آن مریدی پیش شیخ نامدارنام حق میگفت بیرون از شمار
شیخ اورا گفت ای بس ناتمامنیست حق را در حقیقت هیچ نام
زآنكه هرچش آن تو خوانی آن نه اوستآن توئی و هرچه دانی آن نه اوست
گر توصد دریا در آشامی بزورهمچو كوهی باش و چون دریا مشور
تو مباش آخر چنان كز جرعۀره به پهلو میروی چون رقعۀ
هفت دریا نوش كن پس در زحیرز ارزوی قطرۀ دیگر بمیر
تشنۀ او میر گر تو زندۀخاك این درباش اگر تو بندۀ
كاسۀ چندین ملیس ای بوالعجبچون بخوردی كاسۀ دیگر طلب
هركه آبستن نشد از درد ایناو زنی باشد نباشد مرد این
ذرۀدرد خدا در دل ترابهتر از هر دو جهان حاصل ترا
خلق در هر نوع و هر راهی كه مردچون همه جاوید آن خواهند برد
من درین پستی درین دردم مقیمتا همین دردم بود فردا ندیم
زنده زین دردم بدنیا هر نفسهمدمم در گور این در دست و بس
در قیامت مونسم این درد بادپیشه من مجلسم این درد باد
گر بهشتی باشم و گر دوزخیباد جانم مست این درد ای اخی
هركرا این درد نیست او مرد نیستنیست درمان گر ترا این درد نیست
خالقا بیچارۀ كوی توامسرنگون افتاده دل سوی توام
ای جهانی درد همراهم ز تودرد دیگر وام میخواهم ز تو
رنج برد كوی تو رنجی خوشستدرد تودر قعر جان گنجی خوشست
هرچه میخواهی توانی كرد توبیش گردان هر دمم این درد تو
گر نماند درد تو عطار رااو نخواهد كافر و دین دار را
درد توباید كه جان میسوزدشپای بر آتش جهان میسوزدش
درد تو باید دلم را درد تولیك نه در خورد من در خورد تو
درد چندانی كه داری میفرستلیك دل را نیز یاری میفرست
دل كجا بی یاریت دردی كشیدكاینچنین دردی نه هر مردی كشید
خالقا تا این سگم در باطنستراه جانم سوی تو ناایمنست
یا بحكم شرع در كارش فكنیا بكلی در نمكسارش فكن
از خودی این سگ خودبین بسمگر نباشم من تو باشی این بسم
تو بسی داری چو من در هر پسیمن ندارم تا ابد جز تو كسی
در میانم چون كشیدی از كناردر میانم بر كنار از اختیار
در میان راه تنها ماندهامكس ندارم بی سر وپا ماندهام
ای كس هر بی كسی بس بیكسمبی كسیم را كسی باشی بسم
گر من بی كس ندارم هیچ كسهمدم من تا ابد یاد تو بس