آن یكی دیوانه میشد غرق شوردفن میكردند مردی را بگور
دید كرباسی كفن از دور جایگفت من عریانم از سر تا بپای
دركشم از مرده كرباس كفنتا كنم خود را از آنجا پیرهن
آن یكی بشنود گفت ای بینواكی بود این در مسلمانی روا
مرد مجنون گفت آخر ای عجبچون كفن بینم شما را روز وشب
كز ضلالت میكنید از مرده بازبر من از بهر چه شد این در فراز
خاك عالم جمع كن چون خاك بیزبر سر دنیای مردم خوار ریز
گر سر اسرار دین داری بگویترك این دنیای مرداری بگوی
زانكه گر یك لقمه نان بخشد تراصد بلا مابعد آن بخشد ترا
هر زمانی چون زیانی میدهدبو كه سودت یك زمانی میدهد