قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۵۶-المقالة الرابعة عشره

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
سالك از خورشید چون آگاه شدعاقبت برخاست پیش ماه شد
گفت هان ای چشمۀ افروختهبر منازل روز و شب آموخته
هر زمان در منزلی دیگر رویگه بپا آئی و گه با سر شوی
هر سر مه می‌شوی نو از كماللاجرم روی تو می‌گیرند فال
در شب تاریك تنها میرویمشعله در دست زیبا میروی
زنگی شب را تودادی گوشمالگرگ ظلمت را تو كردی در جوال
خیمۀ داری ز نور آن را طناباز طناب او جهانی پر كلاب
چون سلیمان باد در فرمان تراستلاجرم از نور شادروان تراست
تو سلیمان وش بشادروان دریكردۀ ازماه نو انگشتری
این چنین ملكی كه حاصل كردۀگوئیا تو حل مشكل كردۀ
كردۀ چشمی سپید از انتظارپس سیه كاسه مباش و شرم دار
گر خبر داری ز درد و سوز منهین نشانی ده كه شب شد روز من
گفت ای پرسنده وقت كار رفتپیش از ما قافله سالار رفت
چون ندیدم هیچ گرد از قافلهروی من از اشك شد پر آبله
اول مه عمر یك دم یافتهضحكۀ عالم شده غم یافته
آخر هر ماه دل پر تفت و تابزار بر زردم نشیند آفتاب
چون برآید آفتاب روشنمآتش سخت افكند در خرمنم
گه دهان شیر باشد جای منگاه كژدم سر نهد در پای من
گاه در خوشه كشندم همچو داسگاه در گاوم چو از زر سنگ آس
گاه بر میزان چنانم می‌كشندگه ز هی در خر كمانم می‌كشند
در میان این همه سختی و تابباد پیمایم همه با ماهتاب
از چنین كس كی گشاید عقده بازخاصه كو را عقده دارد زیر گاز
سالك آمد پیش پیر سالخوردگاه حال و گه بیان حال كرد
پیر گفتش هست ماه از ضعف حالمانده سرگردان ز نقصان و كمال
گه شود باریك و بیقدری شودگه جهان افروزد و بدری شود
چون ندارد تاب خورشید سپهرمی‌نماید داغ این نقصان ز چهر
از پی او میرود سرگشتۀباز می‌جوید ازو سر رشتۀ
گرچه دارد حسن معشوقش كمالاو ندارد تاب او از هیچ حال
لاجرم در نور قرب او مدامفانی مطلق شود از خود تمام
چون نباشد عاشقی را حوصلهذرۀ وصلش دهد صد ولوله
هر كه او در عشق آید ناتمامسعی خون خود كند سعی مدام