صوفئی را گفت مردی از رجالكای جهان گردیده چون داری تو حال
گفت سی سال ای اخی بشتافتمنه جوی زر دیدم و نه یافتم
وی عجب كردم من این ساعت نشستتا مرا صد گنج زر آید بدست
آنكه در عمری جوی هرگز نیافتدور نبود گر ز گنجی عز نیافت
نیست رویت یك جو زر یافتنچون توانی گنج گوهر یافتن
آنكه او را هیچ در ده راه نیستمه دهی گر جوید او آگاه نیست
گر همه شب روز میباید ترادرد درمان سوز میباید ترا
من كه درد عشق در جان منستوی عجب این درد درمان منست
مینیابم آنچه میجویم همیوین طلب ساكن نمیگردد دمی
در میان این و آن درماندهامتا كه جان دارم بجان درماندهام
هست دریای محبت بی كنارلاجرم یك تشنگی شد صد هزار