آن دید بقا كه جز بقا هیچ ندیدوان دید فنا كه جز فنا هیچ ندید
آن دیده بود كه جز عدم خلق نیافتوان بنده بود كه جز خدا هیچ ندید
میپنداری كه در همه كون كسی استكس نیست كه دید تو غلط یا هوسی است
هر جوش كه از ملایك و انسان خاستدر حضرت او،كم از خروش مگسی است
در سایۀ فقر صد جهان، وانهمه هیچامّید كمال و بیمِ نقصان همه هیچ
بر برف توان بُرد پی یك یك چیزاما چو بتافت آفتاب آن همه هیچ
با دانش او بیخبری داند بودبا غیرت او مختصری داند بود
او باشد و دیگری بود اینت محال!تا او باشد خود دگری داند بود
در حضرت توحید پس و پیش مداناز خویش مدان و خالی از خویش مدان
تو كژ نظری هرچه درآری به نظرهیچ است همه نمایشی بیش مدان
گر بر در آفتاب روشن باشمآن به كه چو سایه نامعین باشم
چون هست كسی كه اوست هر چیز كه هستهرگز نبود روا كه من من باشم
عشقش به وجود متّهم كرد تو راخو كردۀ صد گونه ستم كرد تو را
چون او به وجود از تو اولیتر بودنگرفت وجودت و عدم كرد تو را
این هر دو جهان عكس كمالی پنداروان عكس كمال او جمالی پندار
وین هیكل زیبا كه تواش میبینیبازی و خیال است خیالی پندار
بگذر ز حس و خیال،ای طالب حالتا هر دو جهان جلال بینی و جمال
زیرا كه تو هرچه در جهان میبینیجز وجه بقا همه سرابست و خیال
هر دل كه به توحید ز درویشان استبیگانۀ عشق نیست كز خویشان است
تا كی بینی خیال معدود آخرآن پیشان را نگر كه در پیشان است
ای پردۀ پندار پسندیدۀ تووی وهم خودی در دل شوریدۀ تو
هیچی تو و هیچ را چنین میگوییبه زین نتوان نهاد در دیدۀ تو
چون محرم هم نفس نهای، تو چه كنیشایستۀ این هوس نهای، تو چه كنی
پیوسته به جنگ خویش برخاستهایخود را،چو تو هیچ كس نهای، تو چه كنی
هر چند درین هوس بسی باشی تودر بیقدری چون مگسی باشی تو
زنهار مباش هیچكس تا برهیآخر تو كه باشی كه كسی باشی تو
هیچ است همه، وسوسۀ خاطر چنداز هیچ بلا، چند شود ظاهر چند
تو هیچ بُدی و هیچ خواهی گشتنبر هیچ میانِ این دو هیچ آخر چند
تا چند ازین غرور بسیار تو راتا كی ز خیال این نمودار تو را
سبحان الله كار تو كاری عجب استتو هیچ نهای وینهمه پندار تو را
این قالب اگر بلند دیدی ور پستمغرور مشو به پیش این خفته و مست
برخیز بمردی، كه درین جای نشستخوابیست كه مینمایدت هرچه كه هست
دل از می عشق مست میپنداریجان شیفتۀ الست میپنداری
تو نیستی و بلای تو در ره عشقآنست كه خویش، هست میپنداری
دو كون خیال خانهای بیش نبودو اندیشۀ ما بهانهای بیش نبود
عمریست كه قصّۀ جهان میشنویقصّه چه كنم، نشانهای بیش نبود
جانت به گُوِ تنی در افتاد و برفتجمشید به گلخنی در افتاد و برفت
از مُوْت و حیات چند پرسی آخرخورشید به روزنی در افتاد و برفت
آن را كه به اصل آگهی افتاده استدر فرع كجا مشبّهی افتاده است
در چشم تو صد هزار مهرهست، ولیچون در نگری حقّه تهی افتاده است
وقت است كه بحر و بر فرو آسایندافلاك ز یكدگر فرو آسایند
وین جمله مسافران كه بیآراماندیك ره همه از سفر فروآسایند
آخر ره دورت به كناری برسدبا تو بد و نیك را شماری برسد
هرچند كه هست بینهایت كاریچون تو برسیدی همه كاری برسد
هر چند كه نیستی كمت خواهد بودصد ساله برای یك دمت خواهد بود
یك روزه وجود را كه بنیاد منی استتا روز قیامت عدمت خواهد بود
چون هستی را نیست كسی اولیتربازی كه توداری مگسی اولیتر
زان نیست همی شوند هستان، كه همههستند به نیستی بسی اولیتر
ای بس كه دل تو بیم دارد در پیشز آنست كه دل دو نیم دارد در پیش
چندین به وجودِ اندك تن بمنازچون جان عدمِ عظیم دارد در پیش
درویشی چیست مست و مفلس بودنبیخود خود را ز خویش مونس بودن
انگشت به لب باز نهادن جاویدهمچون ناخن زنده و بیحس بودن
جز بیذاتی لایق درویشان نیستجز بیصفتی در صفت ایشان نیست
تو نیز ز هر دو كون درویش بباشكاین راه رهِ عاقبت اندیشان نیست
با درویشان، «كن و مكن» نتوان گفتجز از عدمِ بی سر و بن نتوان گفت
گر در فقری، زخود فنا گرد وبدانكدر فقر ز ما و من سخن نتوان گفت
خلقان همه در آینهای مینگرندمشغول خودند و ز آینه بیخبرند
كس آینه مینبیند از خلق جهاندر آینه از آینه بر میگذرند
درها به فنا گشادهاند، اینت عجب!بر هیچ قرار دادهاند، اینت عجب!
پنداشت كه مانهایم و پندار وجوددر دیدۀ ما نهادهاند، اینت عجب!
تا كی غم یك قطرۀ خوناب خوریمزهری به گمان چند به جُلّاب خوریم
پنداری را وجود میپنداریمتا چند ز كوزۀ تهی آب خوریم
دعوی وجود از سر مستی شوم استاز عین عدم خویش پرستی شوم است
پیش و پس سایه آفتابست مدامگر سایه نفس زند ز هستی شوم است
درویشِ تو را توانگری میبایستنه روی سیاه بر سری میبایست
گویی كه تمام نیست ناكامی فقربا سر باریش كافری میبایست
گر ما به هزار تك بخواهیم دویدآخر طمع از خویش بخواهیم برید
فی الجمله تو هر چه بایدت نامش كنچیزی است كه ما درو نخواهیم رسید
در عشق مرا چون عدم محض فزوداز هستی خویشم عدم محض ربود
چون جان و دلم در عدم محض غنودكونین مرا چون عدم محض نمود
چون در ره این كار مرا دید فزودآمد غم كار و دیدۀ دید ربود
چشم دل دوربین درین بحر محیطچندان كه فرو دید، فرا دید نبود
از بس كه در آثار نمیبینم منجز پردۀ پندار، نمیبینم من
از بس كه به قعر نیستی در رفتمگم گشتم و دیار نمیبینم من
هیچم همه تا با خود و با خویشتنمهستم همه تا با خود و با جان و تنم
تا میماند از «من» من یك موییمویی نشود پدید چیزی كه منم
نه فخر ز سرفرازیم میآیدنه عار ز حیله سازیم میآید
چندان كه به سِرِّ كار در مینگرممانند خیال بازیم میآید
من ماندهام و لیك بی من منیییفارغ شده از تیرگی و روشنییی
چون حاصل شد مرا ز من ایمنییینه دوستیم بماند نه دشمنییی
زان روز كه در صدر خودی بنشستمتا بنشستم به بیخودی پیوستم
دریای عدم شش جهتم بگرفتهستمن، یك شبنم، چه گونه گویم: هستم
اول همه نیستی است تا اول كارو آخر همه نیستیست تا روز شمار
بر شش جهتم چو نیستی شد انبازمن چون ز میانه هستی آرم به كنار
عمری به فنا بر دلم آوردم دستتا دل ز فنا به زاری زار نشست
از هیچ نترسم جز از آن كاین دل پستبا خاك شود چنانكه پندارد هست
هیچم من و در گفت و شنید آمدهامدر نیست پدید و بیكلید آمدهام
این نیست عجب كه گم بخواهم بودناینست عجب كه چون پدید آمدهام
این بیخودیی كه من در آن افتادمشرحش بدهم كه از چسان افتادم
خورشید بتافت سایه دیدم خود رابرخاستم و در آن میان افتادم
ای دل! دیدی كه هرچه دیدی هیچ استهر قصّۀ دوران كه شنیدی هیچ است
چندین كه ز هر سوی دویدی هیچ استو امروز كه گوشهای گزیدی هیچ است
ای بود تو پیوسته بنا بود آخرتا كی باشی به هیچ خشنود آخر
از هیچ پدید آمدهای اول كارگرچه همهای، هیچ شوی زود آخر