهان گرفتی آتشنفط اندازی از كه در آموخته​ای
ای شمع! چو تو هیچ كس آشفته ندیددر سوز یكی مست جگر تفته ندید
هرگز چشمی در همه آفاق چو تویك سوختۀ ز سر برون رفته ندید
ای شمع! مگر چنان گمانْت افتادستكاتش ز زبان در دل و جانْت افتادست
هر دم گویی در دلم آتش افتاداین چه سخنی است كز زبانْت افتادست
از آه دلم كام و زبان می​سوزدچه كام و زبان همه جهان می​سوزد
ای شمع! اگر بسوزدت تن سهل استزیرا كه مرا جملۀ جان می​سوزد
ای شمع! بلا در تو اثر خواهد كردو اشكت همه دامنِ تو تر خواهد كرد
سر در آتش نهاده آگاه نییكاین كار سر از كجا به در خواهد كرد
در شمع نگاه كن كه جان می​سوزدوز آتش دل همه جهان می​سوزد
آتش دل اوست برگرفته است از خویشبر خود دل گرم او از آن می​سوزد!
شمع است كه همچو سركشی می​خنددوز بی​خبری در آتشی می​خندد
پس می​گرید جملۀ شب در غم صبحبر گریۀ او صبح خوشی می​خندد
شمعی كه به یك دو شب فرو می​گذردگه سوخته گه كشته به كو می​گذرد
در خندۀ بی فایدۀ او منگربنگر چه بلا بر سرِ او می​گذرد
ای آتش شمع سوز ناساز مشودر شمع سرافروز و سرافراز مشو
گر شمع شهد دور شد آن همه رفتچه بر سر او زنی پیش باز مشو
ای شمع! دمی از دل مضطر می​زنمی​سوز و نفس چو عود مجمر می​زن
در صحبت شهد خام بودی می​سوزچون محرم او نیامدی سر می​زن
در عشقِ تو عقل و سمع می​باید باختمردانه میان جمع می​باید باخت
من غرقۀ خون چو لالۀ سیر آبیسر در آتش چو شمع می​باید باخت
ماتم زدۀ تو جانِ سرگشتۀ ماستغرقه شدۀ تو دلِ آغشتۀ ماست
چون شمع به سوزِ رشتۀ جان سوزمدردِ دل و سوزِ عشق سررشتۀ ماست
روی تو كه عقل ازو خجل می​آیدماهی است كه بس مهر گسل می​آید
دور از رویت چو شمع ازان می​سوزمكز شمعِ رخت سوز به دل می​آید
چون شمع ز سوختن دمی دم نزنمتا دست در آن كمند پُر خم نزنم
ور توبه كنم ز عشقِ تو ننشینمتا همچو سر‍ زلفِ تو برهم نزنم
تا از سر‍ زلفت خبرم می​ماندجان بر لب و خون برجگرم می​ماند
من شمعِ توام كه در هوای رخ تودر سوخت تنم تا اثرم می​ماند
من شمع توام كه گر بسوزم صد بارگویی كه ز صد رسیده نوبت به هزار
چون شمع نداریم زمانی بیكارتا می​سوزم به درد و می​گریم زار
بر بوی وصال می​دویدم همه سالگفتی بنشانمت ازین كار محال
جانا منِ برخاسته دل شمع توامگر بنشانی مرا بمیرم در حال
پیوسته كتاب هجر می​خواهم خواندبر بوی وصال اشك می​خواهم راند
كارِ من سرگشته چو شمع افتادستمی​خواهم سوخت تا كه می​خواهم ماند
در اشك خود از فرقت آن یار كه بودغرقه شدم از گریۀ بسیار كه بود
چون كار من سوخته دل سوختن استبا سر بردم چو شمع هر كار كه بود
گفتم:‌جانا! عهد و قرارت این استمی​نشمریم هیچ، شمارت این است
گفتا كه تو شمعی همه شب زار بسوزچون روز درآید همه كارت این است
دل بی غم دلفروز نتوان آوردجان در طلبش به سوز نتوان آورد
گرچون شمعم هزار شب بنشانندبی سوز تو شب به روز نتوان آورد
دی می​گفتم دستِ من و دامنِ اوچون خونِ من او بریخت در گردنِ او
پروانه به پای شمع از آن افتادستتا شمع به اشكِ خود بشوید تنِ او
امروز منم فتاده زان دلكش بازخو كرده به اضطرار از او خوش خوش باز
سررشته بسی جسته وآخر چون شمعسر رشتۀ خود یافته در آتش باز
چون نیست امید غمگسارم نفسیپس من چكنم با كه برآرم نفسی
تا دور فتاده​ام ازان شمع چو گلچون شمع سرِ خویش ندارم نفسی
ای شمع! كسی كه چون تو آغشته بوددر علت و دردِ خویش سرگشته بود
خوردی عسل و رشته و دق آوردیبس گرم دماغ تر نه از رشته بود
ای شمعِ جهان فروز! در هر نفسیاز پرتو تو بسوخت پروانه بسی
این گرمْ دماغی از كجا آوردیكس گرمْ دماغ تر ندید از تو كسی
ای آتشِ شمع بر تنِ لاغرِ اورحمت كن و بگریز ز چشمِ ترِ او
وی داده طلاق او و زو ببریدهامشب نتوانی كه شوی با سرِ او
چون شمع یك آغشتۀ تنها بنمایدر سوز به روز برده شب​ها بنمای
گر بر پهنا برفتی آتش با شمعكی گویندی بدو كه بالا بنمای