سالك آمد پیش آتش سر زدهآتشی از دل بخرمن در زده
گفت ای مریخ طبع سر فرازگرم سیر و زود سوز وتیز تاز
هم شهاب و برق از آثار تستگرم رفتن گرم بودن كارتست
رجم شیطانی و شیطان هم زتوای عجب دردی و درمان هم ز تو
روح بخش روح حیوانی توئیمیزبان نفس انسانی توئی
از خطاب حق بهشت جان شدیباغ ابراهیم را ریحان شدی
در درون سنگ و آهن ره تراستپاكبازی در جهان باللّه تراست
هیزمی لعل بدخشانی كنیآهنی یاقوت رمانی كنی
عنصر عالی تو میآئی و بسبا فلك پهلو تو میسائی و بس
از سبك روحی خفیف مطلقیگر بسوزی گر بسازی بر حقی
از درخت سبز سر بیرون كنیموسی مشتاق را مفتون كنی
موسی از تو یافت راه از دورجایپس مرا در خورد من راهی نمای
زین سخن برخاست زاتش رستخیزدر دل او آتشی افتاد تیز
آب از چشمش روان شد همچو ابرپای بر آتش نماندش هیچ صبر
گفت من پیوسته جان سوز آمدمطالب این در شب و روز آمدم
دایماً در تاب و تب آتش فشانزین حقیقت باز میپرسم نشان
چون بسوزم هرچه میآرم بدستبر سر خاكسترم بینی نشست
من ازین غم بر سر خاكسترمدیگری را سر براهی چون برم
كار من با تفت و با سوزست و بسوین همه عمری نه امروزست و بس
من ز گرمی خشك و تر نگذاشتمچون ندیدم هیچ دل برداشتم
تو ز من چیزی نیابی خیز روراه دیگر گیر و خیز ای تیز رو
سالك آمد پیش پیر رهنمایقصۀ خود گفتش از سر تا بپای
پیر گفتش هست آتش حرص وآزكار كرده بر همه عالم دراز
جمله را در حرص زر انداختستتا ز زرهر كس بتی برساختست
بس كه ایمان بس كه جان در باختندتاجوی زر در میان انداختند