قرآن کریمبه زبان فارسی

باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد

مختارنامه (مجموعه رباعیات) — فریدالدین عطار نیشابوری
بحری كه در آسمان زمین خواهد بودآنجا وینجا همان، همین خواهد بود
از فوق العرش تاثری قطرۀ اوستآن دریا را قطره چنین خواهد بود
آن بحر كه در یگانگی اوست یكییك قطره در آن بحر نسنجد فلكی
گر هژده هزار عالم افتد در ویحقّا كه از او برون نیاید سمكی
گردِ تو درآمده چنین دریاییتو راه به یك قطره نبردی جایی
دانی كه درین عالم پر سر چونی چون در چمن بهشت نابینایی
یك روی به صد روی همی باید دیدیك چیز، ز هر سوی، همی باید دید
پس هژده هزار عالم و هرچه دروستاندر سر یك موی، همی باید دید
راهی كه همه سلوك وی باید كردكی، نتوان گفت از آن، و طی باید كرد
راهی‌ست كه هر قدم كه بر می‌گیریاول قدمت به قطع پی باید كرد
آخر روزی دلت به درگه برسدجان تو به مقصود تو ناگه برسد
صد عالم پر ستاره می‌بینی توچون جمله به یك برج رسد ره برسد
هر چیز كه هست در دو عالم كم و بیشاز جلوه‌گری نور اوست ای درویش!
تا جلوه همی كند همه جلوۀ اوستچون جلوه كند ترك، نماند پس وپیش
عالم همه گفت و گوی خود می‌بیندبر سالك جست و جوی خود می‌بیند
هرچیز كه هست جمله چون آیینه‌ستدر دست گرفته روی خود می‌بیند
پیوسته دلی گرفته از غیرت باد!در بادیۀ یگانگی سیرت باد!
هر نقش كه از پرده برون می‌بینیچون پرده براوفتد، همه،‌خیرت باد!
خود را، سوی خود،‌رهگذری باید كردوین كار قوی نه سرسری باید كرد
هر چیز كه هست هر یكی آیینه‌ستدر آینه‌ها جلوه‌گری باید كرد
هر جان كه به راه رهنمون می‌نگردچل سال به دیدۀ جنون می‌نگرد
چون چل بگذشت آفتابی بیندكز روزن هر ذرّه برون می‌نگرد
یك چیز كه آن نه یك و چیز است آن چیزكلّی همه آنست و عزیز است آن چیز
هر چیز كه جان حكم كند كاین آنستآنست و ورای حكم نیز است آن چیز
چیزی كه دمی نه تو درآنی و نه منكیفیت آن نه تو بدانی و نه من
گر برخیزد پردۀ پندار از پیشاو ماند و او، نه تو بمانی ونه من
آن ماه كه بر هر دو جهان می‌تابددر مغزِ زمین و آسمان می‌تابد
یك ذرّه بود در او همه روی زمینماهی‌ست كز آسمانِ جان می‌تابد
چیزی كه ورای دانش و تمییز استچون هر چیزش مدان كه چیزی نیز است
بودی‌ست كه بودها در او نابود استچیزی است كه چیزها در او ناچیز است
آن كی آید در اسم، شب خوش بادت!نه جان بود و نه جسم، شب خوش بادت!
جز هستی و نیستی نمی‌دانی تووان نیست ازین دو قسم، شب خوش بادت!
آن بحر كه هر لحظه دگرگون آیداز پرده كجا تمام بیرون آید
یك قطره از آن بحر كه ما می‌گوییماز هژده هزار عالم افزون آید
غوّاص در اوّل قدم از فرق كندتا در دریا سلوك چون برق كند
دریا چو نهاد روی در باطنِ مردبا چشم زنی هر دو جهان غرق كند
جایی كه درو نه شیب ونه بالا بودنه جسم و جهت نه جنبشِ اجزا بود
هر چیز كه جُست مردِ جوینده بسیچون آنجا شد همه تمام آنجا بود
آن بحر كه دم به دم فزون می‌جوشدوز حسرت او هزار خون می‌جوشد
گویی كه به نوعی دگر و شكل دگرهر لحظه ز هر ذرّه برون می‌جوشد
بحری كه در او دو كون ناپیدا بوداو بود و جز او نمایش سودا بود
آن قطره كه در جستن آن دریا بودچون آنجا شد خود همه عمر آنجا بود
هر دل كه درین دایرۀ بی سر و پاستدر دریاست او ولیك در وی دریاست
هر لحظه هزار موج خیزد زین بحركار آن دارد كه بحر بنشیند راست
هر جان كه به بحر رهنمون اندوزدبیرون رود از خویش درون اندوزد
یك ذرّه شود دو كون در دیدۀ اووان ذرّه ز ذرّگی برون اندوزد
تا نفس پرستی تو را غم بیش استور دل داری ملك تو هر دم بیش است
چه جای دو عالم است كانجا كه دل استهر ذرّه ز صد هزار عالم بیش است
هر دل كه به بحرِ بی‌نشانی افتاددر روغنِ مغزِ زندگانی افتاد
زان كون كه جای غایبان بود گذشتدر عینِ حضورِ جاودانی افتاد
آن كل كه بدو جنبش اجزا دیدمدر هر جزوش دو كون پیدا دیدم
چون دریایی بی سر و بی پا دیدمچندان كه برفتم همه دریا دیدم
مرغی كه بدید از می این دریا دُردعمری جان كند و ره سوی دریا بُرد
گفت: «اینهمه آب را به تنها بخورم»یك قطره بدو رسید و در دریا مُرد
هر جان كه بجان نیست گرفتار او رابا آن دل خفته كی بود كار او را
در هر جایی كه جای گیرد آن بحرحالی بكُشد به تشنگی زار او را
صد قطره كه یك آب نماید جملهچون روی به اصحاب نماید جمله
هر بیداری كه در همه عالم هستدر پرتو او خواب نماید جمله
گه جان، دل خویش، غرق خون مانده دیدگه سرگردان و سرنگون مانده دید
در دریایی كه خویش گم باید كردچندان كه درون رفت برون مانده دید
آن بحر كه موجش گهر انداز آیددر سینۀ عاشقان به صد ناز آید
یك بار درآمد و مرا بیخود كرداین بار گمم كند اگر باز آید
چندان كه تو این بحر گهر خواهی دیدبر دیده و دیده دیده ور خواهی دید
بحری است كه هر باطن هر قطره از اوآرامگهِ كسی دگر خواهی دید
هر جان كه به بحر رهنمون آید زودبیرون رود از خویش و درون آید زود
یك ذرّه شود دو كون در دید‌ۀ اوو آن ذرّه ز ذرّگی برون آید زود
معنی چو ز كل به جزو بیرون آیدهر جزوی از آن جزو دگرگون آید
تا كی گویی: «جزو ز كل آید»«چون» نتوان گفت، از آن كه بیچون آید
آن نور كه بیرون و درون می‌تابدچون است چه دانی تو كه چون می‌تابد
گویی تو ز زیر صد هزاران پردهچیزی به یگانگی برون می‌تابد
این عین مكان همان مكان است كه بودوین عین زمان همان زمان است كه بود
صد جامه اگر به ذره‌ای در پوشندانگشت بر او نه كه همان است كه بود
سری‌ست برون زین همه اسرار كه هستنوری‌ست جدا زین همه انوار كه هست
خرسند مشو به هیچ كاری و بدانككاری‌ست ورای این همه كار كه هست
در دریایی كه نه سر و نه پا داشتهر قطره از او تشنگی‌یی پیدا داشت
هر قطره اگر چه جای در دریا داشتاما هر یك هزار استسقا داشت
كس نیست كه دریا همه او را افتادیا جنگ و مدارا همه او را افتاد
با این همه هر ذرّه همی پنداردكاین كار به تنها همه او را افتاد
هر چیز كه آن ز نیستی در پیوستهستند همه از می این واقعه مست
یك ذرّه اگر ز پرده بیرون آیدشهرآرایی كنند هر ذرّه كه هست
آن روز كه آفتاب انجم می‌ریختصد عالم پر قطره ز قلزم می‌ریخت
ناگه به كلوخ آدم اندر نگریستزان وقت ازان كلوخ مردم می‌ریخت
گاهی ز نو و گه ز كهن می‌گویندگاهی ز كن و گه ز مكن می‌گویند
هر چند فراغتی‌ست لیك از سرِ لطفبا ما به زبان ما سخن می‌گویند
در عالم جان نه مرد پیداست نه زنچه عالم جان نه جان هویداست نه تن
تا كی گویی ز ما و من شرمت بادتا چند ز ما و من كه نه ماست نه من
می‌پرسیدی كه چیست این نقش مجازگر بر گویم حقیقتش هست دراز
نقشی‌ست پدید آمده از دریاییوانگاه شده به قعر آن دریا باز
آن سیل كه از قوّت خود جوشان بودبا هر چه كه پیش آمدش كوشان بود
چون عاقبت كار به دریا برسیدگویی كه همه عمر ز خاموشان بود
آن سر عجب نه توبدانی ونه منحل كردن آن نه تو توانی و نه من
یك ذرّه گر آشكار گردد آن سریك ذرّه نه تو نیز بخوانی و نه من
در بادیه‌ای كه چاره جز مردن نیستتدبیر بجز غصه فرو خوردن نیست
چون موج همی كند ز خورشید دو كونیك ذرّه مجال سر برآوردن نیست
در بادیه‌ای كه پا ز سر باید كردهر روز سفر نوع دگر باید كرد
ایمان برود اگر بخواهی استادجان گم گردد اگر سفر باید كرد
كاری‌ست ز پیری و جوانی برتروز عالمِ مرگ و زندگانی برتر
سرّی‌ست ز پردۀ معانی برترجاوید ز باقی و ز فانی برتر
در بند گره‌گشای می‌باید بودگم ره شده رهنمای می‌باید بود
یك لحظه هزار سال می‌باید زیستیك لحظه هزار جای می‌باید بود
تخمی كه درو مغز جهان پنهان بودگم بود درو دو كون و این درمان بود
هر چیز كه در دو كون آنجا برسیدچون درنگرید آن چه این بود آن بود
جانی كه درو تیره و روشن تو بوَدآنجا به یقین جان تو بوَد تن تو بوَد
اینجاست كه تو تویی ومن من امروزلیكن آنجا تو تو بوَد من تو بوَد
آن قوم كه دروحدت كل آن دارندملك دو جهان، به قطع، ایشان دارند
گرچه به عدد نظر فراوان دارندانگار كه یك تنند و صد جان دارند
چون نور منوّرِ سُبُل یابی بازدر سینۀ خود راهِ رُسُل یابی باز
در هر یك جزو فرض كن بسیاریتا در دلِ خود عالمِ كل یابی باز
آن راز كه هست در پس صد سرپوشسرپوش بسوز و باز كن دیده بهوش
در یك صورت اگر نمی‌یاری دیدپس در همه صورتی همی بین و خموش
در حضرت حق، جمله ادب باید بودتا جان باقی‌ست، در طلب باید بود
گر در هر دم هزار دریا بكشیكم باید كرد و خشك لب باید بود
گر تشنۀ بحری به گهر ایمان دارچون بحر شدی گهر میانِ جان دار
ور دریایی بجز كفی موج مزنپس چون دریا، گوهرِ خود پنهان دار
چون چشم نداری ز گهر هیچ مپرستلخست دهانت ز شكر هیچ مپرس
دل در طلبش بسی دوید و چو بدیداو بود دونده و دگر هیچ مپرس
كی پشه تواند كه ثریا بیندیا مورچه‌ای گلشن خضرا بیند
هر قطره كه همرنگ نشد دریا رااو در دریا چگونه دریا بیند
گر باخبرست مرد و گر بی‌خبرستآغشتۀ این قلزم بی‌پا و سر است
خورشید اگر تشنه بود نیست عجبهر ذرّه از او هزار پی تشنه‌تر است
برخیز و به بحرِ عشقِ دلدار درایمردی كن و مردانه بدین كاردرای
از هر دو جهان چو سوزنی برهنه گردوانگاه به بحر، سرنگونسار، درای
بحری كه همه عمر به یكدم بینیدو كَوْن درو همچو دو شبنم بینی
در نكتۀ آن بحرنشین حاضر باشتا دایرۀ خویش، دو عالم بینی
گر تو دل خویش بی‌سیاهی بینییك قطره ز دریای الاهی بینی
وان نقطۀ توحید كه در جان داریچون دایرۀ نامتناهی بینی
گردیده‌وری تو دیده بر كار اندازجان را به یگانگی در اسرار انداز
آبی كامل بر دو جهان بند به حكموانگاه بگیر و در نمكسار انداز
گرچه دل تو زین همه غم تنگ شودغم كش كه ز غم مرد به فرهنگ شود
می‌رنج درین حبس بلا از صد رنگتا آنگاهت كه جمله یك رنگ شود
در بند خیال غیر یك ذرّه مباشدر بحر ز خویش گم شو و قطره مباش
عالم همه آینه‌ست و حق روی دروتو روی نگر، به آینه غرّه مباش
تا كی خود را ز پای و سراندیشیپیش و پس و زیر و هم زبر اندیشی
چون جمله یكی​ست هرچه می​بینی تومشرك باشی گر دگری بر اندیشی
هر جان كه به نور قدس پیش اندیش استاز خویش برون نیست همه در خویش است
یك ذرّه خیالِ غیر در باطن توتخم دو هزاركوه آتش بیش است
چون نیست ترا كار ز سودا بیرونزان افتادی ز پرده شیدا بیرون
ای قطرۀ افتاده به صحرا بیروناز بهر چه آمدی ز دریا بیرون
گر پرده ز روی كار بر می‌داری!اندر پس پرده لعبت بیكاری
یا هر چه كه هست در جهان آینه است!با آینۀ جمله تویی پنداری
تا چند كنی عزیمت دریا سازمردانه رو و خویش به دریا انداز
گر هست روی در بُنِ دوزخ مانیور نیست روی خویش كجا یابی باز
هر جانی را كه غرق انعام بوددر عالم بی‌نهایت آرام بود
صد قرن اگر گام زنی در ره اوچون درنگری نخستمین گام بود
چون بدنامی به روزگاری افتدمرد آن نبود كه نامداری افتد
گر دُر خواهی ز قعرِ دریا طلبیكان كَفْك بود كه با كناری افتد
چون نیست، گر از پیش روی، پیشانتور راه ز پس قطع كنی پایانت
صد راه ز هر ذرّه همی برخیزدتا خود به كدام ره درافتد جانت
گر در پی ذرّه ذرّه بنشینی توآن ذرّه بر آفتاب بگزینی تو
چون باطن هرچه هست او بگرفتستپس ظاهر اوست هر چه می‌بینی تو
گر برخیزد ز پیش چشم تو منیبینی تو كه بر محض فنا مفتتنی
حق مستغنی‌ست لیك چون درنگریچون نیست جز او، از كه بود مستغنی
آن را كه به چشم كشف پیداست یقیناو در ره مستقیم داناست بدین
گرچند هزار گونه راهست چو مویزان جملۀ مو، یك رسن راست ببین
بنگر بنگر، ای دل! اگر مرد رهیتا تو ز حجاب هر دو عالم برهنی
این شعبدۀ لطیف را بر چه نهیهم حقّه از او پُر است و هم حقّه تهی
می‌پنداری كه حق هویدا گرددیا پنهانی‌ست كاشكارا گردد
چون پیدا اوست و غیر او پیدا نیستچون غیری نیست بر كه پیدا گردد
هر دیده كه اسرار جهان مطلق دیدجُزْو از كُل و كُل ز كُلِّ كُلْ مشتق دید
چه جُزْو و چه كُل چون همه باید حق دیدتا حق بنبینی همه نتوان حق دید
تا چند ازین نقش برآورده كه هستتا كی ز طلسم زنده و مرده كه هست
گر برخیزد ز پیش این پرده كه هستناكرده شود به حكم هر كرده كه هست
آنجا كه زمین را فلكی بینی توبسیار زمان چو اندكی بینی تو
هرگاه كه این دایره از دور استادحالی ازل و ابد یكی بینی تو
هر جان كه ز حكم مركز دوران رفتمستقبل و حال و ماضیش یكسان رفت
ما را ازل و ابد یكی‌ست ای درویش!ما خود چو نیامدیم چون بتوان رفت
آن سالك گرم روْ كه در شیب و فرازچون شمع فرو گداخت در سوز و گداز
كلّی دلش از عالم جزوی بگرفتیك نعره زد و به عالم كل شد باز
هان ای دل بی‌خبر! كجاییم بیااز یكدیگر چرا جداییم بیا
بنگر تو كه هر ذرّه كه در عالم هستفریاد همی زند كه ماییم بیا
دل را نه ز آدم و نه حواست نسبجان را نه زمین نه آسمان است طلب
نه زَهره كه باد بگذرانم بر لبنه صبر كه تن زنم، زهی كار عجب!
عشق آمد و نام كفر و ایمان نگذاشتهر پنداری كه بود پنهان نگذاشت
چون درنگریست پردۀ غیب بدیدیك ذرّه خیالِ غیر در جان نگذاشت
در عشق نماند عقل و تمییز كه بودكلی دل و جان بسوخت آن نیز كه بود
چون پرتو آفتاب از پرده بتافتناپیدا شد چو ذرّه هر چیز كه بود
آن دل كه ز شوق نور اكبر می‌تافتوز حق طلبی چو شمع انور می‌تافت
چون نیك نگاه كرد یك حضرت دیدكز هر چیزی به نوع دیگر می‌تافت
از بس كه بدیدم ز تو اسرار عجبخون گشت دلم از چو تو دلدار عجب
بس كز همه عالمت بجستم شب و روزتو خود همه عالمی زهی كار عجب!
یارب چه نهان چه آشكارا كه تویینه عقل رسد نه علم آنجا كه تویی
آخر بگشای بر دل بسته دریتا غرقه شوم در آن تماشا كه تویی
هر روز به حسن بیشتر خواهی بودهر لحظه به جلوه‌ای دگر خواهی بود
هرگز رخ خویشتن به كس ننماییتا خواهی بود جلوه‌گر خواهی بود
جانا غمِ عشق تو بجان نتوان دادیك ذرّه به ملك دو جهان نتوان داد
در بادیۀ عشق تو هردل كافتادهرگز دیگر از او نشان نتوان داد
در راه تو گم گشت دویی اینت عجب!مشرك چه كند یا ثنوی اینت عجب!
آنجا كه تویی فناءِ محض‌اند همهواینجا كه منم همه تویی اینت عجب!
آن دیده كه توحید قوی می‌بینددر عین فناءِ من توی می‌بیند
پیوسته ز سرِّ كار نابینا بادچشمی كه درین میان دوی می‌بیند
جانا ز میانِ من و تو دست كراستگر شرح دهم چنین نمی‌آید راست
گر من منم، از چه می‌ندانم خود راور من نه منم اینهمه فریاد چراست
جانا نه یكی‌ام نه دوام اینت عجب!نه كهنۀ عشقم نه نوام اینت عجب!
پیوسته نشسته می‌روم اینت عجب!نه با توام و نه بی‌توام اینت عجب!
دل خستۀ سال و بستۀ ماه نماندفانی شد و از نیك و بد آگاه نماند
از بس كه فرو رفت به اندیشۀ تواندیشۀ غیر را در او راه نماند
چون باز دلم غمِ ترا زقّه نهادبر پردۀ چرخ هفتمش شقّه نهاد
ز اندیشۀ هر دو كون آزادی، رستكاندیشۀ هر دو كون در حقّه نهاد
در عشق توام شادی و غم هیچ نبودپندار وجودم چو عدم هیچ نبود
هر حیله كه بود كردم و آخر كارمعلومم شد كان همه هم هیچ نبود