در رهی میرفت عیسی غرق نورهمرهیش افتاد نیك از راه دور
بود عیسی را سه گرده نان مگرخورد یك گرده بدو داد آن دگر
پس ازان سه گرده یك گرده بمانددر میان هر دو ناخورده بماند
شد ز بهر آب عیسی سوی راههمرهش گرده بخورد آنجایگاه
عسی مریم چو آمد سوی اومیندید آن گرده در پهلوی او
گفت آن گرده كجا شد ای پسرگفت من هرگز ندارم زان خبر
میشدند آن هر دو تن زانجانگاهتا یكی دریا پدید آمد براه
دست او بگرفت عیسی آن زمانگشت با اوبر سر دریا روان
چون بران دریاش داد آخر گذرگفت ای همره بحق دادگر
پادشاهی كاین چنین برهان نمودكاین چنین برهان بخود نتوان نمود
كاین زمان با من بگو ای مرد راهتا كه خورد آن گرده را آنجایگاه
مرد گفتا نیست آگاهی مراچون نمیدانم چه میخواهی مرا
همچنان میرفت عیسی زو نفورتا پدید آمد یكی آهو ز دور
خواند عیسی آهوی چالاك راسرخ كرد از خون آهو خاك را
كرد بریانش اندكی هم خورد نیزتا بگردن سیر شد آن مرد نیز
بعد ازان عیسی مریم استخوانشجمع كرد و در دمید اندر میانش
آهو آن دم زندگی از سرگرفتكرد خدمت راه صحرا برگرفت
هم دران ساعت مسیح رهنمایگفت ای همره بحق آن خدای
كاین چنین حجت نمودت آن زمانكاگهم كن تو ازان یك گرده نان
گفت سودا دارد ای همره تراچون ندانم چون كنم آگه ترا
همچنان آن مرد را با خویش بردتا پدید آمد سه كوه خاك خرد
كرد آن ساعت دعا عیسی پاكتا زر صامت شد آن سه پاره خاك
گفت یك پاره ترا ای مرد راستوان دگر پاره كه میبینی مراست
وان سیم پاره مرآنراست آن زمانكو نهان خوردست آن یك گرده نان
مرد را چون نام زر آمد پدیدای عجب حالی دگر آمد پدید
گفت پس آن گرده نان من خوردهامگرسنه بودم نهان من خوردهام
چون ازو عیسی سخن بشنود راستگفت من بیزارم این هر سه تراست
تو نمیشائی بهمراهی مراخود نخواهم من اگر خواهی مرا
این بگفت و زین سبب رنجور شدمرد را بگذاشت وز وی دور شد
یك زمان بگذشت دو تن آمدندهر دو زر دیدند دشمن آمدند
آن نخستین گفت جمله زرمراستوین دو تن گفتند این زر آن ماست
گفت و گوی و جنگشان بسیار شدهم زفان هم دستشان از كار شد
عاقبت راضی شدند آن هر سه خامتا بسه حصه كنند آن زر تمام
گرسنه بودند آنجا هر سه كسبر نیامدشان ز گرسنگی نفس
آن یكی گفتا كه جان به از زرمرفتم اینك سوی شهر ونان خرم
هر دو تن گفتند اگر نان آوریدر تن رنجور ما جان آوری
تو بنان رو چون رسی از ره فراززر كنیم آن وقت از سه حصه باز
مرد حالی زر بیار خود سپردره گرفت و دل بكار خود سپرد
شد بشهر و نان خرید و خورد نیزپس بحیلت زهر در نان كرد نیز
تا بمیرند آن دو تن از نان اوواو بماند و آن همه زر زان او
وین دو تن كردند عهد اینجایگاهكاین دو برگیرند آن یك را ز راه
پس كنند آن هر سه حصه از دوبازچون قرار افتاد مرد آمد فراز
هر دو تن كشتند او را در زمانبعد ازان مردند چون خوردند نان
عیسی مریم چو باز آنجا رسیدكشته و آن مرده را آنجا بدید
گفت اگر این زر بماند بر قرارخلق ازین زر كشته گردد بیشمار
پس دعا كرد آن زمان از جان پاكتا شد آن زر همچو اول باز خاك
گفت ای زرگر تو یابی روزگاركشته گردانی بروزی صد هزار
چه اگر از خاك زر نیكوترستآن نكوتر زر كه خاكش برسرست
زر اگر چه سرخ رو و دلكشستلیك تادر دست داری آتشست
چون ندارد نرگس تو چشم راهسیم و زر میدارد ازكوری نگاه
زر كه چندین خلق در سودای اوستفرج استر یاسم خر جای اوست
چون چنین زر میبیندازد ز راهاین دو جا اولیتر او را جایگاه
گر ترا صد گنج زر متواریستاز همه مقصود برخورداریست
گه ببر گاهی بخور گاهی بداراینت برخورداریت از روزگار