ماییم كه نیست غیر ما، اینْت كمال!مشغول جمال خویشتن، اینْت جمال!
میپنداری ما به تو اندر نگریمخود كی بینیم غیر خود، اینْت محال!
چون ما به وجود خود هویدا باشیمبرتر ز نهان و آشكارا باشیم
تو هیچ نهیی ولیك میپنداریتو هیچ مباش تا همه ما باشیم
ما را باشی بهْ كه هوا را باشیوین خلقِ ضعیفِ مبتلا را باشی
از بیخبری تو خویش رایی جملهما جمله ترا اگر تو ما را باشی
عمرت كه میان جان و تن گرداندیا قطرۀ تو دُرِّ عدن گرداند
پیوسته تو میگریزی و حضرتِ ماخواهد كه تو را چو خویشتن گرداند
با خویش همیشه عشقِ خود میبازیموز خویشتن و جمالِ خود مینازیم
از خویش چو هیچ كس دگر نیست پدیدیك لحظه به هیچ كس نمیپردازیم
از عالمِ بیچون به سكون باید شدخود را سوی خویش رهنمون باید شد
یك ذرّه اگر باشد و ما آن دانیمیك لحظه ز خود بدان برون باید شد
ماییم كه جز درگهِ ما درگه نیستگرچه همه ماییم كسی آگه نیست
از خود تو به صد هزار فرسنگی دوروز هستی ما، تا به تو، مویی ره نیست
ای آن كه بلی گوی الست از ماییدر هر دو جهان بلند و پست از مایی
بندیش كه ما ترا چو ماییم همهبه زانكه تو خویش را، چو هست از مایی
آن چیز كزو عالم و آدم بینمدر هجده هزار عالم آن كم بینم
میپنداری كه تو تویی نی تو توییبرخیز ز راه تات محرم بینم
ماییم كه با ما نبود هیچ رواچون هیچ نباشد نبود هیچ سزا
تو هیچ مباش تا نباشد هیچتچون هیچ نباشی نبود هیچ ترا
با اینهمه اختلاف و تمییز كه هستماییم همه جز همه آن نیز كه هست
اسرارِ وجود ماست هرچیز كه بوداطوارِ شهود ماست هرچیز كه هست
بس سركش را كز سر مویی كُشتمو آلوده نشد به خونِ كس انگشتم
وین كار عجب نگر كه با جملۀ خلقرویارویم نشسته پُشتاپُشتم
گر هست دلی، ز عشق، دیوانه به استچه عشق كدام عشق افسانه به است
روزی دو ز خانه رخت بردیم برونبا خانه شدیم زانكه هم خانه به است