قرآن کریمبه زبان فارسی

۱۵۷-الحكایة و التمثیل

مصیبت‌نامه — فریدالدین عطار نیشابوری
بود سنجر را یكی خواهر چو ماهصفیه خاتون كرده نامش پادشاه
از جمال آن جهان دلبریذرۀ بود آفتاب خاوری
از ملاحت وز حلاوت سر بسرهم نمك بود آن سمنبر هم شكر
صد شكن در زلف آن دلبند بودهرشكن از چینش تا دربند بود
چون سر یك موی او پیدا شدیعقل بینش بخش نابینا شدی
از كژی زلف او گفتن خطاستزانكه آنجا می‌نیاید هیچ راست
تختۀ پیشانی آن سیمبربود سیم خام زیر تاج زر
بود ابرویش چنان محكم كمانكان بزه در می‌نیامد یك زمان
تیر مژگانش چنان سر تیز بودكر سر هر تیر صد خونریز بود
جزع او در سحر یكدل آمدههر دو دو جادوی بابل آمده
زلف چون قارش بخونها تشنۀذوالفقار از غمزۀ او دشنۀ
زیر زلفش آفتاب روی اوكرده روشن حسن یك یك موی او
چهرۀ همچون مه تابانش بوداز زمین تا چرخ سرگردانش بود
درج یاقوتش در شهوار داشتهر دری با هر دلی صد كار داشت
پستۀ او داد یك خسته ندادهیچكس را جز در بسته نداد
چشمۀ حیوان ز لعلش تنگدلمانده در دریای تاریكی خجل
گر كسی دیدی زنخدانش عیانگوی بردی از همه خلق جهان
گرچه بردی گوی زیبائی تماملیكن اندر چاه افتادی مدام
عارضش از هند عاج آورده بوداز همه رومش خراج آورده بود
خال او هندوستان در روم داشتترك تازی تا بچین معلوم داشت
گر بگویم وصف او بسیار منهم مقصر مانم اندر كار من
زانكه بود آن ماهرخ در دلبریخسرو جمله بتان بربری
ازجمال و ملك برخوردار بودمرو دارالملك آن دلدار بود
در زیارت آمدی آن دلنوازروز هر آدینۀ بعد از نماز
چاوشان از پیش رفتندی بدرپاك كردندی ز مردم رهگذر
بعد از آن خاتون ببازار آمدیعقل خفته فتنه بیدار آمدی
از عرب شهزادۀ علمی تماماندكی شوریده شرالدوله نام
اوفتاد آخر بمرو وشد مقیمعقل اندك داشت تحصیل عظیم
صفیه خاتونی كه ماه پرده بودجمعۀ قصد زیارت كرده بود
چاوشان در پیش می‌آویختندخلق از هر سوی می‌بگریختند
لیك شرالدوله دور استاده بودچشم بر مهد بزر بنهاده بود
چون برون آمد ز مهد آن آفتابگشت شر الدوله از عشقش خراب
نیم عقلی داشت پاك از دست شدنیم جانی داشت مست مست شد
نعرۀ از وی برآمد دردناكسرنگونش سر فرو آمد بخاك
گرچه خاتون آن زمان آگاه شدتن زد و زانجا بخلوت گاه شد
ناپدید آورد بر خود آنچه دیدبرد جان از عشق و تن زد آنچه دید
عاقبت برخاست شر الدوله مستكرد از جائی مگر اسبی بدست
برنشست آن اسب و میشد بیقرارباز گشته بود سنجر از شكار
پیش رفت و خدمتی كرد آن زمانبرگشاد آنگاه در تازی زفان
خواهرش را كرد ازو خواهندگیتا خطی بدهد بنام بندگی
چون نمی‌دانست تازی پادشاهبود میر طاهرش آنجایگاه
گفت ای طاهر چه باید بنگرشگفت اگر گویم بیندازد سرش
پس زفان بگشاد گفت ای شهریارهست این شوریده مردی بیقرار
از هواخواهی ثنا می‌گویدتوز سر عجزی دعا می‌گویدت
این بگفت و گفت تا بندش كنندبند كرده حبس یك چندش كنند
تا مگر دیوانگی كم گرددشعقل را بنیاد محكم گرددش
چون دگر آدینه شد خاتون براهآن جوان را كرد هر سوئی نگاه
چون نه از چپ دید او را نه زراستگفتآن برنای شوریده كجاست
خادمی گفتش كه در زندانست اوپای در بندست و سرگردانست او
گفت ما را عزم زندان اوفتادزانكه آنجا صدقۀ خواهیم داد
چون بزندان در شد آن یاقوت لبكرد شر الدوله را حالی طلب
دید در زنجیر سر تا پای اوگل شده از اشك خونین جای او
برقع از چهره برافكند آن نگارشد زفان و عقل سودائی ز كار
در فروغ و فر او فرتوت گشتعقل او زایل شد و مبهوت گشت
سخت خاتون را خوش آمد درد اودرد كردش دل ز روی زرد او
خواست تا آنجا نشیند یك زمانلیك در زندان نبودش جای آن
عاقبت با خانه آمد اشك ریزخواند یك فراش را و گفت خیز
چون شب تاریك گردد آشكاردر جوالی آن فلانی را بیار
رفت فراش ونهادش در جوالبردش آخر پیش آن صاحب جمال
آن جوان چون دید روی دلنوازهوش ازو شد عقل زایل گشت باز
گشت از جان و خرد بیكار اوشد بتر آن بار از هر بار او
دید خاتون كو ندارد آن كمالكاورد یك ذره تاب آن جمال
پس فرستادش بسوی مدرسهگفت تا كم گرددش این وسوسه
در میان اهل علم و قیل وقالبو كه گیرد عقل او اندك كمال
عاقبت درمدرسه بیمار شدبند بندش كلبۀ تیمار شد
سخت كوشان قضا از چپ و راسترمح كشتن بر دلش كردند راست
تنگ چشمانی ز درگاه آمدندخطش آوردند و جان خواه آمدند
چون بخاتون زو خبرداری رسیدچادری بر سر بدلداری رسید
حاجبش گفتا كه هستم در حسابگفت آنجا حاجبه آید حجاب
مهد دارش گفت مهد آرم بدرگفتنه تا بوكه عهد آرم بسر
آن دگر گفتش كه مركب زین كنمگفت نه تا عشق را تمكین كنم
همچنان القصه شد تا مدرسهدید آن بیمار را در وسوسه
آن جهان را سایه افتاده بروسیل خونین دست بگشاده برو
كرد بر بالین اوخاتون مقامگفت گیر این نامه و برخوان تمام
چون جمالش دید شر الدوله بازگفت حالی باز گرد ای دلنواز
زانكه گر اینجا كنی یكدم قرارمرگ ازجانم برآرد صد دمار
من ندارم طاقت دیدارتوعاجزم از ضعف خود در كار تو
گفت چندین كرده بر خصمان گذركی توان شد راضی آخر این قدر
عاشق بیچاره گفت ای دلبرمچون تو از شفقت نشستی بر سرم
پیشكش را از همه مال جهانمن ندارم هیچ الا نیم جان
گرچه نیست این پیشكش در خورد تومیكشم پیش تو جان ازدرد تو
این بگفت و جان شیرین داد خوشخاك بروی مرغزاری باد خوش
چون چنین خاتون بدیدش دردناكگفت ای گشته ز ضعف خود هلاك
من بسه دست آمدم بر تو برونتو ز هر سه دست گشتی سرنگون
هیچ نامردی خود نشناختیتو بدین دل عشق من میباختی
با چنین مردی كه بودت در بنهنقد توبایست عشق صد تنه
چون بزندان آمدم پیش تو بازگشت بندت سختتر كارت دراز
چون بخلوتگاه خویش آوردمتصد بلا گوئی كه پیش آوردمت
چون گرفتم بر سر بالینت جایمی‌نگنجیدی تو با من در سرای
چون نداری طاقت این درد نیزپس بگو باتو چه باید كرد نیز
چون نبودت عشق ما را حوصلهاز چه میكردی تو چندان مشغله
این بگفت و بازگشت از پیش اومرده مانده عاشق درویش او
دفن فرمود و كفن كردش تمامشبنمی شد سوی دریا والسلام
چون نداری هیچ مردی در مصافمی مزن چندین مبارز وار لاف
زانكه گر مردی ببینی ای سلیمهمچو حیزان در گریز آئی زبیم