قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۵۳-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سایلی خفاش را گفت ای ضعیفبیخبر ماندی ز خورشید شریف
ای همه روزت شب تیره شدهاز فروغی چشم تو خیره شده
در شب تیره بسی گردیده تورشته تائی روشنی نادیده تو
گر تو با خورشید می‌آمیزئیاز فروغ او چنین نگریزئی
چند در سوراخها سازی وطندر نگر در آفتاب موج زن
تا ببینی آفتاب آتشینذرۀ با او شوی خلوت نشین
ای عجب خفاش گفت ای بیخبرمن چه خواهم كرد خورشید و قمر
آفتابی را كه خواهد شد سیاهوز غروبش بر لوش دادند راه
روی زرد و جامۀ ماتم به بردر تك و پوئی بمانده در بدر
تشنه‌تر از دیگران صد باره اووز شفق آغشتۀ خونخواره او
گر چنین خورشید ناید در نظرگومیاچون هست خورشیدی دگر
تو مخسب ای مرد یك شب زنده دارتا بشب خورشید بینی آشكار
روز من ای مرد غافل هر شبستكافتاب ینزل اللّه در شبست
چون پدید آید بشب آن آفتابخلق عالم را كند مشغول خواب
آفتاب از عكس چندانی ضیاروی در پوشد بجلباب حیا
در گریز آید ز تشویر ای عجبروز و شب خوش می‌كند از بیم شب
لیك هركو همچو من محرم بودآفتابش در شب ماتم بود
چون چنین خورشید در شب حاصلستگر زكوری می‌بخسبی مشكلست
من نخفتم جملۀ شب تا بروزگرد آن خورشید می‌پرم ز سوز
چون نماید روی خورشید مجازما بظلمت آشیان كردیم باز
چون بشب نقدست خورشید الهآن چنان خورشید دیدن نیست راه
گر چو با زان همتی آری بدستدست سلطانت بود جای نشست
ور چو پشه باشی از دون همتیهمچو پشه باشی از بیحرمتی
لاجرم چون پشه نقصان باشدتبود با نابود یكسان باشدت