قرآن کریمبه زبان فارسی

بسم اللّه الرحمن الرحیم — ۱-فی التوحید باری عز اسمه

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
حمد پاك از جان پاك آن پاك راكو خلافت داد مشتی خاك را
آن خرد بخشی كه آدم خاك اوستجزو و كل برهان ذات پاك اوست
آفتاب روح را تابان كنددر گل آدم چنین پنهان كند
چون گل آدم بصحرا آورداینهمه اعجوبه پیدا آورد
چون درون نطفۀ جانی نهدآفتابی در سپندانی نهد
كلبه روح القدس قلبی كندقالبش چون دحیه الكلبی كند
از بن انگشت عین او آوردبحر دل در اصبعین او آورد
كوه را چون ظله آسان او كندبحر را گهواره جنبان او كند
شیر از انگشت خلیل او آوردعیسئی از جبرئیل او آورد
طفل را در مهد پیغامبر كندوز همه پیرانش بالغ تر كند
كوه را در گردن عوج افكندشور در یأجوج و مأجوج افكند
شیرخواری را بتقریر آوردوز میان فرث و دم شیر آورد
خاك را مهد بنی آدم كندباد را نه ماهۀ مریم كند
آب موج آرنده را پل سازد اوواتش سوزنده را گل سازد او
گرگ را بر پیرهن گویا كندوز دم پیراهنی بینا كند
بندۀ را منصب شاهی دهداز چنان چاهی چنان جاهی دهد
از عصائی سنگ را زمزم كندگندمی تخم عصی آدم كند
مرده را از زنده پیدا آوردزنده از مرده بصحرا آورد
برف و آتش جفت یكدیگر كندتا ز هر دوقد سیئی سر بر كند
گربه را از عطسۀ شیر آوردگاو را از گربه در زیر آورد
انگبین را پرده كافوری كندوانگهش آن پرده زنبوری كند
ماه را بر رخ سیاهی اونهدگاو را بر پشت ماهی او نهد
سنگ را از بیم خویش آبی كندآب را از خوف سیمابی كند
صدهزاران راز در موری نهددر دلش از شوق خود شوری نهد
گه ملك را گیرد و صلبش كندگه چناحش بشكند قلبش كند
جعفر طیار را پر بر نهدشهر دین را از علی در بر نهد
گه زنی آرد ز مردی بی زنیگاه مردی از زنی بی بیزنی
گاه از مرغی كند خنیاگریگاه از نحلی كند حلواگری
او دهد سنگی و كرمی در میانشاونهد كرمی و برگی دردهانش
دود را بی آتشی انجم كندسنگ آتش آرد و هیزم كند
سنگ سرد از آتش دل گرم ازوستچوب خشك از میوۀ تر نرم ازوست
گه زادهم اشهبی می‌آوردگاه از روزی شبی می‌آورد
نیش را در نوش شمع او می‌نهدماه را با مهر جمع اومی‌نهد
پشۀ را صف شكن می‌آورددر مصافش پیل تن می‌آورد
تا سر یحیی است غارت می‌كندپس بحی ماندن اشارت می‌كند
ملك در دست شبانی می‌نهدمنت اوبر جهانی می‌نهد
دیو را انگشتری در می‌كنددیو مردم را پری در می‌كند
صدهزاران ساله طاعت كردنیطوق لعنت می‌كند در گردنی
ذات یونس را چو سر حوت داددر درون بطن حوتش قوت داد
آب را در پای عیسی خاك كردوز دمش در خاك جان پاك كرد
آن چنان غیبی نهان پیدا نموداز بن جیبی ید بیضا نمود
گه دو خاكی را ببالا راه دادگه سه قدسی را بشیب چاه اد
شادی روحانیان از مهر اوستگریۀ كروبیان از قهر اوست
قطرۀ را درّ مكنون می‌دهدنقطۀ را دور گردون می‌دهد
هم زخونی منعقد دل می‌كندهم خلیفه از كفی گل می‌كند
عقل سركش را بشرع افكنده كردتن بجان و جان بایمان زنده كرد
خوان گردون پیش درگاه اونهادقرص مهرو كاسۀ ماه اونهاد
چون در آب بحر موج آغاز كردهر دو را ز آمد شدن هم باز كرد
ازدرخت سبز شمعی برفروختتا چو پروانه كلیمش پر بسوخت
آتشی در دست دشمن در گرفتتا خلیلش طبع اسمندر گرفت
كلب را در كهف كلب روم كردآهن و پولاد را چون موم كرد
كرۀ گردون بحق می‌آورددر ره او گر طبق می‌آورد
گرد خاك یسرنگونش دركشیدوز شفق دامن بخونش دركشید
درغمش راهی كه گردون می‌رودسرنگوندرخاك و در خون می‌رود
سنگ را و مرغ را هم ناله ساختمرغ آوردوزسنگش ژاله ساخت
مرغ مستش حرب پیل آغاز كرددر میان كعبه سنگ اندازكرد
مور راهش از كمر چستی گرفتبا سلیمان لاجرم كستی گرفت
نحل او چون وحی او معلوم كردبس كه شیرین كارئی چون موم كرد
عنكبوت او چو دام انداز شدآن چنان مرغی بدامش باز شد
اوست آن یك كز ددو حرف نامداركرد پیدا در سه بعد اركان چار
پنج حس در شش جهت سالار كردهفت را در هشتمین دواركرد
نه فلك چون ده یكی خواست از درساز دو عالم جای آمد بر ترش
چون بهشتم در دو شش را بار دادچار را نه داد ونه را چار داد
مردمی در آب شور و گوشۀكز جهان پیه آبه بودش توشۀ
آب حیوان بود در تاریكیشتیز رو آورددر باریكیش
بر سیاه و بر سپیدش شاه كردروشنش در تیرگی چون ماه كرد
همچو ماهی چرخ بر طاقش نشاندخلق را در عهد و میثاقش نشاند
گه چراغ و گاه چشمش نام كرددر چراغش روغن بادام كرد
در خلافت جامه پوشیدش سیاهكرد دیبای سپیدش بارگاه
ز ابروان كژ دو حاجب راست كردهر دو را پیوستگی درخواست كرد
زاندرون بنشاند فراشی بكارتا زدل آبی زند وقت غبار
از برون دو پرده دار طرفه كردتانیارد غول قصد غرفه كرد
صف كشید از مژه وبر درنشاندتا كسی كه او باش بود از در براند
همچو یوسف گرچه جایش چاه دادتا به هفتم آسمانش راه داد
هر زمانی در تماشای نظربر طبق میریختش نقد دگر
در سوادش مردمی را زین دادبر طبق نقدی كه دادش عین داد
وهم را در راه او جاسوس ساختتازنامحسوس صد محسوس ساخت
در خزینه داری آوردش خیالتا همه چیزی بسازد حسب حال
كرد مشرف حفظ چابك كار راتا نگهبانی كند اسرار را
در دلش گنجی نهاد از معرفتدادش از جان جام جم عیسی صفت
شاه چون در صدر هر كاری بكردحل و عقد ملك بسیاری بكرد
در درون پرده مفرش ساختشخواب را همخوابۀ خوش ساختش
خواب چون در شاه شاهد كار كرداز سنان مژه در مسمار كرد
دو صدف را روی بر رو برگشادحقۀ سی و دو لؤلؤ برگشاد
بیست ونه چشمه در افشان باز كردرستۀ سی و دو در آغاز كرد
از صدف لا را نهنگ آسا نمودتا دهن بگشاد الا اللّه نمود
شد نهنگ لا بسرهنگی عزیززان كمر دادش چو قاف و تیغ نیز
كرد ظاهر قاف را عنقا نوازتاكند سیمرغ معنی بال باز
عین را نونی در او پیدا نمودتا صدف را چشمۀ زیبا نمود
بست بر فتراك موری طاوسینداد اهل سر خود را یاوسین
چون صدف را پردگی بسیار بودپردگی را پرده فرض كار بود
پس ده و دو پرده را بگشاد جایتا كسی ننهد برون از پرده پای
بست لایق پردۀ عشاق راتا نوائی می‌دهد آفاق را
چون مخالف دید ازووا خواست كردتا پس پرده مخالف راست كرد
آن یكی رادر نهاوند اوفكندوان دگر را بسته دربند اوفكند
پس زفان باتیغ و بانگ راه زنبر حسینی زد بآواز حسن
عاقبت سوز فراق آمد پدیداز سپاهان و عراق آمد پدید
در صدف تیغ زفان بر كار كردتا كله بنهاد هر كه انكار كرد
بی چنین تیغی كه دانستی بهششور و تیز و تلخ و شیرین و ترش
گر ترش تیزی كند واید بزورتلخیش نكند ز شیرینی و شور
در گهر افشاندن آویزش نمودبا سر تیز او سر تیزش نمود
نطق اگر بودش درشت و لفظ گرمخوش خورم كآمد چو تیغی چرب ونرم
چون صدف شد راست گردان گشت تیغگوهر افشانی برآمد بی دریغ
چور اگر شكر نچیند گو مچینكور اگرگوهر نبیند گو مبین
ای شده هر دو جهان از تو پدیدناپدید از جان و جان از تو پدید
ای درون جان برون ناآمدهوی برون جان درون ناآمده
تو برونی و درون در توئینه برون ونه درون بل هر دوئی
چون بذات خویش بیچون آمدینه درون رفتی نه بیرون آمدی
هر دو عالم قدرت بی چون تستهم توئی چیزی اگر بیرون تست
چون جهان را اول وآخر توئیجزو و كل را باطن وظاهر توئی
پس توباشی جمله دیگر هیچ چیزچون تو باشی خود نباشد هیچ نیز
ای ز جسم و جان نهان دیدار توگم شده عقل و خرد در كار تو
هست عقل و جان ودل محدود خویشكی رسد محدود در معبود خویش
ای ز پیدائی خود بس آشكارچون تو هستی چون بود كس آشكار
هم خرد بخش خردمندان توئیهم خداوند خداوندان توئی
جمله را درخاك اندازی نخستپس ببادی‌شان كنی آخر درست
بر در حكمت ز ماهی تا بماهدر كمر بینم ز كوهی تا بكاه
عرش چون بویی نیافت از هیچ جایعرش را كرسی بشد در زیر پای
كرسی از خود محو شد از بسكه جستثبت العرش اصل می‌باید نخست
لوح را چون بی تو جان پر سوز شدبا سر لوح نخستین روز شد
تا قلم بشكافت از آلای توچون قلم در خط شد از سودای تو
می‌زند چرخ آسمان از شوق اینمی‌نگنجد در همه روی زمین
از پی گردت زمین را هر زماندست ماندست از دعا بر آسمان
مهر از بهر سگ كویت ز شرمشد ز رنگ و گردۀ آورد گرم
مه كه در اول چونعلی زاتش استچون زتست آن نعل در آتش خوش است
صبحدم بریاد تو یك خنده كردخلق را از دم چو عیسی زنده كرد
روز یافت ازتو بنو جانی دگرزانكه هر روزی تو در شانی دگر
زنگی شب چون نزولت هر شبستخنده زن دندان سپید از كوكبست
ابررا بی تست دل پر برق رشكروی او و صدهزاران دانه اشك
رعد را تسبیح آورده بجوشآب برده برقش آورده خروش
برق را چون بی تو صافی دردبودلاجرم تا زاد حالی مردزود
آتش از سوز تو آب خویش بردتا چو آتش تشنه آب اندیش مرد
باد آمد خاكساری پای بستخاك پاش كوی تو بادی بدست
ابر را چون شوق تو آتش فروختآبرویش ریخت چون آتش بسوخت
خاك ره را باد سرد از بهر تستخاك بر سر سر بباد از قهر تست
كوه رادل خون شد از تقریر توآب ازو می‌ریزد از تشویر تو
بحر چون ازآب شد لب خشك ماندكشتی از شوقت همه بر خشك راند
جملۀ گلهای رنگارنگ پاكمی فرو ریزد ز شوق تو بخاك
چون شكوفه از شكفتن سیرشدز اشتیاقت روز طفلی پیر شد
جام زر بر دست نرگس می‌نهینقرۀ را میر مجلس می‌نهی
لاله را بر كوه كردی در كمرتا كلاه افكند در خون جگر
یاسمین چون بر زمینت سر نهادچار تركی آسمان گون بر نهاد
شد بنفشه خرقه پوش كوی توسر ببردرمست های و هوی تو
سوسنت چون شكر گفت از ده زبانبنده گشت آزاد از هفت آسمان
غنچه پیكان بودگل لعل ای عجبلعل پیكانیش دادی زین سبب
دفتر گل بین كه می‌خواند بحقحمد تو پر زر دهان از هر ورق
چند گویم كآنچه گویم آن نۀچند جویم كانچه جویم آن نۀ
چون نمی‌دانم چگونه من زتوچون نمی‌یابم چه جویم من ز تو
جمله یك ذاتست اما متصفجمله یك حرف و عبارت مختلف
جمله یك ذاتست من دانا نیمگرچه یكراهست من بینانیم
هر زمان این راه بی پایان ترستخلق هر ساعت در او حیران ترست
تا ابد این راه منزل رفتنیستجمله در خونابۀدل رفتنیست
قصۀ كان نه دل ونه جان شناختكی توان دانست و كی بتوان شناخت
هركه او این راز مشكل پی بردگر بود صد جانش یك جان كی برد
چارۀ این چیست در خون آمدنوز وجود خویش بیرون آمدن
چون نمی‌یابم سر این رشته بازهمچو سوزن مانده‌ام سرگشته باز
نیست جز واماندگی بشتافتنزانكه هست این یافتن نایافتن
چرخ می‌خواهد كه این سر پی برداو بسرگردانی این ره كی برد
حل و عقد این چنین سلطانئیكی توان كردن بسر گردانئی
چیست از سرگشتگی بیش این زمانگر نمیدانی بدان از آسمان
گر فلك گر مهر و مه گر اخترستهر شب و هر روز سرگردان ترست
در تو گر سرگشتگی را راه نیستجان تو از جان من آگاه نیست
نیست آسان وصل یار بی‌نظیرگر امید ولی داری خود بمیر
گر توانی یافت بی رنجی وصالصدق پیش آور برون رو از خیال
در طریق عشق بی آویز شوخاك گرد و همچو آتش تیز شو
تو چو طین لازبی در وقت كارلاجرم آویز داری بیشمار
كار از آتش بایدت آموختنمذهبی دارد عجب در سوختن
چون بسوزد هرچه می‌خواهد ز پیشجمله بگذارد شود با جای خویش
دیو دل از سیم و زر برداشتستسیم و زر جمله بتو بگذاشتست
زانكه دیو از آتشست و تو زخاكتو بگیری او بسوزد جمله پاك
گرچه دنیای دنی اقطاع اوستآتشست او زان ندارد هیچ دوست
آن ندیدی تو كه ابلیس لعینزاتشی ننهاد رویش بر زمین
گفت من از آتش افزونده‌امسجده نكنم زانكه من سوزنده‌ام
حق چو آتش را سرافراز آفریدسر بسجده چون تواند آورید
دوزخ از آتش چنین شد صعبناكاز كه دارد آتش سوزنده باك
زندگانی گر خوش و گر ناخوشستدر زمین و باد و آب و آتشست
در میانچار خصم مختلفكی توانی شد بوحدت متصف
گرمیت در خشم و شهوت می‌كشدخوشكیت در كبر و نخوت می‌كشد
سردیت افسرده دارد بر دوامتربت رعنائیت آرد مدام
هرچهار از یكدگر پوشیده‌اندروز و شب با یكدگر كوشیده‌اند
گاه این یك غالب آید گاه آنچون تو رفتی خواه این و خواه آن
دشمن یكدیگرند این هر چهاركی شوندت هرگز ایشان دوستدار
تو بهم با دشمنان در پوستیچشم میداری ز دشمن دوستی
گر تو خواهی تا ز روی ایمنیپشت آرد در تو چندین دشمنی
همچنان كز چار خصم مختلفشد تنت هم معتدل هم متصف
جانت را عشقی بباید گرم گرمذكر را رطب اللسانی چرب و نرم
زهد خشكت باید از تقوی و دینواه سردت باید از بردالیقین
تا چو گرم و سرد و خشك و تر بوداعتدال جانت نیكوتر بود
هر كرا جان معتدل شد اینچنینسنگ جسمش لعل دل شد اینچنین
ور بعكس این بود ننگی بودننگ نبود لعل اگر سنگی بود
جهد كن ای از رعونت راه بینتا نگردی همچو ابلیس لعین
از ملایك بوده شیطانی شویز اهرمن گردی و هامانی شوی
از مقام بلعمی كلبت كنندیانه چون بر صیصیا صلبت كنند
جهد كن ای لعل بوده شاه راتا نگردی مسخ و ملعون راه را
در چنین ره قلب بسیاری كننداز زری مس از گلی خاری كنند
ساحران دیده عصائی را امینگفته آمنا برب العالمین
پس جهودان كوردر پیغامبریسجده كرده پیش گاوی از خری
از عصائی ساحر ایمان یافتهپس جهود از گاو كفران یافته
تو چنان دانی كه این بازار عشقهست چون بازار بغداد ودمشق
زنده از بادی كفی خاك آدمستگر جز این چیزی دیگر هست آن دمست
عشق را امروز و فردا كی بودكفر و دین اینجاوآنجا كی بود
یارب آن خود چه نظر بودست پاككاشكارا كرد آدم را ز خاك
این همه اعجوبه دروی گرد كردعرشیان را بر درش شاگرد كرد
آن چه خاكی بود كز پستی فرشچون گهر از زیر برشد فوق عرش
آن بفوق العرش از آن تحویل خواستكزیداللّه و پرجبریل خواست
آسمان و عرش و عنصر چیست پوستخاك الحق جمله را مغزی نكوست
بعد خاك از قرب آن كامل ترستكانكه آن مهجورتر واصلترست
هر كمان كز پس كشندش بیشترتیر او بیشك شود در پیشتر
تا ز پس نرود بره در حیله سازكی تواند جست ز آب رود باز
ز اشتیاقش ذره ذره بود خاكآتشش از جان برآورده هلاك
دوزخش در مغز و تن ذره شدهنه بخود چون دیگران غره شده
لاجرم اندر امانت پیش شدقرب اورا هر دو عالم بیش شد
ملك را سلطان و مالك آمد اوبلكه مسجود ملایك آمد او
جسم آدم صورت جان آمدستگوهرجان جسم جانان آمدست
لاجرم او جان جان آمد ترابی جهان جان و جهان آمد ترا
چون برون آئی ز جسم و جان تمامتو نمانی حق بماند والسلام
گنج خود در قعر جان بایست بردتا كسی آنجا نیارد دست برد
لیك چون ابلیس بوی جان نیافتبرد دست ودست برد آن نیافت
این چه درگاهیست قفلش بی كلیدوین چه دریائیست قعرش ناپدید
گر بدین دریا درآئی یك دمیحیرت جانسوز بینی عالمی
یكدمت را صد جهان حیرت دهندذرۀ حیرت بصد حسرت دهند
چون تودریائی نۀ نظاره كنگردخشكی گردوكشتی پاره كن
معرفت چه لایق هر ناكسستكلكم فی ذاته حمقی بسست
هرچه دانی آن تو باشی بیشكیور ندانی از خران باشی یكی
ها ز باطن و او از ظاهر بودمعنی هو اول وآخر بود
گر بهای هو اشارت میكنیور ز واو او عبارت میكنی
ها بیفكن و او را آزاد كنبنده شو بی ها وواوش یاد كن
چون برونست او ز هر چیزی كه هستجز خیالی نیست زو چیزی بدست
تا چنان كان هست ننماید ترادیده ودانسته چون آید ترا
هرچه بینی جز خیالی بیش نیستهرچه دانی جزمحالی بیش نیست