صد دریا نوش كرده اندر عجبیمتا چون دریا از چه سبب خشك لبیم
از خشك لبی همیشه دریا طلبیمما دریاییم خشك لب زین سببیم
این سودایی كه میدواند ما راهرگز نتوان نشاند این سودا را
گویند كه خویش را فرود آر آخردربند چگونه آورم دریا را
زین بحر كه در سینۀ ما پیدا گشتاز پرتو آن چشم جهان بینا گشت
آن قطره –كزین پیش دلش میگفتیامروز به خون غرقه شد و دریا گشت
دل گفت كه ما چو قطرهای مسكینیمدر عمر كجا كنار دریا بینیم
آن قطره كه این گفت، چو در دریا رفتفریاد برآورد كه ما خود اینیم
تا چشم دلم به نور حق بینا گشتدر دیدۀ او دو كون ناپیدا گشت
گویی كه دلم ز شوق این بحر عظیماز تن به عرق برون شد و دریا گشت
هر دم كه دلم به فكر در كار آیدهر ذرّۀ دل منبعِ اسرار آید
هر قطره كه از بحر دلم بردارمبحری دگر از میان پدیدار آید
در قعرِ دلِ خود سفرم میبایددر عالمِ كل یك نظرم میباید
هر روز ز تشنگی راهم صد بحرخوردم تنها و دیگرم میباید
عمری به امید در طلب بنشستیمدر فكرت كار روز و شب بنشستیم
صد بحر چو نوشیده شد از غیرت خلقلب بستردیم و خشك لب بنشستیم
آن قطره كه آب جمله از دریا خوردپنهان شد اگرچه عالمی پیدا خورد
جانم كه نفس مینزند جز بادوستدر هر نفسی هر دو جهان تنها خورد
هر گه كه دلم ز پرده پیدا آیدعالم همه در جنبش و غوغا آید
دریای دلم اگر به صحرا آیداز هر موجش هزاردریا آید
در عالمِ پُر علم سفر خواهم كردوز عالم پُر جهل گذر خواهم كرد
در دریایی كه نُه فلك غرقۀ اوستچو غوّاصان، قصد گهر خواهم كرد
از بس كه دلم در بُنِ این قلزم گشتیك یك مویش زِ شور چون انجم گشت
دی داشتم از جهان زبانی و دلیامروز زبان گنگ شد و دل گم گشت
بستیم میان و خون دل بگشادیمپندار وجود خود ز سر بنهادیم
ما را چه كنی ملامت، ای دوست كه مادر وادی بینهایتی افتادیم
زان روز كه ما به زندگانی مُردیمگوی طلب از هزار عالم بُردیم
راهی كه در او هزار هشیار بسوختدر مستی خویش و بیخودی بسپُردیم
روزی كه به دریای فنا در تازمخود را به بُنِ قعر فرو اندازم
ای دوست مرا سیر ببین اینجا دركانجا هرگز كسی نیابد بازم
صعب است به ذرّهای نگاهی كردنزان ذرّه رهی نامتناهی كردن
جانان چو گشاده كرد بر جان آن راهگفتم: چه كنم گفت: چه خواهی كردن
تا عقل من از عقیله آزادی یافتدل غمگین شد ولیك جان شادی یافت
در دانایی هزار جهلش بفزوددر نادانی هزار استادی یافت
در عشق دل من چو پریشانی گشتدر پای آمد بیسر و سامانی گشت
هرچند برونِ پرده حیرانی بودچون رفت درونِ پرده سلطانی گشت
عمری به طلب در همه راهی گشتیمبا شخصِ چو كوه، همچو كاهی گشتیم
از خانه برون رفته گدایی بودیمبا خانه شدیم و پادشاهی گشتیم
روزی دو سه خانه در عدم باید داشتروزی دو سه دروجود هم باید داشت
اكنون ز وجود و از عدم آزادیمما ما گشتیم از كه غم باید داشت
ما روی ز هر دو كون برتافتهایمبس سینۀ دل به فكر بشكافتهایم
از پردۀ هفتمین دل، یعنی جانبیرون ز دو كون، عالمی یافتهایم
زان روز كه آفتاب حضرت دیدیمذرات دو كون را به قربت دیدیم
وان سیمرغی كه عرش در سایۀ اوستما در پس كوه قاف قدرت دیدیم
از فوق، ورای آسمان بودم منوز تحت، زمین بیكران بودم من
عمریم جهان باز همی خواند به خویشچون در نگریستم جهان بودم من
چون من نه منم چه جان و تن باشم و بسكان اولیتر كه خویشتن باشم و بس
تا كی ز نبود و بود، چون در دو جهانگر باشم وگرنه، همه من باشم و بس
عمرم دایم ز روز و شب بیرون استمطلوب من از وُسْعِ طلب بیرون است
دانی تو كه چیست در درونِ جانمچیزی عجب، از چیز عجب بیرون است
با هستی و نیستیم بیگانگیستكز هر دو شدن برون، ز مردانگیست
گر من ز عجایبی كه در جان دارمدیوانه نمیشوم، ز دیوانگیست
المنة للّه كه نیم هر نفسیمشغول، چو خلقِ بیخبر، در هوسی
گر خصم شود هر دو جهانم ندهمبا «دانمِ» خود «ندانمِ» هیچ كسی
تا شاگردم به قطع استادترمتا بندهتر ز جمله آزادترم
كاری است عجب كار من بی سر و بُنغمگین ترم آن زمان كه دلشادترم
چیزی است عجب در دل و جانم كه مپرسمستغرق آن چیز چنانم كه مپرس
زین هرچه كه در كتابها میبینیمن آن بندانم، این بدانم كه مپرس
ما جوهر پاك خویش بشناختهایمپیش از اجل این خانه بپرداختهایم
از پوست برون رفتن و مرگ آزادیمكاین پوست به زندگانی انداختهایم
امروز چو من شفیته و مجنون كیستبر خاك فتاده، با دلی پرخون، كیست
این خود نه منم، خدای میداند و بستا آنگاهی كه بودم و اكنون كیست
مرغ دل من ز بس كه پرواز آوردعالم عالم، جهان جهان، راز آورد
چندان به همه سوی جهان بیرون شدكاین هر دو جهان به نقطهای باز آورد
ما را نه به شهر و نه به منزل كاری استكافتاده چو مرغ نیم بسمل كاری است
در پردۀ پر عجایب دل كاری استبا كس نتوان گفت كه مشكل كاری است
مستم ز می عشق و خراب افتادهبرخاسته دل بیخور و خواب افتاده
در دریایی كه آنست در سینۀ ماجان رفته و تن بر سر آب افتاده
زین راز كه در سینۀ ما میگرددوز گردش او چرخ دو تا میگردد
نه سر دانم ز پای نه پای ز سركاندر سر و پا بیسر و پا میگردد
چون مرغِ دلم زین قفسِ تنگ برفتبینقش شد و چو نقش از سنگ برفت
در هر قدمی هزار عالم طی كرددر هر نفسی هزار فرسنگ برفت
هر روز ز چرخ بیش میخواهم گشتگاه از پس و گه ز پیش میخواهم گشت
با عالم و خلق عالمم كاری نیستگرد سر و پای خویش میخواهم گشت
زین پیش دم از سر جنون میزدهاموانگه قدم از چرا و چون میزدهام
عمری بزدم این در و چون بگشادندمن خود ز درون، در برون میزدهام
من بیخبر از جان و تنم، اینت عجب!خود میباید خویشتنم، اینت عجب!
با خود آیم با دگری آمدهامگویی دگری است آنچه منم، اینت عجب!
چون سنگ وجود لعل شد كانم رادر میبینم قطرۀ بارانم را
برخاست دلم چنان كه ننشیند بازاز بس كه فرو نشاندم جانم را
چون وصل، غمم بر غمِ هجران بفزودبس درد كه بر امید درمان بفزود
ازمعنی بینهایتم جان میكاستچون جمله یكی گشت مرا جان بفزود
تا چند ز اندیشه به جان خواهم گشتتا كی ز هوس گرد جهان خواهم گشت
از بس كه درین جهان بدان نزدیكمگویی كه ازین جهان در آن خواهم گشت
هرگاه كه در پردۀ راز آیم مندر گرد دو كون پرده ساز آیم من
گویند كزان جهان كسی نامد بازهر روز به چند بار باز آیم من
چندان كه ز عالم پس و پیشش دیدمآن خویش ندیدمش كه خویشش دیدم
در عمر دراز آن چه بدیدم یك بارگویی كه هزار بار بیشش دیدم
خواهی كه ببینی تو به پیدایی رازخود را ز ورای عقل سودایی ساز
گویی تو كه هرچه اندرو مینگرمچشمی است به صد هزار زیبایی باز
اینجا شكرم مگس فرو میگیردصد واقعه پیش و پس فرو میگیرد
بنگر كه به صحرا طلبد آنك او رادر هر دو جهان نفس فرو میگیرد
هر روز حجاب بیقراران بیش استزان، درد من از قطرۀ باران بیش است
زینجا كه منم تا كه بدانجا كه منمدو كون چه باشد كه هزاران بیش است
دایم ز طلب كردن خود در عجبمزیرا كه زیادتست هر دم طلبم
كاریز همی كَنَم به دل در همه روزشب آب همی برم زهی روز و شبم!
زان روز كه دل پردۀ این راز شناختاز پردۀ دل هزار آواز شناخت
در هر نوعی به فكر سی سال دویدتا آنگاهی كه خویش را باز شناخت
در عشق مرا عقل شد و رای نماندجان نیز ز دست رفت و بر پای نماند
دی، مِه ز دو كون بود جولانگه فكرامروز،ببین كه فكر را جای نماند
چون بحر وجود روی بنمود مراموج آمد و باكنار زد زود مرا
در چاه حدوث كار كردم عمریچون آب برآمد همه بربود مرا
هر جان كه چو جان من گرفتار آیدپیوسته درین راه طلبكار آید
تا چند روم كه هر نفس صد وادیاز هر سویم همی پدیدار آید
در قلزمِ توحید دو عالم كم گیرهر چیز كه هست قطرهای شبنم گیر
گر دامن من بماند در دست تو همآنگاه به دست دامنم محكم گیر
ماییم بدین پردۀ بیرونی درهر لحظه به صد گام دگرگونی در
اكنون به جهان به جامۀ خونی دررفتیم به قعر بحر بیچونی در
در وادی عشق بیقراری است مراسرمایۀ این سلوك خواری است مرا
جاییست مرا مقام كانجا در سیرهر لحظه هزار ساله زاری است مرا
آنجا كه منم هیچكس آنجا نرسدجز گرم روی همنفس آنجا نرسد
چون راند آنجا هم از آنجا خیزدبنشین كه كس از پیش و پس آنجا نرسد
صد مرحله زان سوی خرد خواهم شدفارغ ز وجود نیك و بد خواهم شد
از زیبایی كه در پس پرده منمای بیخبران عاشق خود خواهم شد
كس را دیدی ز خود نفور افتادهدر فرقت خویشتن صبور افتاده
فی الجمله اگر نشانِ ما میطلبیماییم همه ز خویش دور افتاده
عمری دل من غرقۀ خون آمده بودبر درگه عشق سرنگون آمده بود
از بس كه زد این در وكسش درنگشاداو بود كه از برون درون آمده بود
زآنروز كه دل نه شادی و نه غم دیداقبال هزار ساله در یك دم دید
هرچند كه خویش را به هستی كم دیدعالم در خویش و خویش در عالم دید
نه سوختگی شناسم و نه خامیدر مذهب من چه كام و چه ناكامی
گویی كه به صد كسم نگه میدارندورنه بپریدمی ز بیآرامی
آرام ز جانِ حاضرم میبینمجنبش ز دلِ مسافرم میبینم
چندان كه سلوك میكنم در دل خویشنه اولِ خود نه آخرم میبینم
چون بادیۀ عشق، مرا پیش آمدهر گامم ازو ز صد جهان بیش آمد
دل رفت و درین بادیه تك زد عمریخود بادیه او بود چو با خویش آمد
آن دم كه چو بحر كل شود ذات مراروزن گردد جملۀ ذرات مرا
زان میسوزم، چو شمع، تا در ره عشقیك وقت شود جملۀ اوقات مرا
یك قطرۀ بحرم من و یك قطره نیماحول نیم و چو احولان غرّه نیم
گویی به زبان حال یك یك ذرّهفریاد همی كند كه من ذرّه نیم
زان گشت دلم خراب از هر ذرّهتا برخیزد نقاب از هر ذرّه
چون پرده براوفتاد دل در نگریستمیتافت صد آفتاب از هر ذرّه
هر یك ز دگر یك نگران میبینمبر عقل سبك سران گران میبینم
چیزی كه به چشم دگران نتوان دیدگویی كه به چشم دگران میبینم
در عشق نه پیدا و نه پنهانم منمحوی عجبم نه جسم نه جانم من
فی الجمله نه كافر نه مسلمانم مندر هر چه نگاه میكنم، آنم من
در عشق وجود و عدمم یك سان استشادی و غم و بیش و كمم یك سان است
تا كی گویی كه فصل خواهی یا وصلزین هر دو مپرس كاین همم یك سان است
در عالم عشق محو و ناچیز شدیمبالای مقام عقل و تمییز شدیم
گویی هر دم ز عالمی صد چندینبگذاشته و اهل عالمی نیز شدیم
ای بس كه چه دشوار و چه آسان مُردیمپیدا زادیم لیك پنهان مُردیم
جانی كه بدو خلق جهان زنده شدنددیریست كه تا ما زچنان جان مُردیم
در واقعهای سخت عجب افتادمگه می مردم صریح و گه میزادم
دانی ز چه خاست این همه فریادمكامد یادم آنچه نیاید یادم
آن وقت كه گفتمی كه ناشاد منمچون دانستم كه بر چه بنیاد منم
در حلقۀ نیست هست چون زنجیریدر هم افتاده وانچه افتاده منم
تن، سایۀ جان رنج پروردۀ ماستجان، گنج تن بهم برآوردۀ ماست
از سایۀ خویش در حجابیم همهكز ما ما را سایۀ ما پردۀ ماست
آن مرغ عجب در آشیان كی گنجدوان ماه زمین در آسمان كی گنجد
آن دانه كه در دل زمین افكندندگر شاخ زند در دو جهان كی گنجد
آن راز كه پیوسته از آن میپرسمدر جان من است و از جهان میپرسم
تا هیچ كسی برون نیاید بر مناو در دل و از برون نشان میپرسم
دل سوختۀ جمال او میبینمجان شیفتۀ وصال او میبینم
چندان كه درین دایره برمیگردمنقصان خود و كمال او میبینم
ما مذهبِ عشقِ روی آن مه داریموز هرچه جزوست دست كوته داریم
گر درگه ما بسته شود در ره عشقدر هر گامی هزاردرگه داریم
پیوسته حریفِ جان فزایم بایدچون گوی ز خود بیسر و پایم باید
چون من همه وقتی همه جایی باشمممكن نبود كه هیچ جایم باید
بر خاك بسی نشستم از غمناكیتا وارستم ازین حجاب خاكی
ای بس كه برفت جان من در پاكیتا دركش گشت چونی ادراكی
میآیم و بس چون خجلی میآیمآیا ز كدام منزلی میآیم
ای اهل دل! امروز دلی در بندیدكامروز چو آشفته دلی میآیم
چون چهرۀ خورشید وَشَش روشن تافتآن تاب به جان رسید و پس بر تن تافت
گفتند: «ترا چه بود» دانی كه چه بودچون نیست شدم هستی او بر من تافت
در محو دلم ز خویشتن مانَد بازدر توحیدم حجاب افتد آغاز
كاری كه مرا فتاد با آن دمسازكوتاه كنم قصه كه كاریست دراز
از عشق تو آمدم به جان چتوان كردسرگشته شدم گرد جهان چتوان كرد
چیزی كه ز مين و آسمان تشنه بدانْسْتْمن سیر نمیشوم از آن چتوان كرد
گه عشق تو در میان جان دارم منگه جان ز غم تو بر میان دارم من
آن چیز كه از عشق تو آن دارم منحقا كه ز جان خود نهان دارم من
چون نیست زمانی سر خویشم بیتوكاری است گرفته پس و پیشم بی تو
جمعیت جانم نشود مویی كمهر چند كه در تفرقه بیشم بی تو
چون دوست به دست روح، پیغامم دادبالای دو كون برد و آرامم داد
كاری كه درون پرده انجامم داداز لطف برون پرده هم كامم داد
پیوسته دلم شیفتۀ آن راز استزان راز شگرف جان من با ناز است
گر محو شود جهان نیاید بستهآن در كه مرا به سوی جانان باز است
نقدی كه مراست قیمتش هست بسیآنجا نرسد هیچ گدایی نفسی
گر هر دو جهان خصم من آیند به حكمهرگز نرسد به نقد من دست كسی
ای آن كه درین حبس جهان ماندهایدر نیك و بد و سود و زیان ماندهای
من آنچه منم به سر آن مشغولمتو آنچه نهای تو آن، در آن ماندهای
گاهی بیخود، بی سر و بی پا برویمگه بی همه اندر همه زیبا برویم
چندان كه تو در خویش به عمری برویدر بی خویشی به یك نفس ما برویم
هر سر زدهای ز سرِّ ما آگه نیستهر بیخبری در خورِ این درگه نیست
گر مایۀ دردی به درِ ما بنشینورنه سرِ خویش گیر كاینجا ره نیست
چندین كه روی و نیك یا بد بینیگر دیدهوری آن همه از خود بینی
احول كه یكی دو دید اگر آن بد دیدتو زو بتری زانك یكی صد بینی
مردان می معرفت به اقبال كشندنه همچو زنان دُردی اشكال كشند
هر چه آن به دلیل روشنت باید كردآبیست كه از چاه به غربال كشند