قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۲۵-المقالة الحادیة عشر

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سالك جان پرور عالم فروزپیش دوزخ شد چو آتش جمله سوز
گفت ای زندان محرومان راهمرجع بی دولتان پادشاه
داغ جان خیل مهجوران توئیآتش افروز دل دوران توئی
جوهر مدقوق را زهر آمدینفس سگ را مطبخ قهر آمدی
آتش عشق تو شد چون مشعلهساختی دیوانگان را سلسله
آن سلاسل گرچه هم اعناق راستلیك لایق گردن عشاق راست
جامۀ جنگ از چه در پوشیدۀمی ندانم با كه میكوشیدۀ
تو ز عشق از بس كه آتش یافتیهر زمانی تشنه تر می تافتی
چند تابی زلف دلبندان نۀچند سوزی ز آرزومندان نه
ور همه از آرزو سوزی چنینپس چه میسوزی چه افروزی چنین
گر خریدی سوز او تا سوختیآنچه بخریدی چرا بفروختی
چون تو چندین سوز داری و گدازهم بسوز خویش كار من بساز
زین سخن آتش بدوزخ درفتادگفتئی دریا ببرزخ درفتاد
گفت می‌سوزم من از اندوه خویشآتشین دارم درین غم كوه خویش
بر جگر آبم نماند و در جحیمیا همه ز قوم یابم یا حمیم
من دو مغز افتاده‌ام در صد زحیرآن دو مغزم آتش است و زمهریر
زادمی وس نگ افروزم همهلیك من از بیم خود سوزم همه
نه زملكم بیم ونه از مالك استبیم من از كل شی هالك است
گر برآرد عاشقی آهی ز دلمن بسوزم زود ناگاهی ز دل
چون دلم از خوف خود ناایمن استبر زفانم جمله جز یا مؤمن است
این سررشته چو شمع ای اهل رازاندر آتش كی توانی یافت باز
تو برو كاین جایگه جای تو نیستآتش دوزخ ببالای تو نیست
سالك آمد پیش پیر دلفروزقصۀ برگتفش الحق جمله سوز
پیر گفتش هست دوزخ بیشكیاصل دنیا گر چه باشد اندكی
خلق می‌سوزند در وی جمله پاكهیچكس را نیست زو بیم هلاك
گاه بیماریش رنگارنگ نقدگه ز درمانهاش سر از سنگ نقد
گاه سرما كرده سردی بیشمارگه زگرمی كرده گرما بی قرار
این چنین از عشق دنیا در ولهچیست دنیا دار من لا دار له
رنج دنیا جمله در خسران دینستترك آن گفتن همی تحصیل اینست
كس بدنیا در اگر باشد جنیدهم نیارد كرد موشی مرده صید
تا بدین در شاهبازی سر فرازاز سر غفلت ندارد دست باز
هرچه آن با تو فرو ناید بخاكآن همه دنیا بود نه دین پاك